تبلیغات
مولا110 - دباغ در بازار عطر فروشان مثنوی معنوی مولانا
دباغ در بازار عطر فروشان
روزی مردی از بازار عطرفروشان می گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسی چیزی می گفت، همه برای درمان او تلاش می كردند. یكی نبض او را می گرفت، یكی دستش را می مالید، یكی كاه گِلِ تر جلو بینی او می گرفت، یكی لباس او را در می آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می پاشید و یكی دیگر عود و عنبر می سوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هركسی چیزی می گفت. یكی دهانش را بو میك رد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینكه خانواده اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیركی داشت او فهمید كه چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می دانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت كرده و لایه های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. كمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد، و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه ای كه می خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیركی طوری كه مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان كرد.
دفتر چهارم  مثنوی

داستانهای مثنوی به نثر - دکتر محمود فتوحی