تبلیغات
مولا110 - مطالب آذر 1394
یکشنبه 29 آذر 1394

در آن، نفس، که بمیرم ،در آرزوی، تو باشم - سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم


برچسب ها: در آن ، نفس ، که بمیرم ، در آرزوی ، تو باشم - سعدی ،

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید 

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید 

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت 

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید 

بیا که خک رهت لاله زار خواهد شد 

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید 

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن 

ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید 

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست 

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد 

ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید 

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست

که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید 

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز 

که هست در پی شام سیاه صبح سپید 

کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟

شد آن زمان که دلی بود در امان امید 

صفای آینه ی خواجه بین کزین دم سرد 

نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید 


برچسب ها: نه لب ، گشایدم ، از گل ، نه دل ، کشد ، به نبید - امیر هوشنگ ابتهاج ،

یکشنبه 29 آذر 1394

پیش ،صاحب نظران، مُلک سلیمان،باد است - خواجوی کرمانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :خواجوی کرمانی ،

پیش صاحب نظران مُلک سلیمان باد است

بلکه آن است سلیمان که ز مُلک آزاد است

آنکه گویند که بر آب نهاد است جهان

مشنو ای خواجه که تا درنگری بر باد است

خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط

که اساسش همه ناموضع و بی بنیاد است

دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند

نو عروسی است که در عقد بسی داماد است

هر زمان مِهر فلک بر دگری می تابد

چه توان کرد که این سفله چنین افتاده است

خاک بغداد بخونِ خلفا می گرید

ور نه این شط روان چیست که در بغداد است؟

حاصلی نیست بجز غم به جهان خواجو را

خرّم آن کس که بکلی زجهان آزاد است


برچسب ها: پیش ، صاحب نظران ، مُلک سلیمان ، باد است - خواجوی کرمانی ،

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است

جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است

کس ندیدیم که انکار کند وجدان را

حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است

کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود

نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است

کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید

نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است

کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را

سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است

هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد

مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است

هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود

قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت

موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است

هر که دیدیم دم از طاعت سلمانی زد

نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است


برچسب ها: بحث ، ایمان ، دگر و ، جوهر ، دگر است - معینی کرمانشاهی ،

یکشنبه 29 آذر 1394

امشب، به قصه دل، من گوش،می کنی - هوشنگ ابتهاج

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :هوشنگ ابتهاج ،

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو فصه فراموش می کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگر نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع 

زین داستان که با لب خاموش می کنی


برچسب ها: امشب ، به قصه دل ، من گوش ، می کنی - هوشنگ ابتهاج ،

تعداد کل صفحات: 7 1 2 3 4 5 6 7