تبلیغات
مولا110 - دزد و دستار فقیه مثنوی معنوی مولانا
دزد و دستار فقیه
یك عالم دروغین، عمامه اش را بزرگ می كرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانایی بنظر بیاید. مقداری پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود می پیچید و عمامة بسیاربزرگی درست می كرد و بر سر می گذاشت. ظاهر این دستار خیلی زیبا و پاك و تمیز بود ولی داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. یك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه می رفت. غرور و تكبر زیادی داشت. در تاریكی و گرگ و میش هوای صبح، دزدی كمین كرده بود تا از رهگذران چیزی بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زیبا و بزرگی! این دستار ارزش زیادی دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقیه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقیه نما فریاد زد: ای دزد حرامی! اول دستار را باز كن اگر در آن چیز ارزشمندی یافتی آن را ببر. دزد خیال می كرد كه كالای گران قیمتی را دزدیده و با تمام توان فرار می كرد. حس كرد كه چیزهایی از عمامه روی زمین می ریزد، با دقت نگاه كرد، دید تكه تكه های پارچه كهنه و پاره پاره های لباس از آن میریزد. با عصبانیت آن را بر زمین زد و دید فقط یك متر پارچة سفید بیشتر نیست. گفت: ای مرد دغل باز مرا از كار و زندگی انداختی.
دفتر چهارم مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی