تبلیغات
مولا110 - طوطی و بقال - مثنوی معنوی ،مولانا

طوطی و بقال

یك فروشنده در دكان خود، یك طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی، مثل آدمها حرف میزد و زبان انسانها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتریها شوخی میكرد و آنها را می خنداند. و بازار فروشنده را گرم میكرد. یك روز از یك فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشة روغن خورد. شیشه افتاد و نشكست و روغنها ریخت. وقتی فروشنده آمد، دید كه روغنها ریخته و دكان چرب و كثیف شده است. فهمید كه كار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و َ كچل شد. سرش طاس طاس شد. طوطی دیگر سخن نمیگفت و شیرین سخنی نمیكرد. فروشنده و مشتری هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پیشمان بود و میگفت كاش دستم می شكست تا طوطی را نمی زدم او دعا می كرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم كند. روزی فروشنده غمگین كنار دكان نشسته بود. یك مرد كچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسی. ناگهان طوطی گفت: ای مرد كچل ، چرا شیشة روغن را شكستی و كچل شدی؟ تو با این كار به انجمن كچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی؟ نباید روغنها را می ریختی. مردم از مقایسة طوطی خندیدند. او فكر میكرد هر كه كچل باشد. روغن ریخته است.

 دفتر اول مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی