تبلیغات
مولا110 - مسجد مهمان كش - مثنوی معنوی مولانا
 مسجد مهمان كش
در اطراف شهر ری مسجدی بود كه هر كس پای در آن می گذاشت، كشته می شد. هیچ كس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآمیز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد می شد در همان دم در از ترس می مرد. كم كم آوازة این مسجد در شهرهای دیگر پیچید و به صورت یك راز ترسناك در آمد. تا اینكه شبی مرد مسافر غریبی از راه رسید و یكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حیرت كردند. از او پرسیدند: با مسجد چه كاری داری؟ این مسجد مهمان كش است. مگر نمی دانی؟ مرد غریب با خونسردی و اطمینان كامل گفت: می دانم، می خواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حیرت زده گفتند : مگر از جانت سیر شده ای؟ عقلت كجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من این حرفها سرم نمی شود. به این زندگی دنیا هم دلبسته نیستم تا از مرگ بترسم. مردم بار دیگر او را از این كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فایده نداشت. مرد مسافر به حرف مردم توجهی نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآمیز گذاشت و روی زمین دراز كشید تا بخوابد. در همین لحظه، صدای درشت و هولناكی از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهای كسی كه وارد مسجد شده ای! الآن به سراغت می آیم و جانت را می گیرم. این صدای وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره می كرد پنج بار تكرار شد ولی مرد مسافر غریب هیچ نترسید و گفت چرا بترسم؟ این صدا طبل توخالی است. اكنون وقت آن رسیده كه من دلاوری كنم یا پیروز شوم یا جان تسلیم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست می گویی بیا. من آماده ام. ناگهان از شدت صدای وی سقف مسجد فروریخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا می ریخت. مرد غریب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بیرون می برد و در بیرون شهر درخاك پنهان می كرد و برای آیندگان گنجینه زر می ساخت.
دفتر سوم  مثنوی
داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی





نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش