تبلیغات
مولا110 - خرگوش پیامبر ماه مثنوی معنوی مولانا
خرگوش پیامبر ماه
گله ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمة زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می كردند و مدتها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیركی چاره اندیشی كرد و حیله ای بكار بست. برخاست و پیش فیلها رفت. فریاد كشید كه : ای شاه فیلان ! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد كه این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این ببعد كنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم كرد. نشان راستی گفتارم این است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد. و بدانید كه این نشانه درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد. پادشاه فیلان در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف خرگوش درست است یا نه؟ همین كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پیلان فهمید كه حرفهای خرگوش درست است. از ترس پا پس كشید و بقیة فیلها به دنبال او از چشمه دور شدند.
دفتر چها رم مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی