یکشنبه 1 آذر 1394

واژۀ (چاره) در شعر حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،



زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست/راه هزار چاره گر از چار سو ببست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن/چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

صبا گر چاره داری وقت وقت است/که درد اشتیاقم قصد جان کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق/راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور/به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من/هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی/فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

مددی گر به چراغی نکند آتش طور/چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم/بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد/چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم/غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید/کدام در بزنم چاره از کجا جویم

اسیر عشق شدن چاره خلاص من است/ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین

آیین تقوا ما نیز دانیم/لیکن چه چاره با بخت گمراه

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد/یاران چه چاره سازم با این دل رمیده

سیرم ز جان خود به سر راستان ولی/بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی‌رسد


برچسب ها: واژۀ (چاره) ، در شعر ، حافظ ،

دوشنبه 25 آبان 1394

واژۀ(علاج) در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،




علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن/که این مفرح یاقوت در خزانه توست

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت/که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی/که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست/برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست/بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ/که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ

به دور لاله دماغ مرا علاج کنید/گر از میانه بزم طرب کناره کنم

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می/علاج کی کنمت آخرالدواء الکی


برچسب ها: واژۀ(علاج) ، در دیوان ، حافظ ،

دوشنبه 25 آبان 1394

واژۀ ( درمان ) در دیوان حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،



1- حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز/زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

2- من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب/که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

3- درد ما را نیست درمان الغیاث/هجر ما را نیست پایان الغیاث

4- در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند/که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

5- دهان یار که درمان درد حافظ داشت/فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

6- گر رود از پی خوبان دل من معذور است/درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

7- به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری/به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

8- دردم از یار است و درمان نیز هم/دل فدای او شد و جان نیز هم

9- چندان که گفتم غم با طبیبان/درمان نکردند مسکین غریبان

10- دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت/ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

11- نمی‌بینم نشاط عیش در کس/نه درمان دلی نه درد دینی

12- ای درد توام درمان در بستر ناکامی/و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

13- کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد/خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد


برچسب ها: واژۀ ( درمان ) ، در دیوان ، حافظ ،

یکشنبه 15 شهریور 1394

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،




دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
 


برچسب ها: شعر ، ادبیات ، عرفان ،

پنجشنبه 5 شهریور 1394

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست - حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،



خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست



گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تعداد کل صفحات: 16 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات