تبلیغات
مولا110 - مطالب سهراب سپهری
شنبه 5 دی 1394

چه هوایی ، چه طلوعی ، جانم .... - سهراب سپهری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سهراب سپهری ،




چه هوایی ،
چه طلوعی ،
جانم ....
باید امروز حواسم باشد 
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را 
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر، 
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .....
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید، 
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی 
به دل نازک شب بو هم هست، 
که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم میدانم 
چه خدایی...، جانم.

 
 


برچسب ها: چه هوایی ، چه طلوعی ، جانم .... - سهراب سپهری ،

یکشنبه 29 آذر 1394

عکس نوشته های زیبای سهراب سپهری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سهراب سپهری ،















جمعه 3 مهر 1394

دنگ - سهراب سپهری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سهراب سپهری ،

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا
به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این
است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از
کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...
 
 
 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، دنگ ،


اشعار انتخابی و ارسالی از ساحل : شنبه 21 شهریور 94 09:49 http://mehraveh503.mihanblog.com

زنده یاد سهراب سپهری


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید





برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،


شعر ارسالی ازساحل جمعه 20 شهریور 94 10:13 http://mehraveh503.mihanblog.com

زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه ای هرگز اسیر باد نیست
زندگانی پیچک است
انتهایش می رسد پیش خدا
باید آن را سبز کرد
باید آن را آب داد
شادمان
با آب پاش لحظه ها



سهراب سپهری


برچسب ها: شعر ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3