تبلیغات
مولا110 - مطالب شعر
یکشنبه 2 اسفند 1394

رموز،بیخودی - اقبال لاهوری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،اقبال لاهوری ،

در معنی اینکه سیدة النساء فاطمة الزهراء اسوه کامله ایست برای نساء اسلام


مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آنکه جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
بانوی آن تاجدار «هل اتی»
مرتضی مشکل گشا شیر خدا
پادشاه و کلبه ئی ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیرالامم
تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین
وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزند ها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهٔ کامل بتول
بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت
با یهودی چادر خود را فروخت
نوری و هم آتشی فرمانبرش
گم رضایش در رضای شوهرش
آن ادب پروردهٔ صبر و رضا
آسیا گردان و لب قرآن سرا
گریه های او ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی بدامان نماز
اشک او بر چید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین
رشتهٔ آئین حق زنجیر پاست
پاس فرمان جناب مصطفی است
ورنه گرد تربتش گردیدمی
سجده ها بر خاک او پاشیدمی


برچسب ها: رموز ، بیخودی - اقبال لاهوری ،

یکشنبه 2 اسفند 1394

واژ ه ،کامل، در ،شعر، فارسی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،شعر ،

 
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محروم‌تر کی سائلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

ابوسعید ابوالخیر

کامل ز یکی هنر ده و صد بیند
ناقص همه جا معایب خود بیند
خلق آینهٔ چشم و دل یکدگرند
در آینه نیک نیک و بد بد بیند

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد - اقبال لاهوری  - اسرار خودی


نقطهٔ نوری که نام او خودی است
زیر خاک ما شرار زندگی است
از محبت می شود پاینده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش
ارتقای ممکنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزی بیاموزد ز عشق
عشق را از تیغ و خنجر باک نیست
اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
در جهان هم صلح و هم پیکار عشق
آب حیوان تیغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شود
عشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقی آموز و محبوبی طلب
چشم نوحی قلب ایوبی طلب
کیمیا پیدا کن از مشت گلی
بوسه زن بر آستان کاملی
شمع خود را همچو رومی بر فروز
روم را در آتش تبریز سوز
هست معشوقی نهان اندر دلت
چشم اگر داری بیا بنمایمت
عاشقان او ز خوبان خوب تر
خوشتر و زیباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا می شود
خاک همدوش ثریا می شود
خاک نجد از فیض او چالاک شد
آمد اندر وجد و بر افلاک شد
در دل مسلم مقام مصطفی است
آبروی ما ز نام مصطفی است
طور موجی از غبار خانه اش
کعبه را بیت الحرم کاشانه اش
کمتر از آنی ز اوقاتش ابد
کاسب افزایش از ذاتش ابد
بوریا ممنون خواب راحتش
تاج کسری زیر پای امتش
در شبستان حرا خلوت گزید
قوم و آئین و حکومت آفرید
ماند شبها چشم او محروم نوم
تا به تخت خسروی خوابیده قوم
وقت هیجا تیغ او آهن گداز
دیده ی او اشکبار اندر نماز
در دعای نصرت آمین تیغ او
قاطع نسل سلاطین تیغ او
در جهان آئین نو آغاز کرد
مسند اقوام پیشین در نورد
از کلید دین در دنیا گشاد
همچو او بطن ام گیتی نزاد
در نگاه او یکی بالا و پست
با غلام خویش بر یک خوان نشست
در مصافی پیش آن گردون سریر
دختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی پرده بود
گردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی پرده دید
چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان تریم
پیش اقوام جهان بی چادریم
روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتی
آن بیاران این باعدا رحمتی
آن که بر اعدا در رحمت گشاد
مکه را پیغام «لاتثریب» داد
ما که از قید وطن بیگانه ایم
چون نگه نور دو چشمیم و یکیم
از حجاز و چین و ایرانیم ما
شبنم یک صبح خندانیم ما
مست چشم ساقی بطحاستیم
در جهان مثل می و میناستیم
امتیازات نسب را پاک سوخت
آتش او این خس و خاشاک سوخت
چون گل صد برگ ما را بو یکیست
اوست جان این نظام و او یکیست
سر مکنون دل او ما بدیم
نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم
شور عشقش در نی خاموش من
می تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گویم از تولایش که چیست
خشک چوبی در فراق او گریست
هستی مسلم تجلی گاه او
طور ها بالد ز گرد راه او
پیکرم را آفرید آئینه اش
صبح من از آفتاب سینه اش
در تپید دمبدم آرام من
گرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان او
تاک من نمناک از باران او
چشم در کشت محبت کاشتم
از تماشا حاصلی برداشتم
خاک یثرب از دو عالم خوشتر است
ای خنک شهری که آنجا دلبر است
کشته ی انداز ملا جامیم
نظم و نثر او علاج خامیم
شعر لبریز معانی گفته است
در ثنای خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست»
کیفیت ها خیزد از صبهای عشق
هست هم تقلید از اسمای عشق
کامل بسطام در تقلید فرد
اجتناب از خوردن خربوزه کرد
عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار
تا کمند تو شود یزدان شکار
اندکی اندر حرای دل نشین
ترک خود کن سوی حق هجرت گزین
محکم از حق شو سوی خود گام زن
لات و عزای هوس را سر شکن
لشکری پیدا کن از سلطان عشق
جلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خدای کعبه بنوازد ترا
شرح «انی جاعل» سازد ترا

اقبال لاهوری  

عندلیب او نوا پرداخت است
حیله ئی از بهر ما انداخت است
تا کشد ما را بفردوس حیات
حلقه ی کامل شود قوس حیات
کاروانها از درایش گام زن
در پی آواز نایش گام زن


اقبال لاهوری  

علم مسلم کامل از سوز دل است
معنی اسلام ترک آفل است



اقبال لاهوری  

امت مسلم ز آیات خداست
اصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست
از اجل این قوم بی پرواستی
استوار از «نحن نزلنا»ستی
ذکر قائم از قیام ذاکر است
از دوام او دوام ذاکر است
تا خدا «ان یطفئوا» فرموده است
از فسردن این چراغ آسوده است
امتی در حق پرستی کاملی
امتی محبوب هر صاحبدلی
حق برون آورد این تیغ اصیل
از نیام آرزوهای خلیل
تا صداقت زنده گردد از دمش
غیر حق سوزد ز برق پیهمش
ما که توحید خدارا حجتیم
حافظ رمز کتاب و حکمتیم
آسمان با ما سر پیکار داشت
در بغل یک فتنه ی تاتار داشت
بندها از پا گشود آن فتنه را
بر سر ما آزمود آن فتنه را



اقبال لاهوری  



آدمیت کشته شد چون گوسفند
پیش پای این بت ناارجمند
ای که خوردستی ز مینای خلیل
گرمی خونت ز صهبای خلیل
برسر این باطل حق پیرهن
تیغ «لا موجود الا هو» بزن
جلوه در تاریکی ایام کن
آنچه بر تو کامل آمد عام کن


اقبال لاهوری  


مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهٔ کامل بتول



اقبال لاهوری  

شاهد عادل که بی تصدیق او
زندگی ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش کس نماند استوار
ور بماند هست او کامل عیار





اقبال لاهوری  

خلوت و جلوت کمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نیاز
چیست آن بگذشتن از دیر و کنشت
چیست این تنها نرفتن در بهشت
گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست
گفته ئی پیغمبری درد سر است
عشق چون کامل شود آدم گر است
راه حق با کاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است


امیرخسرو دهلوی 

یک مه کامل بکشیدم عنان
راه چنین بودو کشش آن چنان



امیرخسرو دهلوی 

بلندی بایدت، افگندگی کن
خدا را باش و کار بندگی کن
به عشق آویز، در کار الهی
مجو از زهد، خشک آبی که خواهی
همان عشق‌ست، کت برگیرد از خاک
برد پاک به سوی عالم پاک
کسی کاین کیمیاش از دل بکار است
رخ زردش زر کامل عیار است
ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب
که هست آن کیمیاهای دگر قلب
فشاند این جرعه بر من پیر هشیار
کم از مستی ز هستی کرد بیزار


اوحدی

گر به دنیا نظر کنی و به خویش
حال آن کودکست بی‌کم و بیش
کاملی ناگزیرباشد و هست
گر به دست آوری بدو زن دست


بیدل دهلوی

هیچ‌موجودی به‌عرض شوق ناقص جلوه نیست
ذره‌هم در رقص موهومی‌که داردکامل است

بیدل دهلوی


می‌توان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را
جزو چون ‌کامل شود آیینهٔ حسن‌کل است


بیدل دهلوی


امتیاز حسن و عشق از شوق‌کامل برده‌اند
می‌رود ازکف دل و در چشم مجنون محملست




برچسب ها: واژ ه ، کامل ، در ، شعر ، فارسی ،

شنبه 1 اسفند 1394

واژه ،شعور، در ،ادبیات

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،شعر ،





شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد - اقبال لاهوری


رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت -سیف فرغانی


گرت نیست از شرع عشق آگهی
بر اسرار شعرم نیابی شعور -سیف فرغانی



بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی
غبار چشم شعورست در شب مهتاب - صائب تبریزی





غافل نیم ز ساغر، هر چند بی‌شعورم
چون طفل می‌شناسم، پستان مادر خویش- صائب تبریزی




تا تواند ترک تن کرد آدمی با این شعور
زنده چون کرم بریشم در کفن باشد چرا- صائب تبریزی



دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور
عذر نامقبول، ثابت می کند تقصیر را- صائب تبریزی



نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم
هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را- صائب تبریزی




خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا- صائب تبریزی



می رسد مجنون به مضمون نگاه وحشیان
بی شعوران محبت را شعور دیگرست- صائب تبریزی


شعور، آینه دار هزار تفرقه است
خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست- صائب تبریزی



فهم رموز عشق ز ا دراک برترست
اینجا شعور عالم و جاهل برابرست- صائب تبریزی



از می شود شعور تو هر لحظه بیشتر
فریاد من ز حوصله دیر مست توست- صائب تبریزی


صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد
سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد- صائب تبریزی



کسی که نیست تنک مایه از شعور و خرد
به هر بها که بود می گران نمی داند- صائب تبریزی




به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست
تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند- صائب تبریزی



میی که اهل شعورند داغ نشأه آن
چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد- صائب تبریزی




آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی


آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی




نیست صائب زاهدان خشک رانورشعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است وبس- صائب تبریزی


Image result for ‫شعور‬‎

بی شعوران از شراب کامرانی سرخوشند
زهردرپیمانه ارباب ادراک است وبس- صائب تبریزی



نکرد کعبه به سنگ نشان ترا ره دان
به این شعور، تو از بی نشان چه می خواهی؟- صائب تبریزی


برچسب ها: واژه ، شعور ، در ، ادبیات ،





شعر ارسالی از ساحل جمعه 30 بهمن 94 22:33 http://q-nategh.mihanblog.com

چه سالها که گذشت و بهار منتظر است
بهار ِ زخمی ِ پشت حصار منتظر است

چه سروها که به دست ِ تبر شهید شدند
شقایق ِ دل ِ ما ، داغدار منتظر است

از این لباس سیاه عزا ، دلش پوسید
سحر مگر برسد ، شام ِ تار منتظر است

بهانه گیر شدند و به گریه افتادند
ستاره کشت خودش را ، سه تار منتظر است

چه قدر پنجره باز است رو به سوی امید
چه قدر دلشده ی بیقرار منتظر است

مگر به مقصد ِ خورشید رو بگرداند
در ایستگاه ِ تغزّل ، قطار منتظر است

کویر شد دل عشّاق و آسمان خشکید
بیا که عشق ببارد ، بهار منتظر است

(محمدرضا سلیمی)

* اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب ها: اشعار ، انتخابی ، و ارسالی ، دوستان (29) ،

پنجشنبه 29 بهمن 1394

کوچه

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،واژ ه ها در شعر فارسی ،





زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند - حافظ


از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو - اقبال لاهوری



ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش - حافظ

ز آن سوی نظر نظاره کردن
در کوچه سینه‌ها دویدن- مولانا



ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی
ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری- مولانا


بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری- مولانا


چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم
دل بشد و من بشدم بر سری- مولانا

 



گور می‌گیرند یارانت به دشت
کور می‌گیری تو در کوچه بگشت
گور می‌جویند یارانت بصید
کور می‌جویی تو در کوچه بکید- مولانا


خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچه ما راه به در می‌نرود - سعدی



گشته پایم راز دار طول و عرض کوچه‌ای
چشم را جاسوس راه انتظاری کرده ام - وحشی


چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور
چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار- وحشی



بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد
تا از دو جهان به یک نفس برنامد
از بس که درین بادیهٔ بی سر و پای
رفتند فرود و هیچ کس برنامد - عطار


در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید- وحشی

هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم - خاقانی


خاقانی ازین کوچهٔ بیداد برو
تسلیم کن این غمکده را شاد برو - خاقانی


اوحدی، گر حال دل پوشیده‌ای از خلق شهر
بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟ - اوحدی


اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
ای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد - اوحدی


آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویت
شرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید - اوحدی


ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب
که سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار می‌آید - اوحدی


چون بمیرم بدر میکده تابوت مرا
مگذرانید بدان کوچه که هشیارانند - خواجوی کرمانی


ما را نبود دلی که کار آید ازو
جز ناله که هر دمی هزار آید ازو
چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد
نی روید و نالهای زار آید ازو - ابوسعید ابوالخیر 




پشت امید به دیوار وفای تو که داد
که نه در کوچهٔ غم روی به دیوار نشست- محتشم کاشانی



تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست- محتشم کاشانی



کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشق
کوچه‌ای هست که راه تو از آن بگشاید- محتشم کاشانی



 



او گرد غم فشانده ز حرمان به روی من
من خاک کوچه رفته ز مژگان ز راه او  - محتشم کاشانی


قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی
که عقل بر سر بازار عشق حیران است - فروغی بسطامی


نام نیک ار طلبی گرد خرابات مگرد
که در این کوچه کسی نیست که بدنام نماند - فروغی بسطامی


به تمنای تو ای سرو خرامان تا کی
سر هر کوچه زنم دست به دامانی چند - فروغی بسطامی



چندی به هوس بر در هر خانه نشستم
عمری به طلب بر سر هر کوچه دویدم - فروغی بسطامی



تو و کوچهٔ سلامت، من و جادهٔ ملامت
که به عالم مشیت تو چنان و من چنینم - فروغی بسطامی



یا سر هر کوچه‌ای دیوانگی را پیشه‌کن
یا دل از زنجیر آن زلف عبیر افشان بکن - فروغی بسطامی


خلقی از روی تو در کوچهٔ بی آرامی
جمعی از موی تو در حلقهٔ بی سامانی - فروغی بسطامی


گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر
قدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست




























برچسب ها: کوچه ،

تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...