تبلیغات
مولا110 - منظومه فقریه(شاه نعمت الله ولی)


منظومه فقریه(شاه نعمت الله ولی)

ای که داری لباس فقر ببر




هیچ داری ز حال فقر خبر
شربت تلخ فقر را نوشی
خرقه می بایدت که در پوشی
گر تو در بند جامه صوفی
کس به پشمینه کی شود صوفی
زهد در جامه مرقع نیست
کسوت فقر را بسی معنی است
هر که را سینه با صفا نبود
خرقه پوشیدنش روا نبود
هر که در خرقه ناتمام بود
خرقه بر قد او حرام بود
بس بلند است کارخانه فقر
کس نبوسیده آستانه فقر
ای که هستی ز قدرت صانع
باش با داده خدا قانع
اندرین مزرعه زراعت کن
با کم و بیش خود قناعت کن
لا تموتون چنانکه فرمانست
دیدن حال خلق نقصانست
هر که با حرص آشنا گردد
بسته محنت و بلا گردد
هر که دنبال حرص و آز گرفت
راحت از وی خدای باز گرفت
فقر در نیستی قدم زدن است
بر سر کوی غم علم زدن است
فقر بیگانگی است از بد و نیک
بخود از بیخودی رقم زدن است
ای برون آمده ز ما و منی
تو فقیری و کردگار غنی
گفته حق در کلام خود همه را
ایها الناس انتم الفقرا
پادشاهان که صاحب تاجند
بر در حق فقیر و محتاجند
افتخار همه به حضرت اوست
عزت فقر هم ز عزت اوست
هر که او فقر اختیار کند
هر چه دارد همه نثار کند
در حدیث آن نبی که درها سفت
در بیان فقیر و فقرا گفت
فقر در نزد مردمان شین است
لیک در نزد حق همه زین است
فقر جز صلح و تازه روئی نیست
رنگ و بوی دروغ گوئی نیست
فقر خود را به حق سپاردن است
نه فلوس و درم شماردن است
فقر را برگزیده ختم رسل
مصطفا ختم هادیان سبل
گفت یارب بمیر مسکینم
حشر گردان تو با مساکینم
هر که او را ز فقر ننگ بود
به خداوند خود به جنگ بود
فقر نان دادن است همچو خلیل
نه که از زله پر کنی زنبیل
هر که را پیشه عدل و داد بود
در دو عالم ز بخت شاد بود
داد یابد هر آنکه داد دهد
ورنه بیداد دین بباد دهد
هر که او داد داد خواه دهد
حق به نزد خودش پناه دهد
هر که از خویش داد نستاند
چون شود وقت کار درماند
داد سر آن بود به دین داری
که بجان پیش حق فرود آری
داد چشم آن بود که در نظرش
باشد از دیده عزت دگرش
داد دست آن بود که وقت نیاز
نکنی سوی نانهاده دراز
داد پای آن بود که بهر خدای
ننهی هر کجا که یابی پای
هر که را دیده برگشایندش
هر چه ممکن بود نمایندش
دید صورت به غیر ظاهر نیست
دیدن باطن از سر معنی است
آنکه بینا شود به دیده دل
حل شود هر چه باشدش مشکل
هر که را نیست چشم عبرت بین
ناقصش می شمار در ره دین
هر که را چشم دل شود بیدار
باشد از جمله اولوالابصار
ای که داری در آخر توفیر
رو به فقر آر و ترک عادت گیر
هر که دنیا گزید و در دین کاست
دین و دنیا بهم نیاید راست
آنکه خواهد سرای عقبی را
گو رها کن ز دست دنیا را
بی گمان هر که او بود عاقل
ننهد در جهان فانی دل
هر که او پیرو هوا گردد
به بلا زود مبتلا گردد
سالکا روی در ارادت آر
بی ارادت کجا برآید کار
دست سر از سر ارادت گیر
در ره فقر ترک عادت گیر
به ارادت اگر مرید شوی
در مرادات خود مزید شوی
هر که از پیر روی گرداند
تخم مرغ پلغده را ماند
گنده مغزی که بوی مزاج
نپذیرد به هیچ روی علاج
بیضه صد سال گر بود تنها
نشود زندگی در او پیدا
چونکه مرغش کشیده در ته بال
جانور گردد اندر او به مثال
هر که ترک مراد خویش گرفت
رفت و راه خدای پیش گرفت
هر که او در پی مراد بود
عمر او سربسر بباد بود
نامرادی نصیب درویش است
فقر در ترک دابه خویش است
بی ارادت چو نارسیده بود
بالغ است آنکه راه دیده بود
هر که گفتار او بود بسیار
در زبانش خطا رود ناچار
چون زبان جای نوش و نیش بود
در خموشی نجات بیش بود
ای که از روی نطق انسانی
بد مگو تا در او نه درمانی
هر که گفتار او درشت بود
او سزاوار زخم و مشت بود
نیش باشد سخن چو بد گوئی
نوش باشد به وقت دلجوئی
ای که دستت نمی دهد صدقات
سخن خوش بود به جای زکات
سخن خوب در محل گفتن
به بود مرد را ز در سفتن
با کلیمش چو گفت شاه دو کون
که سخن نرم گوی با فرعون
در کلامش ستوده حی قدیم
مصطفا را که داشت خلق عظیم
آنکه سنگش زدند بر دندان
او دعا کرد با لب خندان
هر که را خوی خوش بود یارش
دوست دارد خدای جبارش
هر که او را سخاوت و کرم است
پیش خلاق خلق محترم است
آنکه با نعمتش سخاوت نیست
هیچ از نعمتش حلاوت نیست
هر توانگر که با سخا باشد
حافظ و ناصرش خدا باشد
هر که را دست و دل گشاده بود
نیک مرد و حلال زاده بود
مدخل شوم دوزخی باشد
چون بهشتی بود سخی باشد
ننگرد هیچ کس به روی بخیل
گنده باشد همیشه بوی بخیل
ای خدا دوست زر مدار نگاه
خیز و در باز فی سبیل الله
هر که او روشن و پسندیده
جای او بر سر است و بر دیده
آنکه از سر فقر آگاه است
چون زبانش دو دست کوتاه است
آنکه خود را به حق سپرده بود
آرزوهاش نفس مرده بود
ای برادر کسی مسلمان است
که دلش از خدای ترسان است
هر که را از خدا نباشد ترس
در مدارس چه سود او را درس
بندگان را خدای کرد خطاب
فاتقواالله یا اولوالالباب
اندر این راه هر که بر خطر است
هر که را خوف نیست بی خبر است
ای که در راه صد خطر داری
یک زمان سر ز خاک برداری
مؤمنا خیز و در گناه باش
ناامید از در اله مباش
بنده از حق امیدوار بود
گنهش گر چه بی شمار بود
آنکه جرمش فزون ز بحر و بر است
ناامیدیش از گنه بتر است
چونکه لا تقنطوا رسید نوید
مشو از رحمت خدا نومید
خالق الخلق چونکه غفار است
هر که نومید شد ز کفار است
گر جهان سربسر گناه بود
در گذارنده اش اله بود
عاصیا در دمی که آه کنی
دم به دم توبه از گناه کنی
گر به عذر گناه مشغولی
رو که نزد اله مقبولی
هر که را توبه از معاصی نیست
از عذاب خدا خلاصی نیست
هر گناهی که از تو می آید
در عقب توبه ای همی باید
توبه کردن بسی فعال نکوست
تایبان را خدای دارد دوست
دایم ای بنده ذکر یزدان گو
تا چو مردان بری ز میدان گو
ذکر و تسبیح بهر یزدان گو
خواه الله و خواه رحمن گو
هر که را زبان ذاکر نیست
به حقیقت بدان که شاکر نیست
ذکر، سوزنده گناه بود
ذکر، آئین مرد راه بود
ذکر جاروب خانقاه دل است
همچو آشوب بارگاه دل است
هر که با ذکر آشنا گردد
همه حاجتش روا گردد
بندگان را خطاب در قرآن
فاذکروا الله آمد از یزدان
لاجرم ذکر فرض عین بود
گفتن او ادای دین بود
مرض قلب را شفا ذکر است
مونس جان اولیا ذکر است
گفتن لا اله الا الله
روشنائی دهد به قلب سیاه
زهد نیکوترین صفات بود
زهد آئین مرد ذات بود
زهد و تقوی شعار پاکان است
هر که او زاهد است پاک آنست
زاهدی تخم نیک کاشتن است
از جهان دست باز داشتن است
زاهد آنست که بی ریا باشد
همه مقصود او خدا باشد
زاهدان از حلال پرهیزند
با حرامی کجا درآمیزند
زهد از غیر دیده دوختن است
خرمن حرص و آز سوختن است
آرزو بازگیر از کامت
تا برآید به زاهدی نامت
ای که نعمت ز حق بسی داری
شکر نعمت سزد که بگذاری
حق تعالی لئن شکرتم گفت
شاکران را گل طرب بشکفت
هر که با نعمتش شکور بود
دولتش از زوال دور بود
شکر، بی شک شکر بکام آرد
نعمت رفته را مدام آرد
شکر نعمت هر آنکه نگذارد
نعمتش را خدا زوال آرد
شکر دین هم دلیل اقبال است
مرد شاکر همیشه خوشحال است
دین بدین دار نعمت است مدام
رو بکن شکر نعمت اسلام
هر که زین نعمت است برخوردار
بی شک او را بود سعادت یار
نعمت الله را زوالی نیست
بهتر از شکر هیچ حالی نیست
ای که در راه فقر قلاشی
کوش دایم که با ادب باشی
ادب آئین نیک مردان است
بی ادب بر مثال حیوان است
گر رضای خدای می طلبی
بایدت کرد ترک بی ادبی
باادب مرد سرخ رو گردد
بی ادب چون سگان کو گردد
باادب بنده پادشاه شود
بی ادب کم ز خاک راه شود
با ادب شربت زلال خورد
بی ادب سخت گوشمال خورد
باادب را بود سعادت یار
بی ادب هیچ گه نیاید کار
هر که شمع صفا برافروزد
ادب از سالکان بیاموزد