پنجشنبه 13 اسفند 1394

منم که، گوشه ،میخانه، خانقاه،من است،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است


برچسب ها: منم که ، گوشه ، میخانه ، خانقاه ، من است ، حافظ ،

پنجشنبه 13 اسفند 1394

دل می‌رود، ز دستم صاحب ،دلان ،خدا را،- حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،


دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


برچسب ها: دل می‌رود ، ز دستم صاحب ، دلان ، خدا را حافظ ،

پنجشنبه 13 اسفند 1394

سینه ،از آتش ،دل در ،غم جانانه،بسوخت،-حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


برچسب ها: سینه ، از آتش ، دل در ، غم جانانه ، بسوختحافظ ،

پنجشنبه 13 اسفند 1394

در دیر، مغان ،آمد یارم ،قدحی، در دست،-حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست


برچسب ها: در دیر ، مغان ، آمد یارم ، قدحی ، در دستحافظ ،

شنبه 8 اسفند 1394

واۀ ،نور ،در، دیوان ،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست



ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست





جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست





بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست



شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد




دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد



بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود




سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود




صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید



حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
 

محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش




به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم




صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم





در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم




ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان



ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن



این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو




شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده



از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای


زنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده




درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی





ک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری



ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی



دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من به جز از کشته ندروی




گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی






درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی





ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب
که نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است






به دلربائی اگر خود سر آمدی چه عجب
که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش




تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را
سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده













برچسب ها: واۀ ، نور ، در ، دیوان ، حافظ ،

تعداد کل صفحات: 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات