تبلیغات
مولا110 - صفی علیشاه اصفهانی

تفسیر فنا و وجود در کلام صفی علیشاه






عارف چشم ازمراتب پوشید ،  وجود را در مراتب دید . وصول درویش نفی موهومست و اثبات معلوم. 


یعنی فنا شود نه خدا . مراد ازوصول کشف حقایق است نه اتحاد یا اتصال با ذات خالق .

عرفان الحق صفحه ی 8



مخمّس حضرت صفی علیشاه اصفهانی ا ز دیوان اشعار این عارف ربّانی ، 




خــواهـم ای دل مـحـو دیــدارت کـنـم
والِــه ی آن مــاه رخــســــارت کــنــم

 

جــلــوه گــــاه روی دلـــدارت کــنــم
بـسـتـه ی آن زلـف   طَـرّارت کـنـــم 

در بـــلای عـشــق دلـــدارت کـنـــم

تـا شـوی آواره از شـهــــر و دیــــار
بُگســــلی زنجیــــر عـقـل و اخـتـیــــار     

 

تـــا شـوی بیـگانه از خـویش و تـبـــار 
سـر بـه صحــرا پـس نَـهی دیــوانـه وار

پـــای بـنــــد طُـــرّه ی یــارت کـنـــم

دوش کـز مـن گـشـت خـالی جـای من
شُــد   زِ  بَــعــــدِ لای  مـن ،  اِلّای  مـن

 

آمـــد آن یـکـتـــــا بُـت رعـنـــای مـن
گـفـت کِـی در عـاشـقـی رســوای مـن

خـواهــم از هستی سـبکبــارت کـنــم

گـر تـو خـواهی کـز طـریـقـت دم زنـی
نـی کـه عـالــم  از طـمـع  بــر هـم زنـی

 

پــای بــایــــد بــر ســرِ عــالـــم زنـی
چــون دم از آمــال  دنـیــا   کم زنــی 

مـورد الــطـاف بـسـیــــارت کـنـــم

سـاعـتـی در خـود نِـگـــر تـــا کـیستـی
درجـهــان بـهــر چـه عـمــری زیـستـی

 

از کـجـــایی وز چـه جـــایـی چـیستـی
جـمــع هـسـتـی را بـــزن  بـــر نـیستــی

از حـســابت تــا خـبـردارت کنــــم

هـیـچ بــودی در ازل ای بـی شـهــود
پـس جـمــادت سـاخـتــم اوّل زِ جــود

 

خـواسـتـم تــا هـیـچ را بـخـشـم وجــود
گر شـوی خودبیـن ، هَـمـانَـستی که بود

بـر خــودیّ خــود گرفتــارت کنــم

از جـمــادی بُـــردمت پــس در نـبــات
خُـرّمت کـــــردم زِ بــــــاد الـتـفــــات

 

ونـدر آنـجـــا دادمـت رزق و حـیـــات
چـون زِ خـارسـتـــان تـن یـابـی نجــات

بــــاز راجـع سـوی گُـلـــزارت کـنـــم

در نـبــاتی چـون رسیــدی بــر کـمــال
پـس تـو بــا آن نـفــس داری اتّـصـــال

 

دادمت نـفـس بَـهـیـمـی در مـثــــال 
گــر نـمــایی دعـوی عـقـل و کـمــــال

خـیــره خـیــره نـفـس غَـدّارت کـنـم 

خـواستم در خویـش چـون فـانـی تـو را
یــــاد دادم  مـعــرفـت  دانـی  تـــــو را

 

بــردمـیــــدم روح انـســـانی تــو را
کـــردم آن تکلـیـف جـبــــرانی تــو را

تـا چـو خـود در فـعـل ، مخـتــارت کنم

بــاز خـواهــم در بـه در گــــردانـمت
مطلـق  از  جـنــس بـشــــر گــردانـمت

 

از حـقیـقـت بـاخـبــــر گــــردانـمت
ثــــابت  از  دور  دگــــر  گـــردانـمت

پـس درآن ، چـون نـقـطـه سیّــارت کنم

از دَمَم لاشَیء بودی، شَیء شدی
واقـف  از  مـوت  ارادی  کــی شـــدی

 

مرده بودی یـافتی دَم ، حَیّ شـدی
چـون زهـستِ خود به کلـی طیّ شــدی

از بـقـــای جـــان ، خـبـــردارت کـنــم

گـــر تـو خـواهـی بـر امـــان الله رسـی
بــاش مـفـلـس ، در مـقـــام بـی کـسـی

 

آن امــــان مـن بــود ، در مفـلــسـی
گــرچـه زَرّی ، بـــاز جـــو تـبـع مـسـی

تـا به جـانـهــا ، کـیمیــاکارت کـنم 

زانـکه کـردی یک نفس یـــادم یـقـیـن
من  خـــط  آزادیـت  دادم  یـقــیـــــن

 

بـاب معنـی بــر تـو بگـشـــادم یـقـیـــن
گــر به عُجب افـتـی کـه آزادم یـقـیــن

بـی گمـــان بـر خـود ، گـرفتــارت کنم

چـون که دادم از صراطـت ، آگـهــی
تـا کـه شــد راهت به مقصــد ، منتـهـی

 

خـود نـمـودم در سلـوکت ، همــرَهـی
گـــر تـو پنــداری کـه خـود مـردِ رَهـی

در چَـهِ غفلت ، نگـونـســــارت کـنـــم

چـون ز مـن خـواهـی دَمِ عشق ای پسر
پـس چـو شـاهـانت نـهَـم افـسـر بـه سـر

 

بِـدهَمَـت دَم ، تـا شــوی آدم سِـیَـــــر
وَر شـوی مغـرور ، بــاز از یک نـظـر

افـســرت را گـیــرم ، افـســارت کـنــم

می تَـنـی تــا کِـی هَمی بــر دور خَــود
یـا نــدانـی اینـکه قــَرنـی بـی رَشَــد 

 

هـمچــو کــرم پیـله ، دایــم ای وَلَـد 
در رَهِ دیـن ، اَر دَوی  بــاری  بـه  جَـــدّ

مـن بـه یک دم ، گـاو عـصّــارت کـنـم

من تـو را خـواهـم ز قیــد تـن بــری
پـس کـنـم تـا ایـن ســرت را آن سـری

 

تـو نــداری جـز ســـرِ تــن پـــروری
ســازمـت  هردَم  به دردی بـسـتـــــری

جـبـریــــانـه ، مُحـتضَــروارت کنـــم 

تـا شـوی تسلیـــم تـو ، در امـر پـیــــر
گـــردی  از مـوت ارادی نـاگـــزیـــــر

 

همچـو صیـــد مـرده در چـنـگال شیـــر
گَـه بـه بـالایت بـــرَم ، گـاهی بـه زیـــر





 
مرشد منصوص را قوه قدسیه و  حیات قلبیه باید ،نه کاغذ ارشاد نامه ،که از جزئیات صورت است 


ادعای کمال کردن ومدعی مقامات بودن دلیل بی خبریست ، از آنکه دارنده مدعی نیست . صدفی که از


 بحر بکنار افتد وخود نمائی کند گوهر در میانش نیست . کسی که اکسیر دارد خود را از خلق می پوشد



 وگوهری را بقرص نانی نمی فروشد . این مدعیان در طلبش بی خبرانند .مرشد منصوص را قوه قدسیه



 وحیات قلبیه باید ،نه کاغذ ارشاد نامه ،که از جزئیات صورت است ، اگر این جزو صوری هم با کلیات 



معنی موافق است چیزیست والا مقرون بصحت نیست . آیات قرآنی همه در تعریف نفس کامل است ، وبر



نکوهش دنیا دار از خدا غافل . اگر کاملی تعریف حقت بس ، واگر ناقصی از این ها چه حاصل ؟



کتاب عرفان الحق صفی علیشاه صفحه ی 104







محبت از نگاه صفی علیشاه کتاب عرفان الحق صفحه ی 84و85




Image result for ‫مخمس صفی علیشاه‬‎



ای درویش محبت سرمایه ی آدمیست ، وآدم بی محبت را سودی از خلقت نیست ، هر که تخم محبت


 در مزرعه ی دل کاشت هر ثمری خواست برداشت . اگر سر وحدت را بیابی از محبت رو نتابی .


 کسی گفت محبت بر کی ؟ گفتم تا نیست بر هیچ کس . شرحش زبا نی نیست وحا لش بیا نی نه .


 تا نشوی ندانی .







زندگینامه حاج میرزاحسن اصفهانی ملقب به حضرت صفی علیشاه اززبان جنابشان که درپایان شاهكارادبی تفسیر قرآن ایشان وهم در طرائق الحقایق موجود است .



مسقط الراس فقیراصفهانست درسیم شعبان 1251تولد یا فتم پدرم تاجربود. ازاصفهان به یزد


رفت ودرآنجا مسكن گزید فقیر در آن وقت خردسال بودم .این فقیراز پانزده سالگی به خدمت 


ارباب حال مشتاق بودم- مربیان ظاهرم تجارت پیشه وقشریمنش بودند- از مجالست با اهل 


فقرم ممانعت می نمودند دراصفهان اغلب ایام به زیارت گوشهگیران كامل مقام می رفتم تا 


جذبه به شدت رخ نمود. پیاده و بی زاد به عزم زیارت حضرتقطب الاوتاد جناب رحمت


 مآب حاجی میرزا كوچك - طاب ثراه - (رحمت علیشاه) به شیرازرفتمبه قبول ارادتش 


مفتخر گشتم . در خدمتش به كرمان رفتم درتمامی اوقات شبانه روز مراقبومصاحب بودم.


بعداز رحلت آن جناب در سنه 1280 از راه هندوستان به زیارت بیت الله مصمم شدم. تفصیل

آن سفر راازشكستن كشتی وغرق شدن به دریا وافتادن به جزیره ها وتنها ماندن دربیابان ها

وكوه ها ومغاره ها ورهائی از سباع وهوام ومردم درنده وگزنده تر از آنها اگربخواهم بنویسم

كتابها باید وبلكه قلم از تحریرآن جمله عاجز آیدودر انظار مردم افسانه سیاحت گران نماید.

به این جهت هركس شرح آن خواست اباكردم این قدر هم زیاد است كه می نگارم.

ازمكه معظمه دیگرباربه هندوستان رفتم اغلب مرتاضان وگوشه نشینان راملاقات كردم ازبعضی

اشخاص بازیافته سخنان آزموده شنیدم. اغلب از مشایخ ایران و روم وهند راملاقات كردم . و

قواعد فقر وسلوك راكه اخذ ش منحصر به خدمت وقبول ارادتست بااتصال سلسله كه شرح آن هم

مبسوط است ودراین مختصرنگنجد بدست آوردم.

درهندوستان كتاب زبده الاسرار را كه به اشاره رحمت مآب دركرمان مقدمه كرده بودم


 ( وآن دراسرار شهادت است ) درآن غربت ها وبی كسی ها وبینوائی ها ورنج ها كه اشكم

پیاپی ازدیده جاری بودبه نظم آوردم ودر بمبئی آن راعلیشاه جنت جایگاه كه خدای او رابا فقیر

دوست فرموده بودامربه طبع فرمود.گمان ندارم كه هیچ آدمیزادی یك صفحه ازآن بشنودوازخود

نرود.باهمان حالی كه خدا داندچه بوده ازهندوستان روانه عتبات عرش درجات شدم.


دركربلااربعینی نشستم فیوضات دیدم. به فوزهارسیدم. به ایران آمدم درآن اوقات مابین مشایخ

این سلسله نزاع قطبیت سخت برپابود. واین معنی باسلیقه وسبك فقیرموافق نمی نمود. می گفتم

سند فقر ترك هنگامه است نه كاغذارشادنامه .جنگ وجدال رویه اهل قال است نه شیوه مشایخ

ورجال.مغایرتی درمیان آمدازهمگنان داعیه جوكناره گرفتم و محض اینكه ازگفتگوهادورباشم

بازبه هندوستان رفتم كه باقی عمررادرارض دكن بمانم ودفترهای شسته راازنو نخوانم.

به جهاتی كه ذكرش لایق نیست توقفم درآنجاسخت شد مراجعت كردم و به عزم مشهد مقدس

به طهران آمدم وآن سال مجاعت بود .اسباب مسافرت هرچه بودتلف شدناچارمتوقف شدم وهنوز

متوقفم.چون سكنای دارالخلافه ازبرای هركس مخصوص امثال ما جماعت ازسایربلاد امن تر است


سیمادراین زمان كه سلطان سلاطین دوران- خلدالله ملكه ودولته- كه پادشاه ایران است بحمدالله

والمنه به جمیع اخلاق واوصاف پادشاهی ازآفریدگارعالم موید به خصوص درعدل وانصاف و

عفووستر وشناختن عالی ودانی رابجای خودكه اعظم اوصاف سلطنت است. همیشه عزم مبارك

برآبادی ملك وآسایش خلق وتربیت نفوس وامنیت بلاد ثابت است اغلب مردم صاحب علم وهنر

شدندوآداب انسانیت یافتند فقیرهم درهمین ملك متوقف شدم.


این عارف سترگ سرانجام در عصرروزچهارشنبه بیست وچهارم ماه ذی القعده الحرام سال

هزاروسیصدوشانزده مطابق شانزدهم حمل ماه برجی درتهران وفات یافت . پیكرپاك ومطهر

ایشان را درخانقاه خودشان واقع دربهارستان (شاه آباد) خیابانی كه بنام حضرتش معروف است

دفن كردند .كه محل زیارت اهل دل میباشد.

 

 آثار حضرت صفی علیشاه


كتاب عرفان الحق

 بحرالحقایق

 میزان المعرفه

 ترجمه وتفسیر كلام الله مجید كه به نظم میباشد.

 زبده الاسرار

 دیوان شعر 

اسرارالمعارف





طریقت از زبان صفی علیشاه


طریقت ترک آمال است و تصحیح خیال و تبدیل نقص به کمال .اگر این ذوق تو راست خود را بی غرض کن و بدل را با اصل عوض کن . تواضع کن ، انصاف بده و انصاف مخواه که در خیر اگر عوضی خواهی دنیا طلبی ودر حلقه اهل حضور بی ادب .انسان ملکات جمیله گیرد ،حیوان در صفات رذیله بمیرد.اگر در ترک آمالی امیدت به چیست و اگر در تصحیح خیالی غرضت با کیست ؟

آنکه یاد حق ملکات ذهنش گردد خودیت از یادش برود ، منصور از خود بی خبر بود ، حق بر زبان او اناالحق فرمود « بجز حق کیست تا گوید اناالحق» . اگر گویی که فرعون هم این دعوی نمود گویم آن دعوی بود و از روی طبیعت و هوی می گفت نه از راه حقیقت و فنا ؛مشعر بود بر اینکه او خدا نیست، همین فرق کافیست 

بایزید گفت سبحان الله !

خطاب رسید ای مرد راه ، مگر در من عیبی گمان بردی که تنزیه کردی ؟ خود را از معایب هستی منزه ساز و به تنزیه خود پرداز . 

بایزید کمر به ریاضت بست و بر سریر سبحانی «ما اعظمُ شأنی» نشست . 

ابراهیم ادهم گفت : چشم از سلطنت بلخ دوختم و آنرا به سلطنت فقر فروختم . درویشی وی را گفت :  مگر تو هنوز سلطنت بلخ بیا د ت هست که وقتی پادشاه بوده ای ؟ دم از درویشی مزن که هنوز ترک هستی ننموده ای .


عرفان الحق صفحه ی12 و13







چگونه صفی علیشاه ظهیرالدوله را جراحی روحی کرد!
 


منبع :