تبلیغات
مولا110 - مطالب مقدس علیشاه فانی ( متولد مبارکه اصفهان )





ای باده کشان در میخانه علیٌ

خیزید که شد موسم پیمانه علیٌ

رندانه و ذوقانه و شوقانه علیٌ

آرید از آن باده مستانه علیٌ

نوشید به یاد رخ جانانه علیٌ

خود پیر مغان هست بر این مسئله شاهد

مـــــــــا را نــبــود  کار با مفتی و زاهد

نــی منکر شرعیم و نه محکوم عقاید

نــی اهل خــرابات و نه از اهل مساجد

مــــــاییم مقیم در میخانه علیٌ

ما شیر دلیم و ز کس اندیشه ما نیست

جز باده کشی در دو جهان پیشه ما نیست

آن ریشه که برکنده شود ریشه ما نیست

وان شیشه که بشکسته شود شیشه ما نیست

تـــا هست علی صاحب پیمانه علیٌ

از روز ازل درد کش پیر مغانیم

جز پیر مغان خوب و بد دهر ندانیم

صوفی قلندر وش بی نام و نشانیم

درسی به جز از درس غم عشق نخوانیم

آســــوده ز خویشیم و ز بیگانه علیٌ

از روز ازل حب علی در دل ما شد

دل واله و شیدای علی شیر خدا شد

مبهوت جمالش شد و مشتاق لقا شد

از عشق علی تن به سر دار فنا شد

شوقانه و وجدانه و عشقانه علیٌ

حب علی اندر دل و جانم شده محبوس

زین گونه مرا طبع شده منبع و مانوس

ساقی تو بده باده مخور حسرت افسوس

تا دور نماییم ز تن خرقه و سالوس

گیریم به کف ساغر جانانه علیٌ

ساقی من آواره ملامت کش و بد نام

زاهد به خیالات و جنان با طمع خام

حاجی شده از بهر طواف حرم احرام

او در طــــلب خانه نــــباید  دگر آرام

من محو رخ صاحب آن خانه علیٌ

دیوانه دلدارم و قلاده بیارید

خیزید حریفان قدح و باده بیارید

زان باده سرشار خدا داده بیارید

در مجلس دیوانه بت ساده بیارید 

بت باشد و من باشم و دیوانه علیٌ

بی باده مرا منطق و سرشاد نباشد

طعم به جز از باده گهر بار نباشد

خوش آن که به جز باده کسم یار نباشد

مـــی   باشد و من باشم و اغیار نباشد

من باشم  و مـــی   باشد   و اغیار نباشد

گر کافر و گر عاشق و دیوانه و مستم

به هر مذهب و هر ملت و آیین که هستم

پروانه  شـــمع رخ  ســــاقی  الــــستم

گـــویند  علی  اللهیم والله   پرســــتم

مردانه  علی گویم و حقانه علیٌ

آدم که برون گشت ز جنات علی گفت

موسی که شد از جلوه حق مات علی گفت

عیسی به سر دار به کرات علی گفت

احمد به حجابات و مقامات علی گفت

مــــا نـیــــز به هرمنزل و کاشانه علیٌ

با شیخ و مناجات علی گفتم وگویم

با رند و خرابات علی گفتم و گویم

با اهل کرامات علی  گفتم و گویم

با مسجد و طاعات علی گفتم و گویم

بـــا مصحف و با سبحه صد دانه علیٌ

شاها تو مرا جانی و جان دو جهانی

هر طور کنم مدح تو را برتر از آنی

حقا که پس از حق توخداوند جهانی

امروز شده  نوبت  درویشی  فانی

گویند همه جا مدح جداگانه علیٌ

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

جمعه 11 اردیبهشت 1394

شعری دیگر از مقدس علیشاه فانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مقدس علیشاه فانی ( متولد مبارکه اصفهان ) ،

خوش است از همه عالم کناره بگزیدن / به دوست بستن و از غیر دوست ببریدن

به کنج عزلت و گنج مراد را جستن / نهان ز دیده اغیار عشق ورزیدن

به صد نیاز به دلدار راز دل گفتن / به ناز از لب جانانه راز بشنیدن

صحیفۀ عمل خویش پیش آوردن / حساب فعل به میزان عدل سنجیدن

به شاهراه حقیقت قدم به صدق زدن / نه زیر بار غم عشق شانه دزدیدن

ز بانگ غول نشاید عنان کشید از راه / ز سست باد نباید چو بید لرزیدن

به گفتگو نتوان اولیای حق گشتن / به چشم سر نتوان کس خدای را دیدن

بیا به میکده ای شیخ با ریا تا کی / به زیر خرقۀ سالوس بت پرستیدن؟

بنوش باده و مینوش پند پیر مغان / عبث نمی شود از پند پیر رنجیدن

به سوز هجر بساز ار وصال او طلبی / علاج هجر چه باشد؟ به صبر کوشیدن

کنون که بخت بخواب است روزگار سیاه / دلا بخواب که باشد زمان خوابیدن

اگر مقدس فانی خطا نمود چه غم / گنه ز بنده و از کردگار بخشیدن


دوشنبه 24 فروردین 1394

شعری ازمقدس علیشاه فانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مقدس علیشاه فانی ( متولد مبارکه اصفهان ) ،


نصیحتی کنمت زاهدا حکیمانه / به شرط آنکه نیاید به گوشت افسانه

چه صرفه برده ای ای سست عهد با من گو /ز داغ سجده و تسبیح و دام صد دانه

ریا و زهد به فردا به نیم جو نخرند / چه سود حیله و تزویر و زرق پنهانه؟!

مگر ندیدی چندین هزار سال ابلیس / نموده سجده خدا را و گشت بیگانه

خطاب فخرج منها رجیم از یزدان / به شأن اوست اگر عاقلی و فرزانه

تو خود بگیر ز کار پلید دون عبرت / که خلع گشت از او دستگاه شاهانه

بیا تو طاعت صد ساله را گذار و گذر / دمی به همره رندان درآ به میخانه

نخست جامۀ هستی برون نما از تن /سپس بنوش تو از دست پیر پیمانه

زدی چو یک دو سه جام شراب ناب ، شود / ز نور جام ، عیان بر تو عکس جانانه

رسی به سرّ کلام مقدس فانی / که صدق بود و یا کذب پند بیگانه