تبلیغات
مولا110 - مور و قلم مثنوی معنوی مولانا
مور و قلم
مورچه ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می كند و نقشهای زیبا رسم می كند. به مور دیگری گفت این قلم نقشهای زیبا و عجیبی رسم می كند. نقشهایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می گیرد. مورچه ها همچنان بحث و گفتگو می كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچة نظر عالمانه تری می داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بیخبر می شود. تن لباس است. این نقشها را عقل آن مرد رسم می كند. مولوی در ادامه داستان می گوید: آن مورچة عاقل هم، حقیقت را نمی دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین عقل زیرك بزرگ، نادانیها و خطاهای دردناكی انجام می دهد.
دفتر چهارم مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی