پنجشنبه 8 بهمن 1394

واژه ی، مَشو ،در ،دیوان ،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،عکس ها و تصویر ها ،



ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی
مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش(حافظ)


بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری(حافظ)




از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای(حافظ)






دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو  
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من(مولانا)



گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو(حافظ)



عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو(حافظ)


کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان(حافظ)

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم(حافظ)



مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا می‌باش(حافظ)




هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور(حافظ)

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند(حافظ)


ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد(حافظ)





رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد(حافظ)


چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد(حافظ)

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست(حافظ)


مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دین است(حافظ)



کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست(حافظ)














برچسب ها: واژه ی ، مَشو در ، دیوان ، حافظ ،

یکشنبه 4 بهمن 1394

قیل، و، قال، در، دیوان ،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،شعر ،





حـاشا که من بـه موسم گل تـرک می کنممن لاف عـقـل می زنم این کـار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علمدر کــار چــنـگ و بــربــط و آواز نـی کـنـم
از قـیل و قـال مـدرسـه حـالـی دلـم گـرفـتیک چـند نیز خـدمت معشوق و می کنم
کــی بــود در زمــانـه وفــا جــام مــی بــیـارتـا من حـکـایت جـم و کـاووس کـی کـنم
از نـامـه ســیـاه نـتــرســم کـه روز حــشــربا فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کـو پـیـک صـبــح تـا گـلـه هـای شـب فـراقبـا آن خـجـسـتـه طالع فرخـنده پـی کنم
این جـان عاریت که بـه حافظ سپـرد دوستروزی رخـش بـبـینم و تـسـلـیم وی کـنم










عـمـریسـت تـا بـه راه غـمـت رو نـهـاده ایمروی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
طـاق و رواق مـدرســه و قـال و قـیـل عـلـمدر راه جـام و سـاقـی مـه رو نهاده ایم
هم جـان بـدان دو نرگس جـادو سـپـرده ایمهم دل بـدان دو سنبل هندو نهاده ایم
عـمـری گـذشــت تــا بــه امـیـد اشــارتــیچشمی بـدان دو گوشه ابرو نهاده ایم
ما ملک عـافـیت نه بـه لـشـکـر گـرفـتـه ایمما تـخت سلطنت نه بـه بـازو نهاده ایم
تـا سـحـر چـشـم یار چـه بـازی کـند که بـازبـنـیـاد بــر کـرشـمـه جـادو نـهـاده ایـم
بـی زلف سـرکشش سـر سـودایی از ملالهمچـون بـنفشه بـر سر زانو نهاده ایم
در گــوشـــه امــیــد چـــو نــظــارگــان مــاهچـشم طلب بـر آن خـم ابـرو نهاده ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاستدر حـلقه های آن خـم گیسو نهاده ایم











بـه کوی میکده یا رب سـحـر چـه مشـغله بـودکه جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیستبــه نــالــه دف و نـی در خــروش و ولــولــه بــود
مبـاحـثـی کـه در آن مجـلـس جـنون می رفـتورای مــدرســه و قــال و قــیــل مــسئلــه بـــود
دل از کـرشـمـه سـاقـی بــه شـکـر بــود ولـیز نـامـســاعــدی بــخــتــش انـدکــی گـلـه بــود
قـیـاس کـردم و آن چــشـم جــادوانـه مـســتهـزار ســاحــر چــون ســامـریـش در گــلـه بــود
بــگـفـتـمـش بـه لـبـم بـوسـه ای حـوالـت کـنبـه خـنده گفـت کـی ات بـا من این معـامله بـود
ز اخـتـرم نـظـری سـعـد در ره اسـت کـه دوش
مــیــان مـــاه و رخ یــار مــن مــقـــابـــلـــه بـــود
دهــان یــار کــه درمــان درد حـــافــظ داشـــتفـغـان کـه وقـت مـروت چـه تـنـگ حـوصـلـه بــود



برچسب ها: قیل ، و ، قال ، در ، دیوان ، حافظ ،

جمعه 2 بهمن 1394

علم،در ،دیوان، حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عکس ها و تصویر ها ،حافظ ،




نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است





بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج
شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان
علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه
در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان

عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است


علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد






بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد



کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد




مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند



از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود


حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
 






مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع



مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم




طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم










دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من




به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی




خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حسبی من سؤالی









نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی


مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام
که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد

Image result for ‫علم‬‎




برچسب ها: علم ، در ، دیوان ، حافظ ،

پنجشنبه 1 بهمن 1394

پرستیدن در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

ظاهرپرست
باده پرست
مگس قندپرست
صنم پرست 
غم پرست
می پرست
خود پرست
معشوقه پرست
بت پرست
دنیاپرست


به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی


کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست



محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد


گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند


شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز



نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش


روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ


به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز


کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن



کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
این دود بین که نامه من شد سیاه از او


از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی



گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی



با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی


دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی


سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی


به من ده که در کیش رندان مست
چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست


شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوب
غمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب


به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست
چو کعبه یافتم آیم ز بت‌پرستی باز


برچسب ها: پرست ،

پنجشنبه 1 بهمن 1394

آیین،در،دیوان،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت


کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند


گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند


به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

طریق خدمت و آیین بندگی کردن
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

به زلف گوی که آیین دلبری بگذار
به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن


آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه


قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود


مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده


صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند
گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند


از برای مقدم خیل و خیالت مردمان
زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند








برچسب ها: آیین ، در ، دیوان ، حافظ ،

تعداد کل صفحات: 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic