مولا110 ساعدی خراسانی کار جهان و اهل جهان استوار نیست بالاتر آن که چرخ فلک بر مدار نیست طَرفی نبسته آنکه دلش مایل هواست راهی نرفته آن که گرفتا ر یار نیست بر قول و فعل مردم بیگانه دل مبند زیرا به قول و فعل خسان اعتبار نیست tag:http://mola110.mihanblog.com 2019-09-21T19:08:37+01:00 mihanblog.com خلق می‌جنبند مانا روز شد -مولوی 2016-07-23T15:50:09+01:00 2016-07-23T15:50:09+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2483 منصور علی خلق می‌جنبند مانا روز شدروز را جان بخش جانا روز شدچند شب گشتیم ما و چند روزدر غم و شادی تو تا روز شددر جهان بس شهرها کان جا شبستاندر این ساعت که این جا روز شددر شب غفلت جهانی خفته‌اندز آفتاب عشق ما را روز شدهر که عاشق نیست او را روز نیستهر که را عشقست و سودا روز شدصبح را در کنج این خانه مجویرو به بالا کن به بالا روز شدبر تو گر خارست بر ما گل شکفتبر تو گر شامست بر ما روز شدگر تو از طفلی ز روز آگه نه‌ایخیز با ما جان بابا روز شدروز را منکر مشو لا لا مگوچند لا لا جان لالا روز شدآفتاب آمد که انشق خلق می‌جنبند مانا روز شد
روز را جان بخش جانا روز شد
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غم و شادی تو تا روز شد
در جهان بس شهرها کان جا شبست
اندر این ساعت که این جا روز شد
در شب غفلت جهانی خفته‌اند
ز آفتاب عشق ما را روز شد
هر که عاشق نیست او را روز نیست
هر که را عشقست و سودا روز شد
صبح را در کنج این خانه مجوی
رو به بالا کن به بالا روز شد
بر تو گر خارست بر ما گل شکفت
بر تو گر شامست بر ما روز شد
گر تو از طفلی ز روز آگه نه‌ای
خیز با ما جان بابا روز شد
روز را منکر مشو لا لا مگو
چند لا لا جان لالا روز شد
آفتاب آمد که انشق القمر
بشنو این فرمان اعلا روز شد
پاسبانا بس دگر چوبک مزن
پاسبان و حارس ما روز شد
]]>
خوشا آنانکه با عزت ز گیتی - دکتر قاسم رسا 2016-03-13T20:55:51+01:00 2016-03-13T20:55:51+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2479 منصور علی خوشا آنانکه با عزت ز گیتیبساط خویش برچیدند و رفتندزکالاهای این آشفته بازارمحبت را پسندیدند و رفتندخوشا آنانکه در این باغ چون گلصباحی چند خندیدند و رفتندخوشا آنانکه در میزان وجدانحساب خویش سنجیدند و رفتندنگردیدند هرگز گرد باطلحقیقت را پرستیدند و رفتندخوشا آنانکه بر این صحنهٔ خاکچو خورشیدی درخشیدند و رفتندخوشا آنانکه از پیمانهٔ دوستشراب عشق نوشیدند و رفتندخوشا آنانکه در راه عدالتبخون خویش غلطیدند و رفتندخوشا آنانکه بذر آدمیتدر این ویرانه پاشیدند و رفتندخوشا آنانکه پا در وادی حقنهادند و نلغزیدند خوشا آنانکه با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدند و رفتند
زکالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنانکه در این باغ چون گل
صباحی چند خندیدند و رفتند
خوشا آنانکه در میزان وجدان
حساب خویش سنجیدند و رفتند
نگردیدند هرگز گرد باطل
حقیقت را پرستیدند و رفتند
خوشا آنانکه بر این صحنهٔ خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند
خوشا آنانکه از پیمانهٔ دوست
شراب عشق نوشیدند و رفتند
خوشا آنانکه در راه عدالت
بخون خویش غلطیدند و رفتند
خوشا آنانکه بذر آدمیت
در این ویرانه پاشیدند و رفتند
خوشا آنانکه پا در وادی حق
نهادند و نلغزیدند و رفتند
ز تقوی جامه بر تن کن که پاکان
ز تقوی جامه پوشیدند و رفتند
خوشا آنانکه بار دوستی را
کشیدند و نرنجیدند و رفتند
(رسا) در راه خدمت باش کوشا
خوشا آنانکه کوشیدند و رفتند
]]>
اگــــر ،بیـنی ،در این،دیــوان ،اشــــعار ،-شمس الدین مغربی 2016-03-03T08:01:12+01:00 2016-03-03T08:01:12+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2478 منصور علی اگــــر بیـنی در این دیــوان اشــــعار خرابـــــات و خرابــــاتی وخمــــاربـــت و زنّــار و تسبیــــح و چلیپــــا مغ و ترســــا و گـــــبر و دیر و مینــاشـــراب و شـــاهد و شمع و شبستان خــروش و بربط و آواز مســـــــــتانمی و میخــــانه و رنـد خـرابـــــات حریف و ساقی و نرد و منــــــــاجاتنــــــوای ارغــــــنون و ناله ی نــــی صـــبوح و مــــــجلس و جام پیاپیخـــــم و جــــام و سـبوی می فروشیحــــریفی کردن انـــدر باده نـــوشیز مســـــجد ســـوی میـــخانه دویـدن 


اگــــر بیـنی در این دیــوان اشــــعار 
خرابـــــات و خرابــــاتی وخمــــار
بـــت و زنّــار و تسبیــــح و چلیپــــا 
مغ و ترســــا و گـــــبر و دیر و مینــا
شـــراب و شـــاهد و شمع و شبستان 
خــروش و بربط و آواز مســـــــــتان
می و میخــــانه و رنـد خـرابـــــات 
حریف و ساقی و نرد و منــــــــاجات
نــــــوای ارغــــــنون و ناله ی نــــی
 صـــبوح و مــــــجلس و جام پیاپی
خـــــم و جــــام و سـبوی می فروشی
حــــریفی کردن انـــدر باده نـــوشی
ز مســـــجد ســـوی میـــخانه دویـدن
 در آنــجا مـــدتی چــــند آرمیــــــدن
گـــــرو کـــردن پــیاله خویشــتن را 
نـــهادن بر ســر می جان و تن را
گـــــــل و گلزار و سرو و باغ و لاله
 حـــــدیث شـــــبنم و بــاران و ژاله
خــــــط و خـــال و قد و بالا و ابـــرو 
عـــذار و عارض و رخسار و گیسو
لب و دندان و چشم شوخ و سرمست
 ســــر و پا و میان و پنـــجه و دســت
مـــشو زنهار از این گفتار در تــــاب
 بــرو مقصــــد از آن گفتـار دریــــاب
مپیــــچ اندر سر و پــــــای عـــــبارت 
اگــــر هستی ز اربـــاب اشــــــارت
نـــظر را نغــــز کـــــــن تا نغــــز بینی
 گـــــذر از پوســــت کن تا مغز بینی
نــــظر گــــــر بر نــــداری از ظــواهر
 کــــــجا گردی ز اربــــــاب ســرائر
چــــو هر یک را از این الفاظ جانیسـت
 به زیر هر یک از اینها جهانیســت
تو جــــانش را طـلـب از جـــسم بگــذر 
مســــمّی جـوی باش از اســـم بگذر
فــــرو مــــگذار چــــــیزی از دقــــائق
 که تا باشـــی ز اصحــاب حقائـــق

]]>
شاهد ،آن نیست، که مویی، و میانی ،دارد،-حافظ 2016-03-03T07:54:30+01:00 2016-03-03T07:54:30+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2477 منصور علی شاهد آن نیست که مویی و میانی داردبنده طلعت آن باش که آنی داردشیوه حور و پری گر چه لطیف است ولیخوبی آن است و لطافت که فلانی داردچشمه چشم مرا ای گل خندان دریابکه به امید تو خوش آب روانی داردگوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جانه سواریست که در دست عنانی دارددل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردیآری آری سخن عشق نشانی داردخم ابروی تو در صنعت تیراندازیبرده از دست هر آن کس که کمانی دارددر ره عشق نشد کس به یقین محرم رازهر کسی بر حسب فکر گمانی داردبا خرابات نشینان ز کرامات ملافهر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا
نه سواریست که در دست عنانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد

]]>
پیرانه، سرم ،عشق، جوانی به،سر، افتاد،-حافظ 2016-03-03T07:52:34+01:00 2016-03-03T07:52:34+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2476 منصور علی پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاددردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاداز رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتادمژگان تو تا تیغ جهانگیر برآوردبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتادبس تجربه کردیم در این دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتادگر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتادحافظ که سر زلف بتان دست کشش بودبس طرفه حریفیست کش اکنون به پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
]]>
مرا به، رندی و عشق،آن فضول، عیب، کند،-حافظ 2016-03-03T07:51:07+01:00 2016-03-03T07:51:07+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2475 منصور علی مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کندکه اعتراض بر اسرار علم غیب کندکمال سر محبت ببین نه نقص گناهکه هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کندز عطر حور بهشت آن نفس برآید بویکه خاک میکده ما عبیر جیب کندچنان زند ره اسلام غمزه ساقیکه اجتناب ز صهبا مگر صهیب کندکلید گنج سعادت قبول اهل دل استمباد آن که در این نکته شک و ریب کندشبان وادی ایمن گهی رسد به مرادکه چند سال به جان خدمت شعیب کندز دیده خون بچکاند فسانه حافظچو یاد وقت زمان شباب و شیب کند مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند
]]>
واعظان، کاین، جلوه در، محراب و، منبر ،می کنند،-حافظ 2016-03-03T07:49:00+01:00 2016-03-03T07:49:00+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2474 منصور علی واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنندمشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنندگوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنندیا رب این نودولتان را با خر خودشان نشانکاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنندای گدای خانقه برجه که در دیر مغانمی‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنندحسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشدزمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنندبر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گویکاندر آن جا طینت آدم مخمر می واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
]]>
مطرب، عشق، عجب ساز، و نوایی، دارد،-حافظ 2016-03-03T07:21:11+01:00 2016-03-03T07:21:11+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2473 منصور علی مطرب عشق عجب ساز و نوایی داردنقش هر نغمه که زد راه به جایی داردعالم از ناله عشاق مبادا خالیکه خوش آهنگ و فرح بخش هوایی داردپیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زورخوش عطابخش و خطاپوش خدایی داردمحترم دار دلم کاین مگس قندپرستتا هواخواه تو شد فر همایی دارداز عدالت نبود دور گرش پرسد حالپادشاهی که به همسایه گدایی دارداشک خونین بنمودم به طبیبان گفتنددرد عشق است و جگرسوز دوایی داردستم از غمزه میاموز که در مذهب عشقهر عمل اجری و هر کرده جزایی داردنغز گفت آن بت ترسابچه باده پرستشادی روی کسی خور که صفایی داردخس مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعایی دارد
]]>
منم که، گوشه ،میخانه، خانقاه،من است،حافظ 2016-03-03T07:19:44+01:00 2016-03-03T07:19:44+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2472 منصور علی منم که گوشه میخانه خانقاه من استدعای پیر مغان ورد صبحگاه من استگرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باکنوای من به سحر آه عذرخواه من استز پادشاه و گدا فارغم بحمداللهگدای خاک در دوست پادشاه من استغرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماستجز این خیال ندارم خدا گواه من استمگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نیرمیدن از در دولت نه رسم و راه من استاز آن زمان که بر این آستان نهادم رویفراز مسند خورشید تکیه گاه من استگناه اگر چه نبود اختیار ما حافظتو در طریق ادب باش گو گناه من است منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
]]>
دل می‌رود، ز دستم صاحب ،دلان ،خدا را،- حافظ 2016-03-03T07:11:56+01:00 2016-03-03T07:11:56+01:00 tag:http://mola110.mihanblog.com/post/2471 منصور علی دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکاراکشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینیم دیدار آشنا راده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارادر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلهات الصبوح هبوا یا ایها السکاراای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی کن درویش بی‌نوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمنان مدارادر کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا راآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خوانداشهی لنا و احلی من قبل
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
]]>