تبلیغات
مولا110 - پادشاه و كنیزك - مثنو ی معنوی ، مولانا


پادشاه و كنیزك

پادشاه قدرتمند و توانایی، روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت، د راه كنیزك زیبایی دیدو عاشق او شدپول فراوان داد و دخترك را از اربابش خریدپس ازمدتی كه با كنیزك بود، كنیزكبیمار شد و شاه بسیار غمناك گردیداز سراسر كشور،پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فراخواند، و گفتجان من به جان این كنیزك وابسته است، اگر او درمان نشود، من هم خواهم مردهركس جانان مرا درمان كند، طلا و مروارید فراوان به او میدهمپزشكان گفتندما جانبازی میكنیم و باهمفكری ومشاوره او را حتماً درمان میكنیمهر یك از ما یك مسیح شفادهنده استپزشكان به دانشخود مغرور بودند و یادی از خدا نكردندخدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان دادپزشكانهر چه كردند، فایده نداشتدخترك از شدت بیماری مثل موی، باریك و لاغر شده بودشاه یكسرهگریه میكردداروها، جواب معكوس میدادشاه از پزشكان ناامید شدو پابرهنه به مسجد رفت و درمحرابِ مسجد به گریه نشستآنقدر گریه كرد كه از هوش رفتوقتی به هوش آمد، دعا كردگفتای خدای بخشنده، من چه بگویم، تواسرار درون مرا به روشنی میدانیای خدایی كه همیشه پشتیبان مابودهای، بارِ دیگر ما اشتباه كردیمشاه از جان و دل دعا كرد، ناگهان دریای بخشش و لطف خداوندجوشید، شاه در میان گریه به خواب رفتدر خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او میگوید:ای شاه مژده بده كه خداوند دعایت را قبول كرد، فردا مرد ناشناسی به دربارمیآیداو پزشك داناییاستدرمان هر دردی را میداند، صادق است و قدرت خدا درروح اوستمنتظر او باش. 

فردا صبح هنگام طلوع خورشید، شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود، ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد، او مثل آفتاب در سایه بود، مثل ماه میدرخشید. بود و نبود. مانند خیال، و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر میآمد. گویی سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان یكی بوده است. شاه از شادی، در پوست نمیگنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده ای نه كنیزك. كنیزك، ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه، شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصة بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایشهای لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشكان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر كرده، آنها از حالِ دختر بیخبر بودند و معالجة تن میكردند. حكیم بیماری دخترك را كشف كرد، اما به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است. عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا میداند. حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من میخواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و می پرسید و دختر جواب میداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبضآرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبضدختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم ازمحله های شهر سمر قند پرسید. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان میكنم. این راز را با كسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك میروید و سبزه و درخت میشود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است. این هدیه ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی دانست كه شاه می خواهد او را بكشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه های طلا را به اوسپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف میشد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

 

عشق هایی كز پی رنگی بود                 عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می گریستروی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووسكه پرهای زیبایش دشمن اویندزرگرنالید و گفتمن مانند آن آهویی هستم كه صیاد برای نافة خوشبو خون او را میریزدمن مانند روباهی هستم كه به خاطرپوست زیبایش او را میكشندمن آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را میریزندای شاه مرا كشتیامابدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمیگردد.زرگر آنگاه لب فروبست و جان دادكنیزك از عشق او خلاصشدعشق او عشق صورت بودعشق بر چیزهای ناپایدار.پایدار نیست. عشق زنده، پایدار استعشق به معشوق حقیقی كه پایدار استهر لحظه چشم و جان را تازه تازه تر میكندمثل غنچه. عشق حقیقی را انتخاب كن، كه همیشه باقی استجان ترا تازه می كندعشق كسی را انتخاب كن كه همة پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتندو مگو كه ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان وبخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

 دفتر اول مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی