تبلیغات
مولا110 - واۀ ،نور ،در، دیوان ،حافظ
شنبه 8 اسفند 1394

واۀ ،نور ،در، دیوان ،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست



ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست





جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست





بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست



شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد




دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد



بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود




سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود




صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید



حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
 

محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش




به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم




صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم





در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم




ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان



ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن



این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو




شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده



از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای


زنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده




درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی





ک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری



ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی



دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من به جز از کشته ندروی




گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی






درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی





ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب
که نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است






به دلربائی اگر خود سر آمدی چه عجب
که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش




تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را
سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده













برچسب ها: واۀ ، نور ، در ، دیوان ، حافظ ،

Foot Pain
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:11 ق.ظ
Superb, what a web site it is! This website presents valuable facts to us, keep
it up.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:32 ب.ظ
Hi there! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all your posts!
Keep up the superb work!
نیلووو
شنبه 8 اسفند 1394 10:43 ق.ظ
سلام عزیز خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه اونم اینکه به وب سایت منم سر بزنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
میهن بلاگ کامنت
شنبه 8 اسفند 1394 06:29 ق.ظ
ارسال 1000 دعوتنامه بازدید از وبلاگ رو می تونید از سایت بنده تهیه کنید
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر