تبلیغات
مولا110 - مطالب آبان 1394



پشه آمد از حدیقه وز گیاه
وز سلیمان گشت پشه دادخواه
کای سلیمان معدلت می‌گستری
بر شیاطین و آدمی‌زاد و پری
مرغ و ماهی در پناه عدل تست
کیست آن گم‌گشته کش فضلت نجست
داد ده ما را که بس زاریم ما
بی‌نصیب از باغ و گلزاریم ما
مشکلات هر ضعیفی از تو حل
پشه باشد در ضعیفی خود مثل
شهره ما در ضعف و اشکسته‌پری
شهره تو در لطف و مسکین‌پروری
ای تو در اطباق قدرت منتهی
منتهی ما در کمی و بی‌رهی
داد ده ما را ازین غم کن جدا
دست گیر ای دست تو دست خدا
پس سلیمان گفت ای انصاف‌جو
داد و انصاف از که میخواهی بگو
کیست آن کالم که از باد و بروت
ظلم کردست و خراشیدست روت
ای عجب در عهد ما ظالم کجاست
کو نه اندر حبس و در زنجیر ماست
چونک ما زادیم ظلم آن روز مرد
پس بعهد ما کی ظلمی پیش برد
چون بر آمد نور ظلمت نیست شد
ظلم را ظلمت بود اصل و عضد
نک شیاطین کسب و خدمت می‌کنند
دیگران بسته باصفادند و بند
اصل ظلم ظالمان از دیو بود
دیو در بندست استم چون نمود
ملک زان دادست ما را کن فکان
تا ننالد خلق سوی آسمان
تا به بالا بر نیاید دودها
تا نگردد مضطرب چرخ و سها
تا نلرزد عرش از ناله یتیم
تا نگردد از ستم جانی سقیم
زان نهادیم از ممالک مذهبی
تا نیاید بر فلکها یا ربی
منگر ای مظلوم سوی آسمان
کاسمانی شاه داری در زمان
گفت پشه داد من از دست باد
کو دو دست ظلم بر ما بر گشاد
ما ز ظلم او به تنگی اندریم
با لب بسته ازو خون می‌خوریم



 داد خواستن پشه از باد بحضرت سلیمان علیه السلام - شرح موسی نثری


[( 4624) پشه از باغ و از بالاى گیاهها خدمت حضرت سلیمان بداد خواهى آمد] [( 4625) كه اى سلیمان تو بر آدمى زاد و دیو و پرى عدالت گسترده ‏اى‏] [( 4626) مرغ و ماهى در پناه عدالت تو بسر مى‏ برند كدام گم شده ‏اى است كه جویاى فضل تو نباشد؟] [( 4627) بشكایت ما رسیدگى كن كه كار ما زار و بى ‏نصیب از باغ و گلزاریم‏] [( 4628) تو مشكل گشاى هر ضعیفى هستى و پشه در ضعیفى ضرب المثل است‏] [( 4629) ما بشكسته بالى و ضعیفى مشهور و تو در لطف و مسكین پرورى معروفى‏] [( 4630) اى كسى كه در نهایت درجه قدرت هستى نگاه كن كه ما در نهایت نقصان بسر مى ‏بریم‏] [( 4631) اى آن كه دست تو دست خداوند است داد ده و ما را از این غم برهان‏] [( 4632) حضرت سلیمان فرمود از دست چه كسى شكایت دارى؟] [( 4633) آن ظالمى كه بتو ظلم كرده كى است؟] [( 4634) عجب است در عهد ما كو ظالمى كه در حبس و زنجیر ما نباشد؟] [( 4635) آن روزى كه ما زائیده شدیم همان روز روز مرگ ظلم بود پس در عهد ما چه كسى توانست ظلم كند؟] [( 4636) وقتى نور بر آمد ظلمت از میان رفت اصل و بازوى ظلم همانا ظلمت است‏] [( 4637) اكنون شیاطین مشغول كسب و خدمت شده ‏اند و قسمتى از آنها هم در بند و زنجیر هستند] [( 4638) ریشه ظلم ظالمان از دیو و شیطان سر چشمه مى‏ گرفت اكنون دیو در قید و زندان است پس ظلم چگونه ممكن است پیدا شود] [( 4639) خداى تعالى از آن جهت بما سلطنت داده است تا ناله خلق به آسمان نرود] [( 4640) و دود آه مظلومان بالا نرود و آسمان و ستاره مضطرب نگردد] [( 4641) آرى بما سلطنت داد تا از ناله یتیمان عرش نلرزد و جان بیمار نگردد] [( 4642) از آن در كشورها قواعد و قوانین قرار دادیم تا صداى یا رب مظلومى به آسمان نرود] [( 4643) اى مظلوم به آسمان ننگر كه در زمان تو در زمین شاه آسمانى حكمرانى مى‏ كند] [( 4644) پشه گفت شكایت من از باد است كه او دست ظلم بر من گشاده‏] [( 4645) و از ظلم او تنگ آمده و از بى‏داد او بالب بسته خون مى ‏خوریم‏] 


 امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم - مثنوی معنوی مولانا


پس سلیمان گفت ای زیبادوی
امر حق باید که از جان بشنوی
حق به من گفتست هان ای دادور
مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر
تانیاید هر دو خصم اندر حضور
حق نیاید پیش حاکم در ظهور
خصم تنها گر بر آرد صد نفیر
هان و هان بی خصم قول او مگیر
من نیارم رو ز فرمان تافتن
خصم خود را رو بیاور سوی من
گفت قول تست برهان و درست
خصم من بادست و او در حکم تست
بانگ زد آن شه که ای باد صبا
پشه افغان کرد از ظلمت بیا
هین مقابل شو تو و خصم و بگو
پاسخ خصم و بکن دفع عدو
باد چون بشنید آمد تیز تیز
پشه بگرفت آن زمان راه گریز
پس سلیمان گفت ای پشه کجا
باش تا بر هر دو رانم من قضا
گفت ای شه مرگ من از بود اوست
خود سیاه این روز من از دود اوست
او چو آمد من کجا یابم قرار
کو بر آرد از نهاد من دمار
همچنین جویای درگاه خدا
چون خدا آمد شود جوینده لا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
لیک ز اول آن بقا اندر فناست
سایه‌هایی که بود جویای نور
نیست گردد چون کند نورش ظهور
عقل کی ماند چو باشد سرده او
کل شیء هالک الا وجهه
هالک آید پیش وجهش هست و نیست
هستی اندر نیستی خود طرفه‌ایست
اندرین محضر خردها شد ز دست
چون قلم اینجا رسیده شد شکست



 امر كردن سلیمان علیه السلام پشه متظلم را به احضار خصم بدیوان حكم - شرح موسی نثری


[( 4646) سلیمان فرمود اى آن كه طنین پرهاى تو خوش آیند است در این خصوص باید امر حق را با جان و دل قبول كنى‏] [( 4647) حق بمن فرموده است كه اى قاضى سخن مدعى را بدون حضور طرفش نباید قبول كنى‏] [( 4648) تا هر دو خصم با هم بحضور نیایند حق در پیش قاضى روشن نمى ‏شود] [( 4649) اگر مدعى تنها عجز و لابه و فریاد كند بدون حضور طرف قول او را هرگز قبول نكن و نشنو] [( 4650) من از فرمان حق نمى‏ توانم سر پیچى كنم زود برو طرف خود را نزد من بیاور] [( 4651) پشه عرض كرد سخن شما درست است ولى خصم من باد است و او در حكم شما است‏] [( 4652) حضرت سلیمان بانگ زد كه اى باد پشه از ظلم تو شكایت كرده است بیا] [( 4653) و با خصم خود رو برو شو و جواب مدعى را داده از خود دفاع كن‏] [( 4654) باد سخن سلیمان را شنیده با سرعت تمام آمد و همان وقت پشه را فرار پیش گرفت‏] [( 4655) سلیمان فرمود اى پشه كجا مى ‏روى بایست تا میانه شما قضاوت كنم‏] [( 4656) پشه گفت اى شاه مرگ من فقط از بودن او است و روز مرا دود هستى او سیاه كرده است‏] [( 4657) او كه آمد من كجا مى ‏توانم آرام بگیرم و در اینجا بایستم او دمار از نهاد من در مى ‏آورد] [( 4658) جویاى حق هم حال همین پشه را دارد چون اللَّه آمد جوینده لا خواهد شد خدا كه آمد جوینده نیست مى ‏شود] [( 4659) اگر چه آن رسیدن بقاى در بقا است ولى در اول امر آن بقا در فنا است و اول باید فانى شد تا ببقا رسید] [( 4660) سایه‏ هائى كه جویاى نور باشند وقتى نور باو ظاهر شد نیست مى‏ شوند] [( 4661) در این موقع عقل چگونه مى‏ ماند در صورتى كه سر خود را بباد فنا مى‏ دهد آرى جز روى خداوندى همه چیز از میان رفتنى است‏] [( 4662) در مقابل روى او هست و نیست از میان رفتنى است طرفه مقامى است كه هستى در نیستى است‏] [( 4663) در این محضر عقلها و خردها از دست رفت قلم اینجا رسید و سر بشكست‏] 



برچسب ها: داد خواستن پشه از باد به حضرت سلیمان علیه السلام - مثنوی معنوی ،

پنجشنبه 28 آبان 1394

حضرت مولانا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،





گم شدن درگم شدن دین منست

نیستی  در هست  آیین  منست


هیچ کس را تا نگردد او فنا

نیست ر ه  در  بارگاه کبریا

چیست معرا ج فلک  این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی



برچسب ها: حضرت مولانا ، گم شدن درگم ، شدن دین ، منست ،

دوشنبه 25 آبان 1394

واژۀ(علاج) در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،




علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن/که این مفرح یاقوت در خزانه توست

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت/که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی/که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست/برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست/بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ/که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ

به دور لاله دماغ مرا علاج کنید/گر از میانه بزم طرب کناره کنم

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می/علاج کی کنمت آخرالدواء الکی


برچسب ها: واژۀ(علاج) ، در دیوان ، حافظ ،

دوشنبه 25 آبان 1394

واژۀ ( دوا ) در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    



از پای فتادیم چو آمد غم هجران/در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

گفته‌ای لعل لبم هم درد بخشد هم دوا/گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند/درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی/که درد شب نشینان را دوا کرد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست/برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح/داغ دل بود به امید دوا بازآمد

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت/یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک/چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

دوای تو دوای توست حافظ/لب نوشش لب نوشش لب نوش

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم/دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی/تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می/علاج کی کنمت آخرالدواء الکی

روی زرد است و آه دردآلود/عاشقان را دوای رنجوری

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست/ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس


دوشنبه 25 آبان 1394

واژۀ ( درمان ) در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،



1- حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز/زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

2- من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب/که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

3- درد ما را نیست درمان الغیاث/هجر ما را نیست پایان الغیاث

4- در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند/که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

5- دهان یار که درمان درد حافظ داشت/فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

6- گر رود از پی خوبان دل من معذور است/درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

7- به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری/به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

8- دردم از یار است و درمان نیز هم/دل فدای او شد و جان نیز هم

9- چندان که گفتم غم با طبیبان/درمان نکردند مسکین غریبان

10- دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت/ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

11- نمی‌بینم نشاط عیش در کس/نه درمان دلی نه درد دینی

12- ای درد توام درمان در بستر ناکامی/و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

13- کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد/خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد


برچسب ها: واژۀ ( درمان ) ، در دیوان ، حافظ ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5