تبلیغات
مولا110 - مطالب رضا قلی خان هدایت
سه شنبه 25 فروردین 1394

محمد هادی رضاقلی المتخلص به هدایت

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :رضا قلی خان هدایت ،

 

الترجیع بند

 

کیست آن شاهد پری رخسار
همه جویای او و او همراه
گاه پنهان به خلوت واعظ
گفته زاهد به نام او تسبیح
آگه از ذات او نبینم کس
دی شدم در کلیسیا از درد
گفتم ای پیر دیر رازی گوی
گفت خاموش شو که خود سازد
ناله برداشت ناگهان ناقوس

 

که نماید ز هر طرف دیدار
همه سرمست او و او هشیار
گاه پیدا به خانۀ خمار
بسته ترسا به یاد او زنار
ور بود نیست جز یکی ز هزار
چون دلم خون گرفت از غم یار
تا شوم آگه از حقیقت کار
منکشف بر تو سری از اسرار
وین سخن کرد در نهان اظهار

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو


 

ای دل ما به طرّۀ تو اسیر
نشود دل ز یاد رویت دور
تا صف محشرت بدیدن زود
عارفان را ز تست نالۀ زار
اشک آن، بی رخ تو، همچو بقم
شکرگویان بی زبان و دهن
دُردنوشان و ننگشان از صاف
زاهدا علم عشق و رندی را
گر بخوانند خادمت رندان
همچو من خاکشان بکش در چشم

 

پای جانها نهاده در زنجیر
نشود جان ز مهر مویت سیر
تا دم دیگرت ندیدن دیر
عاشقان را ز تست نغمۀ زیر
روی این، از غم تو، همچو زریر
پادشاهانِ بی کلاه و سریر
دلق پوشان و عارشان ز حریر
صد بیان عاجز است از تقریر
سجدۀ شکر کن که گشتی میر
تا نبینی عیان به عین بصیر

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو


 

ای عیان گشته از تو جمله جهان
مست جام تو عیسی مریم
هم تو دل بوده هم تویی دلبر
در میانی و از همه به کنار
من و جز فکر تو زهی تهمت
از جلال و جمال تو دارند
عاشقان گلِ رُخت دایم

 

وی تو اندر جهانیان پنهان
محو نام تو موسیِ عمران
هم تو جان بوده هم تویی جانان
در کناری و با همه به میان
من و جز ذکر تو زهی بهتان
مؤمنان کفر و کافران ایمان
بلبل آسا کشیده این الحان

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو


 

دوش از شور عشق جانانه
در خرابات خرقه کردم رهن
باده نوشیده بازگشتم و رفت
ره سپردم ولیک از مستی
گذر افتاد سوی بتکده
ام
گرد شمعِ رخ بتی دیدم
گفتم ای صانعان صانع خویش
بت پرستان فغان برآوردند
ناگهان بت زبان گشاد که هین

 

سوی میخانه رفتم از خانه
درکشیدم سه چار پیمانه
از دلم یاد خویش و بیگانه
ره نبردم به سوی کاشانه
ناگهان پای کوب و مستانه
بت پرستان به سان پروانه
بت کجا سجده کرده فرزانه
وز دو سو درگرفت افسانه
دم مزن ای دو بین دیوانه

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو


 

خود چهل روز حسن ذات ازل
تا که دل عکس حسن خود بیند
از پی فتح قفل دل دل را
چون درِ دل گشوده شد دیدم
گشت ظاهر که این سپهر بلند
هرچه از نظم و نثر بنوشتند
دل چه از هفت پرده عکسی داد
بحر دل چون که موج زن گردید

 

ریخ خوش آب عشق بر گل دل
داشت آیینه در مقابل دل
داد مفتاح پیر کامل دل
روی لیلی وشی به محفل دل
منزلی بود از منازل دل
نکته
ای بود از مسائل دل
هفت افلاک شد مماثل دل
اوفتاد این گهر به ساحل دل

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو


 

شاهد بی نقاب میبینیم
عکس رخسار ساقی اندر جام
بر سر بحر عشق اکوان را
فرع در اصل و اصل اندر فرع
گاه خور بر سپهر می
نگرم
یار بی پرده لیک پیش رخش
عاقبت هادی هدایت را
سر گیتی ز هر که می
پرسم

 

بر مهش مشک ناب میبینم
ماه در آفتاب می
بینم
همچو موج و حباب می
بینم
همچو مه در سحاب می
بینم
گاه عکسش در آب می
بینم
خویشتن را حجاب می
بینم
بر عدو کامیاب می
بینم
همه را این جواب می
بینم

 

که درین خانه نیست کس جز او
هو هو لا اله الا هو



 

 

منتخب ساقی نامه

 

الا ای خراباتیان الست
سر اندر گریبان چرا برده
اید
لباس ورع تا به کی دوختن
خوش آن دم که بی خویش باشیم ما
تن آن به که در می پرستی دهیم
بیا ساقی ای نرگست نیم مست
مناجات ما را خرابات کن
مغنی تو بر خوان که من دف زنم
به میخانه بخرام و مستی ببین
چو پیر مغان ببخشد حضور
کسی کو مر این راه را رهبر است
به مستان این می شبی یار شو
شنیدی که بد جام جم ای پسر
بدان هفت نور او ترا محرمی است
شراب طهوری بود در بهشت
شراب طهور ای پسر عشق اوست
هدایت هدایت رخ یار بین
دمی فارغ از سکر و از صحو باش
به دل روی دلدار باقی نگر
نهانی همی باده نوشی گزین
کنون مختصر خوبتر این کلام

 

که از بادۀ عشق هستید مست
بکوبید پایی مگر مرده
اید
که آمد کنون نوبت سوختن
نه زاهد نه درویش باشیم ما
که یک دم ازین خودپرستی رهیم
بطی می بپیما بدین بت پرست
مرا مات کن مات کن مات کن
تو در رقص در شو که من کف زنم
بحق شیوۀ حق پرستی ببین
بنوشی ز دستش شراب طهور
ترا بی گمان ساقی کوثر است
یکی جام می نوش و هشیار شو
خطش هفت هر یکی به رنگ دگر
به جام جم دل ترا هم جمی است
که بخشد مرآن ساقی خوش سرشت
که او مغز باشد جهان همچو پوست
بهشتی مجسم به دیدار بین
به انوار رخسار او محو باش
به جام اندرون عکس ساقی نگر
ز گفتار بی جا خموشی گزین
سلامی به رندان ز ما والسلام


مقدم سلسلۀ خواجگان و مسلم زمرۀ زیرکان. از خلفای شیخ ابویوسف همدانی. مولد و مدفن اوده غجدوان ازولایات بخارا و آن دهی است بزرگ بر شش فرسنگی بخارا واقع است. نام والد او شیخ عبدالجلیل و از علما بوده. گویند عبدالخالق به صحبت خضرؑ رسیده. در فصل الخطاب مذکور است که روش خواجه عبدالخالق در طریقت حجت است و مقبولِ فِرَق افتاده. غرض، شیخ از متقدمین سلسلۀ نقشبندیه و آن سلسله را به وی افتخار است. شرح حالش در کتب مسطور است و این دو رباعی به نام وی مشهور است:

رباعی

اگر در دلت از کسی شکایت باشد
زنهار به انتقام مشغول مشو

 

دردِ دل تو ازو به غایت باشد
بد را بدی خویش کفایت باشد

٭٭٭

چون میگذرد عمر کم آزاری به
چون کشتۀ خود به دست خود می
دروی

 

چون میدهدت دست، نکوکاری به
تخمی که نکوتر است اگر کاری به


 

امیر حسین ابن عالم بن ابی الحسین و جامع علوم ظاهریه و باطنیه و حاوی فضایل عقلیه و نقلیه. پس از ترک سلطنت به مولتان رفته خدمت شیخ رکن الدین ابوالفتح که به یک واسطه ازمریدان شیخ بهاءالدین زکریای ملتانی است، رسیده. بعضی گویند که به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا فایض گردیده. عَلی أَیُّ حال از اماجد ارباب مقامات و از اکابر اصحاب کرامات و از محققین زمان خود بوده. نثراً و نظماً کتب محققانه تصنیف فرموده. مِنْ جمله در منثورات: نزهت الارواح و صراط المستقیم و روح الارواح و درمنظومات: کنزالرموز و زاد المسافرین (وفاتش در سنۀ 738 در هرات )

در صفت عشق

ای پرده نشین این گذرگاه
اول قدمی که عشق دارد
منصور نه مرد سرسری بود
چون نکتۀ اصل گفت با فرع
در عشق نه شک و نه یقین است
آنان که ز جام عشق مستند
دل حق طلبید و نفس باطل
چون در نظر تو ما و من نیست
می بین و مپرس تا بدانی
سر بر قدم و قدم به سر نه
بی نام و نشان شو و نشان کن
تو جام جهان نمای خویشی




نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


 

بی عشق به سر نمیرسد راه
ابری است که جمله کفر بارد
از تهمت کافری بری بود
ببرید سرش سیاست شرع
نه چون و چرا نه کفر و دین است
حق را ز برای حق پرستند
این عربده
ایست سخت مشکل
او باشد و او دگر سخن نیست
می
دان و مگوی تا نمانی
وانگه قدم از قدم به در نه
بی کام و بیان شو و بیان کن
از هرچه قیاس تست بیشی






اسمش شیخ نجیب الدین رضا از اماجد مجذوبین و اکابر محبوبین بوده و پس از جذبه به سلوک رجوع کرده. ارادت به شیخ محمد علی مؤذّن خراسانی از مشایخ سلسلۀ علیّۀ ذهبیه داشته و خود هم از مشایخ آن سلسله است. شیخ المتأخرین جناب آقا محمد هاشم قدّس سرّه فرموده است که او را هفت دیوان در حقایق است و اُمّی بوده. خود نیز در ضمن رسالاتش این معنی را اظهار فرموده. غرض، مثنوی سبع المثانی و خلاصة الحقایق و دیوان غزلیاتش به نظر رسید. در بعضی مقاطع جوهری و رضا و نجیب الدین تخلص نموده. اگرچه اصلاً تبریزی است، اما در اصفهان بوده و رحلتش در سنۀ 1080، تیمنّاً چند بیت نوشته شد:

نکتۀ وَجَهت به وجهی خالی از اسرارنیست

 

چشم حق بین باز کن کاینجا بجز دیدار نیست

٭٭٭

 مرد عاشق پیشه فارغ نیست ازسودای دوست

 

زانکه مردان خدا را عشق تا حق رهبر است

٭٭٭

مثال نی اگر از خود تهی شود سالک




نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


 

همیشه پُر ز دَم پاک آن دهن باشد











به صفات حمیده متصف بوده. مدتی سرداری نموده شجاعت داشته. آخر ترک منصب گفته، تصوف پذیرفته. سالها سر و پا برهنه سیاحت میکرد تا فوت شد. تیمّناً یک رباعی از او نوشته شد:

غمگین دلِ خود به دهر شاد از که کنیم
مردم ز فلک داد ز بیداد کنند



 

چون دلبر خود خودیم یاد از که کنیم
ما خود فلک خودیم داد از که کنیم

نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش