دوشنبه 7 دی 1394

در این ،زمانه،رفیقی، که، خالی، از خلل، است - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو، که گذرگاه عافیت تنگ استپیاله گیر، که عمر عزیز بی‌بدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوبجهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است
بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوانکه «سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است»!
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشتولی اجل به ره عمر رهزن امل است
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارشچنین که حافظ ما مست باده ازل است


برچسب ها: در این ، زمانه ، رفیقی ، که ، خالی ، از خلل ، است - حافظ ،

دوشنبه 7 دی 1394

یاری ،اندر ،کس، نمی‌بینم، یاران، را چه ،شد - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شددوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ‌پی کجاستخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستیحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاستتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارمهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اندکس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاستعندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوختکس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داندخموشاز که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد


برچسب ها: یاری ، اندر ، کس ، نمی‌بینم ، یاران ، را چه ، شد - حافظ ،

یکشنبه 6 دی 1394

وصال ،او، ز، عمر ،جاودان ،به - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،




وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران
که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست
ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
ولیکن گفته حافظ از آن به


برچسب ها: وصال ، او ، ز ، عمر ، جاودان ، به - حافظ ، شعر ،

جمعه 4 دی 1394

هوا ،مسیح ،نفس، گشت، و باد نافه گشای - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

 کریسمس (عید میلاد مسیح "ع") برمسیحیان عزیز مبارک باد

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
 


برچسب ها: هوا ، مسیح ، نفس ، گشت ، و باد نافه گشای - حافظ ، شعر ،

چهارشنبه 25 آذر 1394

مروت

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،حافظ ،سخنان بزرگان ،سعدی ،






دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز!باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبلهاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامتروزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:«با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را
آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خوانداشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ترکان پارسی‌گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود مپوشید این خرقه می‌آلودای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را




چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری
گرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری
به ره بهشت فردا، نتوان شدن ز محشر
مگر از دیار دنیا، که سر دو راه داری
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی
نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
ره طالبان مردان، کرمست و لطف و احسان
تو خود از نشان مردی، مگر این کلاه داری
به چه خرمی و نازان، گرو از تو برد هامان
اگرت شرف همینست، که مال و جاه داری
چه درختهای طوبیست، نشانده آدمی را
تو بهمیه وار الفت، به همین گیاه داری
به کدام روسپیدی، طمع بهشت بندی
تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
به در خدای قربی، طلب ای ضعیف همت
که نماند این تقرب، که به پادشاه داری
تو مسافری و دنیا، سر آب کاروانی
نه معولست پشتی، که برین پناه داری
که زبان خاک داند، که به گوش مرده گوید
چه خوشست عیش وارث، که به جایگاه داری
تو حساب خویشتن کن، نه عتاب خلق سعدی
که بضاعت قیامت، عمل تباه داری

Image result for ‫مروت‬‎




جز پیش ما مخوانید افسانه فنا را
هر کس نمی شناسد آواز آشنا را
از طاق و قصر دنیا کز خاک و خشت چینید
حیفست پست گیرید معراج پشت پا را
چشم طمع مدوزید بر کیسه خسیسان
باور نمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
روزی دوزین بضاعت مردن کفیل هستیست
برگ معاش ما کرد تقدیر خون بها را
در چشم کس نمانده است گنجایش مروت
زین خانه ها چه مقدار تنگی گرفت جا را
از دست برد حاجت نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب شست از عرق حیا را
جز نشه تجرد شایسته جنون نیست
صرف بهار ما کن رنگی زگل جدا را
تا زنده ایم باید در فکر خویش مردن
گردون بی مروت بر ما گماشت ما را
آهم زنارسائی شد اشک و با عرق ساخت
پستیست گر خجالت شبنم کند هوا را
بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست
رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را
دست در آستینم بی دامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
از هر که خواهی امداد اول تلافیش کن
دستی اگر نداری زحمت مده عصا را
خاک زمین آداب گر پی سپر توان کرد
ای تخم آدمیت بر سر گذار پا را
هنگام شیب (بیدل) کفر است شعله خوئی
محراب کبر نتوان کردن قد دو تا را






دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

                                 ساقی تویی و باده ی ما  از سبوی توست 

ای ماه هاشمی  لقب و پور  و تراب 

                                    داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و زاده ی مشکل گشا علی(ع)

                    هر دل شکسته در طلب و جست و جوی توست    

باب الحوائج همه ی خلق عالمی 

                              در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست   

از من مپوش چهره که من دل شکسته ام

                         خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

                                     ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست     

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

                           در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره اش

                       وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو ای یار و یاورم

                        بنگر خمیده پشت من از هجر ، روی توست







تعداد کل صفحات: 16 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic