تبلیغات
مولا110 - پیر مرد و پزشك - مثنوی معنوی مولانا
پیر مرد و پزشك
پیرمردی، پیش پزشك رفت و گفت: حافظه ام ضعیف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پیری است.
پیر: چشمهایم هم خوب نمی بیند.
پزشك: ای پیر كُهن، علت آن پیری است.
پیر: پشتم خیلی درد می كند.
پزشك: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است
پیر: هرچه می خورم برایم خوب نیست
طبیب گفت: ضعف معده هم از پیری است.
پیر گفت: وقتی نفس می كشم نفسم می گیرد
پزشك: تنگی نفس هم از پیری است وقتی فرا می رسد صدها مرض می آید.
پیرمرد بیمار خشمگین شد و فریاد زد: ای احمق تو از علم طب همین جمله را آموختی؟!
مگر عقل نداری و نمی دانی كه خدا هر دردی را درمانی داده است. تو خرِ احمق از بی عقلی در جا مانده ای.
 پزشك آرام گفت: ای پدر عمر تو از شصت بیشتر است. این خشم و غضب تو هم از پیری است. همه اعضای وجودت ضعیف شده صبر و حوصله ات ضعیف شده است. تو تحمل شنیدن دو جمله حرف حق را نداری. همۀ پیرها چنین هستند. به غیر پیران حقیقت.
از برون پیر است و در باطن صَبی           خود چه چیز است؟ آن ولی و آن نبی

۱) صبی: كودكی
۲) ولی : مرد حق
۳) نبی: پیامبر

دفتر دوم  مثنوی
داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی