تبلیغات
مولا110 - مست و محتسب - مثنوی معنوی مولانا
مست و محتسب
محتسب( ۱) در نیمۀ شب، مستی را دید كه كنار دیوار افتاده است. پیش رفت و گفت: تومستی، بگو چه خورده ای؟ چه گناه و جرمِ بزرگی كرده ای! چه خورده ای؟
مست گفت: از چیزی كه در این سبو( ۲) بود خوردم.
محتسب: در سبو چه بود؟
مست: چیزی كه من خوردم.
محتسب: چه خورده ای؟
مست: چیزی كه در این سبو بود.
این پرسش و پاسخ مثل چرخ می چرخید و تكرار می شد. 
محتسب گفت « آه » كن تا دهانت را بو كنم.  مست « هو » (۳)كرد.
 محتسب ناراحت شد و گفت: من می  گویم « آه » كن، تو« هو »می كنی؟ 
مست خندید و گفت   « آه » نشانۀ غم است. اما من شادم، غم ندارم، میخوارانِ حقیقت از شادی « هو هو » می زنند.
محتسب خشمگین شد، یقة مست را گرفت و گفت: تو جرم كرده ای، باید تو را به زندان ببرم. 
مست خندید و گفت: من اگر می توانستم برخیزم، به خانۀ خودم می رفتم، چرا به زندان بیایم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان دیگر سركار و مغازه و دكان خود می رفتم.
محتسب گفت: چیزی بده تا آزادت كنم. 
مست با خنده گفت: من برهنه ام ، چیزی ندارم خود را زحمت مده.

۱) محتسب : مأمور حكومت دینی مردم را به دلیل گناه دستگیر می كند.
۲) سبو: كوزه كه شراب در آن می ریختند. 
۳) هو: در عربی به معنی « او »  صوفیان برای خدا به كار می بردند، هوهو زدن یعنی خدارا خواندن .

دفتر دوم  مثنوی
داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی