تبلیغات
مولا110 - مرد گل خوار مثنوی معنوی مولانا
مرد گل خوار

مردی كه به گل خوردن عادت داشت به یك بقالی رفت تا قند سفید بخرد. بقال مرد دغلكاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتری گفت : سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول میكنی؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل میوة دل من است. به بقال گفت: مهم نیست، بكش. بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند، چون تیشه نداشت و با دست قند را می شكست، به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو میخورد و میترسید كه بقال او را ببیند، بقال متوجه دزدی گلخوار از گل ترازو شده بود ولی چنان نشان میداد كه ندیده است. و با خود میگفت: ای گلخوار بیشتر بدزد، هرچه بیشتر بدزدی به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من میدزدی ولی داری از پهلوی خودت میخوری. تو از فرط خری از من می ترسی، ولی من می ترسم كه توكمتر بخوری. وقتی قند را وزن كنیم می فهمی كه چه كسی احمق و چه كسی عاقل است.مثل مرغی كه به دانه دل خوش می كند ولی همین دانه او را به كام مرگ می كشاند.
دفتر چهارم مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی