چهارشنبه 14 بهمن 1394

دل در ،گره زلف،تو بستیم،دگر بار - عراقی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،عراقی ،



دل در گره زلف تو بستیم دگر بار


وز هر دو جهان مهر گسستیم دگربار
جام دو جهان پر ز می عشق تو دیدیم
خوردیم می و جام شکستیم دگربار
شاید که دگر نعره مستانه برآریم
کز جام می عشق تو مستیم دگربار
المنة لله که پس از محنت بسیار
با تو نفسی خوش بنشستیم دگربار
چون طره تو شیفته روی تو گشتیم
هیهات! که خورشید پرستیم دگربار
ما ترک مراد دل خودکام گرفتیم
تا هرچه کند دوست خوشستیم دگربار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم
از صومعه و زهد برستیم دگربار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم
زنار هم از زلف تو بستیم دگربار
تا راز دل ما نکند فاش عراقی
اینک دهن از گفت ببستیم دگربار


برچسب ها: دل در ، گره زلف ، تو بستیم ، دگر بار - عراقی ،

سه شنبه 13 بهمن 1394

واژه ،حرف،در شعر، فارسی (حافظ و مثنوی معنوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،مولانا ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

توضیحی مختصر در بررسی واژه ها
بررسی واژه هاغیر از شناختذهن شاعر از وسعت معنایی کلمه ولغت  ویا زیبایی آن در بکارگیری آن واژه ،خود می تواند بارمعنوی وروحانی آنرا به تصویر بکشد . به معنای دیگرپنجره ی معرفتی باشد برای تفکر ما و یا طریقه وروشی باشد در چگونگی عبور وگذر ما از ظاهر به باطن. پس واژه ها را باید همانند پلی در نظر گرفت که دو سمت ودو طرف رودخانه را به هم متصل می کند تا زاویه ی دید و تفکر ما در هر نقطه وسمتی از رودخانه با یک هماهنگی وانطباقی صحیح عبور کند.


از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد(حافظ)

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا(حافظ)

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد(حافظ)

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود(حافظ)

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید(حافظ)

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید(حافظ)

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم(حافظ)


یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری(حافظ)



---------------
 حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب
بحر معنی عنده ام الکتاب
.
.
.
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون


بیان خسارت وزیر درین مکر
 
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی‌اش عار بود

 ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

وانگهانی آن امیران را بخواند
یک‌بیک تنها بهر یک حرف راند

.
.
.
متن آن طومارها بد مختلف
همچو شکل حرفها یا تاالف


قصهٔ مکر خرگوش

کرده‌ای تاویل حرف بکر را
خویش را تاویل کن نه ذکر را


اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
آن زمان که پیش‌بینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان


سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم
گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی
معنیی را بند حرفی می‌کنی
حبس کردی معنی آزاد را
بند حرفی کرده‌ای تو یاد را


تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال


 شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم



 مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته


حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی



 نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرم‌دار


در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

آب حیوان خوان مخوان این را سخن
روح نو بین در تن حرف کهن

سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

زانک پیوستست هر لوله به حوض
خوض کن در معنی این حرف خوض

 قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو


ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام

 به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش

گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیب‌گیر تو کرست

در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

گر ز نام و حرف خواهی بگذری
پاک کن خود را ز خود هین یکسری


اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم

دفتر صوفی سواد حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست

تتمهٔ قصهٔ مفلس


حرف حکمت بر زبان ناحکیم
حله‌های عاریت دان ای سلیم
.
.
.

حرف قرآن را ضریران معدنند
خر نبینند و به پالان بر زنند

 قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

ون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی

 حسد کردن حشم بر غلام خاص


این سخنها خود بمعنی یا ربیست
حرفها دام دم شیرین‌لبیست

عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان


کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا


کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک‌حرف

مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

آن اساطیر اولین که گفت عاق
حرف قرآن را بد آثار نفاق
لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست
هر دو یک چیزند پنداری که دوست
یک تنی او را پدر ما را پسر
بام زیر زید و بر عمرو آن زبر
نسبت زیر و زبر شد زان دو کس
سقف سوی خویش یک چیزست بس
نیست مثل آن مثالست این سخن
قاصر از معنی نو حرف کهن

اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل


حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف

آنچ می‌خوانی بر آن افتاده‌ای
دست را بر حرف آن بنهاده‌ای
اصبعت در سیر پیدا می‌کند
که نظر بر حرف داری مستند

هفت مرد شدن آن هفت درخت 

گفتم ار سوی حقایق بشکفند
چون ز اسم حرف رسمی واقفند

جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را

شد مناسب وصفها در خوب و زشت
شد مناسب حرفها که حق نبشت


برچسب ها: واژ ، حرف ، در شعر ، فارسی ، (حافظ و مثنوی معنوی) ،

یکشنبه 11 بهمن 1394

خوبرویان ،جفا ،پیشه، وفا، نیز ،کنند - سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،سعدی ،




خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
نظری کن به من خسته که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو
سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن
کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند
بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش
کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند
تو ختایی بچه‌ای از تو خطا نیست عجب
کان که از اهل صوابند خطا نیز کنند
گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند
سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند
 


برچسب ها: خوبرویان ، جفا ، پیشه ، وفا ، نیز ، کنند - سعدی ،

یکشنبه 11 بهمن 1394

دیدنِ روی ،تو و دادنِ، جان، مطلبِ ماست - فرصت شیرازی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،فرصت شیرازی ،

دیدنِ روی تو و دادنِ جان مطلبِ ماست

                   پرده بردار ز رُخسار که جان بر لبِ ماست

بتِ رویِ تو پَرستیم و ملامت شنویم

                   بت پرستی اگر این است که این مذهبِ ماست

شُربِ می با لبِ شیرینِ تو ما راست جلال

                   بی خبر زاهد از این ذوق که در مشربِ ماست

نیست جز وصفِ رخ و زلفِ تو ما را سخنی

                   در همه سال و مَه این قصهء روز و شبِ ماست

در تو یک یاربِ ما را اثری نیست ولی

                  قدسیان را به فلک غلغله از یاربِ ماست



برچسب ها: دیدنِ روی ، تو و دادنِ ، جان ، مطلبِ ماست - فرصت شیرازی ،




ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس            
در جهان عشق زادیم از دیار ما مپرس    
وقت ما آئینه رخساره معشوق ماست           
حسن روی او نگر از روزگار ما مپرس            
دوش در یک بزم با او تا سحر می خورده ایم          
نرگس مخمور او بین از خمار ما مپرس           
چشم گریان آوریم و جان پر حسرت بریم             
دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس              
قصه ما را نظیری نیست هرگز انتها              
بحر بی پایان عشقیم از کنار ما مپرس         


برچسب ها: ما به دل ، شادیم از ، باغ و بهار ، ما مپرس - نظیری نیشابوری ،

تعداد کل صفحات: 16 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات