پنجشنبه 6 اسفند 1394

واژۀ، پرده ،در ،دیوان، حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را



راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست


چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست



مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست




من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست




جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست




راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست



اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست




مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست


ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت




ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت







ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
آفتابیست که در پیش سحابی دارد





مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد





مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد




ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد



آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد




جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد




آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد




چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد




در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد





این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد



صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد





اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند



چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند



مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند


حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند




ز برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند



ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود



تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود



ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود





مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد




به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید




سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار




زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار





هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور





بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز


گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش


تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پردهٔ گلریز هفت خانه چشم
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال



از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپردهٔ عدم



چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم



پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم


ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم




رقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم



حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم





حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم


هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم



دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم



هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم





دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم


تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه



بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی



وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی




پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی



ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی




ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی




چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی




اشک حرم نشین نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی





مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار









برچسب ها: واژۀ ، پرده ، در ، دیوان ، حافظ ،



شعر ارسالی از شیدا یکشنبه 2 اسفند 94 23:39 http://nashat.mihanblog.com

حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهانپاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یارو ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برارم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان در چینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم 


برچسب ها: اشعار ، انتخابی ، و ارسالی ، دوستان (30) ،

دوشنبه 19 بهمن 1394

واژه، قلم، در دیوان، حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،شعر ،عکس ها و تصویر ها ،



چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

نگویم از من بی‌دل به سهو کردی یاد
که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت


پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد





چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی



حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

عقلم از خانه به در رفت و گر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود



حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز
 


حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معیشت مکن اندیشه باطل

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم


قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی


ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی


چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر



یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار









برچسب ها: واژه ، قلم ، در دیوان ، حافظ ،

سه شنبه 13 بهمن 1394

واژه ،حرف،در شعر، فارسی (حافظ و مثنوی معنوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،مولانا ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

توضیحی مختصر در بررسی واژه ها
بررسی واژه هاغیر از شناختذهن شاعر از وسعت معنایی کلمه ولغت  ویا زیبایی آن در بکارگیری آن واژه ،خود می تواند بارمعنوی وروحانی آنرا به تصویر بکشد . به معنای دیگرپنجره ی معرفتی باشد برای تفکر ما و یا طریقه وروشی باشد در چگونگی عبور وگذر ما از ظاهر به باطن. پس واژه ها را باید همانند پلی در نظر گرفت که دو سمت ودو طرف رودخانه را به هم متصل می کند تا زاویه ی دید و تفکر ما در هر نقطه وسمتی از رودخانه با یک هماهنگی وانطباقی صحیح عبور کند.


از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد(حافظ)

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا(حافظ)

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد(حافظ)

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود(حافظ)

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید(حافظ)

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید(حافظ)

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم(حافظ)


یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری(حافظ)



---------------
 حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب
بحر معنی عنده ام الکتاب
.
.
.
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون


بیان خسارت وزیر درین مکر
 
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی‌اش عار بود

 ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

وانگهانی آن امیران را بخواند
یک‌بیک تنها بهر یک حرف راند

.
.
.
متن آن طومارها بد مختلف
همچو شکل حرفها یا تاالف


قصهٔ مکر خرگوش

کرده‌ای تاویل حرف بکر را
خویش را تاویل کن نه ذکر را


اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
آن زمان که پیش‌بینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان


سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم
گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی
معنیی را بند حرفی می‌کنی
حبس کردی معنی آزاد را
بند حرفی کرده‌ای تو یاد را


تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال


 شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم



 مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته


حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی



 نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرم‌دار


در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

آب حیوان خوان مخوان این را سخن
روح نو بین در تن حرف کهن

سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

زانک پیوستست هر لوله به حوض
خوض کن در معنی این حرف خوض

 قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو


ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام

 به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش

گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیب‌گیر تو کرست

در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

گر ز نام و حرف خواهی بگذری
پاک کن خود را ز خود هین یکسری


اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم

دفتر صوفی سواد حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست

تتمهٔ قصهٔ مفلس


حرف حکمت بر زبان ناحکیم
حله‌های عاریت دان ای سلیم
.
.
.

حرف قرآن را ضریران معدنند
خر نبینند و به پالان بر زنند

 قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

ون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی

 حسد کردن حشم بر غلام خاص


این سخنها خود بمعنی یا ربیست
حرفها دام دم شیرین‌لبیست

عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان


کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا


کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک‌حرف

مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

آن اساطیر اولین که گفت عاق
حرف قرآن را بد آثار نفاق
لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست
هر دو یک چیزند پنداری که دوست
یک تنی او را پدر ما را پسر
بام زیر زید و بر عمرو آن زبر
نسبت زیر و زبر شد زان دو کس
سقف سوی خویش یک چیزست بس
نیست مثل آن مثالست این سخن
قاصر از معنی نو حرف کهن

اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل


حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف

آنچ می‌خوانی بر آن افتاده‌ای
دست را بر حرف آن بنهاده‌ای
اصبعت در سیر پیدا می‌کند
که نظر بر حرف داری مستند

هفت مرد شدن آن هفت درخت 

گفتم ار سوی حقایق بشکفند
چون ز اسم حرف رسمی واقفند

جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را

شد مناسب وصفها در خوب و زشت
شد مناسب حرفها که حق نبشت


برچسب ها: واژ ، حرف ، در شعر ، فارسی ، (حافظ و مثنوی معنوی) ،

جمعه 9 بهمن 1394

شراب در شعر فارسی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،رهی معیری ،شاه نعمت اله ولی ،عکس ها و تصویر ها ،

در گوشهٔ میخانه کسی را که مقام است
ناقص نتوان گفت که او رند تمام است
از روز ازل تا به ابد عاشق و مستیم
خود خوشتر از این دولت جاوید کدامست
با ساقی رندان خرابات حریفیم
دائم بود آن ساقی و آن عشق مدام است
بی نام و نشان شو که درین کوی خرابات
بی نام و نشان هر که شود نیک به نام است
می نوش می عشق که پاکست و حلالست
این می نه شرابیست که در شرع حرام است
خوش جام حبابی که پر از آب حیاتست
مائیم چنین همدم و پیوسته به کام است
سلطان جهان بندهٔ سید شده از جان
این بندهٔ آن خواجه که در عشق غلامست (شاه نعمت الله ولی)

می‌نوش که در مذهب ما پاک و حلال است
کاین می نه شرابیست که گویند حرام است(شاه نعمت الله ولی)


با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ
تا خون خــــلق هست ننوشد شراب را.







اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وا مگیرم از سر خاک
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک
مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک




آن عاشق دیوانه کـه این خمار مستـــی را سـاخت
معشــــوق و شـــراب و مــــی پرستـــی را سـاخت

بـــی شـــک قـــــدحــی شــــراب نوشیـــــد و از آن
سـر مـست شــد ایــن جهــان هستــی را سـاخت(عمر خیام)











تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد


من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلالست و آب بی تو حرام،(سعدی)
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست(رهی معیری)


حاجت نبود مستی ما را به شراب
یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی
شوریده و مستیم چو مستان خراب(مولانا)



پیش شرابِ چشمِ تو باده کنار می‌رود             
سَری که گرمِ عشقِ توست به سمتِ دار می‌دود(افشین مقدم )



Image result for ‫شراب‬‎

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش(حافظ)








برچسب ها: شراب ، در ، شعر ، فارسی ،

تعداد کل صفحات: 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات