تبلیغات
مولا110 - زندانی و هیزم فروش- مثنوی معنوی مولانا
زندانی و هیزم فروش

فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همة زندانیان را می دزدید و می خورد. زندانیان از او می ترسیدند و رنج می بردند، غذای خود را پنهانی می خوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو، این مرد خیلی ما را آزار می دهد. غذای ۱۰ نفر را می خورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمی شود. همه از او می ترسند. یا او را از زندان بیرون كنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید كه مرد پرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی، برو به خانه ات. زندانی گفت: ای قاضی، من كس و كاری ندارم، فقیرم، زندان برای من بهشت است. اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می میرم. قاضی گفت: چه شاهد و دلیلی داری؟مرد گفت: همة مردم می دانند كه من فقیرم. همه حاضران در دادگاه و زندانیان گواهی دادند كه او فقیر است. قاضی گفت: او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام كنید. هیچ كس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر كس از این مرد شكایت كند. دادگاه نمی پذیرد... آنگاه آن مرد فقیر شكمو را بر شترِ یك مرد هیزم فروش سوار كردند، مردم هیزم فروش از صبح تا شب، فقیر را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فریاد میزد: ای مردم! این مرد را خوب بشناسید، او فقیر است. به او وام ندهید! نسیه به او نفروشید! با او دادوستد نكنید، او دزد و پرخور و بیكس و كار است. خوب او  را نگاه كنید.  
شبانگاه، هیزم فروش، زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و كرایه شترم را بده، من از صبح برای تو كار میكنم. زندانی خندید و گفت: تو نمیدانی از صبح تا حالا چه می گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و كلوخ شهر می دانند كه من فقیرم و تو نمی دانی؟ دانش تو، عاریه است.
نكته: طمع و غرض، بر گوش و هوش ما قفل می زند. بسیاری از دانشمندان یكسره از حقایق سخن می گویند ولی خود نمی دانند مثل همین مرد هیزم فروش.

دفتر دوم  مثنوی
داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی