تبلیغات
مولا110 - مطالب فردوسی
سه شنبه 25 فروردین 1394

فردوسی طوسی علیه الرّحمه از کتاب تذکرۀ ریاض العارفین

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،فردوسی ،


و هُوَ حکیم ابوالقاسم حسن بن اسحق بن شرف شاه از مشاهیر حکما و شعراست و کتاب شاهنامۀ وی بر حکمتش گواست. همگی فصحا به استادی وی اقرار دارند و قول او را حجت میشمارند. از غایت اشتهار کالشّمس فی وسط النّهار محتاج به توضیح حال نیست اگرچه سخن سرایی معروف ولیکن به صفت زهد و تقوی موصوف است. در محبت و خلوص حضرت شاه ولایت و اهل بیت هدایت جد بلیغ فرموده. چنانکه سلطان محمود بیشتر به همین سبب از حکیم رنجید و ازوفای عهد دامن درکشید و تا دامان قیامت زهر ملامت چشید و به حکیم نسبت رفض داد ودرِ تحدید و سیاست گشاد. شرح این معنی در تواریخ مسطور و در السنه و افواه مذکور است. گویند که چون جناب حکیم وفات یافت شیخ ابوالقاسم کُرَّکانی فرمود که حکیم تمامت عمر خود را صرف مدحت مجوسیّه نمود، من بر وی نماز نگزارم و در همان شب حکیم را به خواب دید در مقام موقنان مقیم و در روح و ریحان جنت نعیم. ازوی پرسید که این منزلت به چه یافتی؟ حکیم گفت: به این بیت که در توحید حق سبحانه و تعالی گفتهام:

جهان را بلندی و پستی تویی

 

ندانم چهای هرچه هستی تویی

کتاب وی معروف است و اشعار دیگر نیز دارد. ولی ضمن حالات و حکایات ملوک باستان و در آغاز و انجام هر داستان در عالم نصیحت و موعظه سخنان حکیمانه دارد که بعضی از آنها نهایت لطافت دارد. غرض، وفاتش در سنۀ 411 

در نصیحت آدم و فنای عالم گوید

برآری سری را به چرخ بلند
بیا تا جهان را به بد نسپریم
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
جهان چون شما دید و بیند بسی
یکی نکته گویم اگر بشنوی
برادرت چندان برادر بود
چو پژمرده شد روی رنگینِ تو
ز گیتی بباید ترا یار جست
چو بستر ز خاک است و بالین زخشت
سپهر برین گر کشد زین تو
میازار موری که دانه کش است
همی تا توانی ز دانش مگرد
اگر توشه
مان نیکنامی بود
چو زین تنگنای گلوگیر خاک
سوی پایگاه بلندی رسی
ولی زنده بر چرخ نتوان گذشت
جهان را چنین است ساز و نهاد
خرد راو دین را رهِ دیگر است
اگر مرگ داد است بیداد چیست
دل از نورِ ایمان گر آکنده
ای
چنین است رسمِ سرایِ سپنج
جهان را چه سازی که خود ساخته است
که هر گه که تو تشنه گشتی به خون
زمانه به خون تو تشنه شود
شکاریم یک سر همه پیش مرگ
چو آمدش هنگام بیرون کنند
پراکندگانیم اگر همره است
برین و برآن روز هم بگذرد
چنین است کردار چرخ بلند
چو شادان نشیند کسی با کلاه
دریغا نبیند کس آهویِ خود
جهان سر به سر حکمت وعبرت است
چپ و راست هر سو شتابم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش
یکی جز به نیکی زمین نسپرد
ز گردنده خورشیدت تا تیره خاک
به هستی یزدان گواهی دهند
چو جانت شگفت است تن هم شگفت
به یک دم زدن رستی از جان و تن
ز قعر زمین تا به چرخ بلند
پی مور بر هستی حق گواست
منش پست گردد کسی را که گفت
تنومند کو را خرد یار نیست
چو باشد خرد جان نباشد رواست
ترا خورد بسیار بگزایدی
چو یزدان پرستی پسندیده
ای
کس ار پرسدت هرچه دانی بگوی
اگر چند گردد پرستش دراز
به کردار دریا بود کار شاه
ز دریا یکی ریگ دارد به کف
ز شه یک زمان شهد و شیر است بهر
چو گویی که راهِ خرد توختم
یکی نغز بازی کند روزگار



 

سپاریش ناگه به خاک نژند
به کوشش همه دست نیکی بریم
گذشته است و چندین بخواهد گذشت
نخواهد شدن رام خود با کسی
هرآن تخم کاری همان بدروی
کجا مر ترا تاج بر سر بود
نگردد دگر گِرد بالین تو
نکوکاری و راستی کار جست
درختی چرا باید از کبر کشت
سرانجام خشت است بالین تو
که جان دارد و جان شیرین خوش است
که دانش کند مرد پیدا ز مرد
بدان سو روان بس گرامی بود
رسد پاک روحت به فردوس پاک
بدان حضرت ارجمندی رسی
به مرگ آن رهِ پاک بتوان نوشت
که جزمرگ را کس ز مادر نزاد
که هر غافلی را نه اندر خور است
ز داد این همه داد وفریاد چیست
ترا خمشی به اگر بنده
ای
تنی زو به راحت تنی زو به رنج
جهاندار زین کار پرداخته است
بیالودی آن خنجرِ آب گون
بر اندامِ تو موی دشنه شود
سری زیر تاج و سری زیر ترک
وزان پس ندانیم تا چون کنند
دراز است کارش و گر کوته است
خردمند مردم چرا غم خورد
به دستی کلاه و به دستی کمند
به خّمِ کمندش رباید ز گاه
ترا روشن آید همه خوی خود
وزو بهرۀ غافلان غفلت است
سراپای گیتی نیابم همی
جهان بندۀ بخت خویش آیدش
همی از نژندی دمش بفسرد
همه گوهران ز آتش و آب پاک
روان ترا روشنایی دهند
نخست از خود اندازه باید گرفت
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
ز خورشید تا تیره خاک نژند
که ما بندگانیم و او پادشاست
منم که به دانش کسی نیست جفت
به گیتی کس او را خریدار نیست
خرد جان جانست ویزدان گواست
چو اندک خوری زور بفزایدی
جهان چون تن تو، تو چون دیده
ای
به بسیار گفتن مبر آبروی
چنان دان که هست از تو حق بی نیاز
یکی زو غنی دیگری زو تباه
دگر دُر بباید میان صدف
به دیگر زمان چون گزاینده زهر
همه هرچه بایستم آموختم
که بنشاندت پیشِ آموزگار