تبلیغات
مولا110 - شاهزاده و زن جادو گر مثنوی معنوی مولانا
شاهزاده و زن جادو گر
پادشاهی پسر جوان و هنرمندی داشت. شبی در خواب دید كه پسرش مرده است، وحشت زده از خواب برخاست، وقتی كه دید این حادثه در خواب اتفاق افتاده خیلی خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادی بیداری تعبیركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزی پسرش بمیرد از او هیچ یادگاری ندارد. پس تصمیم گرفت برای پسرش زن بگیرد تا از او نوه ای داشته باشد و نسل او باقی بماند. پس از جستجوهای بسیار، بالاخره پادشاه دختری زیبا را از خانوادهای پاك نژاد و پارسا پیدا كرد، اما این خانوادة پاك نهاد، فقیر و تهیدست بودند. زن پادشاه با این ازدواج مخالفت میكرد. اما شاه با اصرار زیاد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همین زمان یك زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغییر داد كه شاهزاده همسر زیبای خود را رها كرد و عاشق این زن جادوگر شد. جادو گر پیر زن نود ساله ای بود مثل دیو سیاه و بد بو. شاهزاده به پای این گنده پیر می افتاد و دست و پای او را میب وسید. شاه و درباریان خیلی نارحت بودند. دنیا برای آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشكان زیادی كمك گرفت ولی از كسی كاری ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پیرزن جادوگر بیشتر می شد، یكسال شاهزاده اسیر عشق این زن بود. شاه یقین كرد كه رازی در این كار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند كرد و از سوز دل دعا كرد. خداوند دعای او را قبول كرد و ناگهان مرد پارسا و پاكی كه همة اسرار جادو را می دانست، پیش شاه آمد و شاه به او گفت ای مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربانی گفت: نگران نباش، من برای همین كار به اینجا آمده ام. هرچه می گویم خوب گوش كن! و مو به مو انجام بده. فردا سحر به فلان قبرستان برو، در كنار دیوار، رو به قبله، قبر سفیدی هست آن قبر را با بیل و كلنگ باز كن، تا به یك ریسمان برسی. آن ریسمان گره های زیادی دارد. گره ها را باز كن و به سرعت از آنجا برگرد.فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة كارها را انجام داد. به محض اینكه گره ها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات یافت. و به كاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر كشور جشن گرفتند و شادی كردند. شاهزاده زندگی جدیدی را با همسر زیبایش آغاز كرد و زن جادوگر نیز از غصه، دق كرد و مرد.



دفتر چهرم  مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی