من که از آتش دل چون خم می در جوشم



مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

دوشنبه 26 مرداد 1394

واژه عشق در شعر حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،عشق ،واژ ه ها در شعر فارسی ،




 نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد


زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش


حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ 
 اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد


صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
 
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد


به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود


حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد



جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم

طفیل هستیِ عشقند آدمیّ و پری 
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

به درد عشق بساز و خوش کن حافظ 
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

الا یا ایهاالساقی ادرکأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسید امثال این مسایل



ای که دایم به خویش مغروری
گر ترا عشق نیست، معذوری


گِرد دیوانگان عشق نگرد
که به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری



طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیندکه را دوا بکند


هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق
بَرو نمرده به فتوای من نماز کنید






برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، واژه ،

چهارشنبه 21 مرداد 1394

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست (حافظ)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،




زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست  
 در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست 
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست 
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند  
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست 
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش 
 زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است 
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 
صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب 
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست 
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو  
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست 
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود   
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست 
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست 
 ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست 
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است  
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست 
 عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست 

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

چهارشنبه 21 مرداد 1394

الا ای آهوی وحشی کجایی(حافظ) - مثنوی حضرت حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 




برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

چهارشنبه 21 مرداد 1394

طفیل هستی عشقند آدمی و پری(حافظ)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که در برابر چشمی و غایب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت

که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام

که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری

بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن

که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند

صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن

و از این معامله غافل مشو که حیف خوری

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به یمن همت حافظ امید هست که باز

اری اسامر لیلای لیله القمری


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تعداد کل صفحات: 16 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic