تبلیغات
مولا110 - واژۀ، پرده ،در ،دیوان، حافظ
پنجشنبه 6 اسفند 1394

واژۀ، پرده ،در ،دیوان، حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را



راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست


چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست



مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست




من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست




جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست




راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست



اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست




مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست


ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت




ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت







ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
آفتابیست که در پیش سحابی دارد





مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد





مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد




ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد



آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد




جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد




آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد




چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد




در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد





این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد



صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد





اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند



چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند



مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند


حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند




ز برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند



ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود



تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود



ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود





مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد




به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید




سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار




زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار





هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور





بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز


گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش


تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پردهٔ گلریز هفت خانه چشم
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال



از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپردهٔ عدم



چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم



پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم


ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم




رقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم



حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم





حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم


هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم



دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم



هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم





دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم


تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه



بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی



وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی




پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی



ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی




ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی




چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی




اشک حرم نشین نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی





مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار









برچسب ها: واژۀ ، پرده ، در ، دیوان ، حافظ ،

How can you get taller in a week?
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:48 ق.ظ
Great post! We will be linking to this great content on our site.
Keep up the good writing.
Foot Pain
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:04 ب.ظ
If some one desires to be updated with most up-to-date technologies then he must
be pay a quick visit this web page and be up to date
all the time.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:58 ق.ظ
Your way of explaining everything in this post is genuinely good, all be able to without difficulty be aware of
it, Thanks a lot.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر