تبلیغات
مولا110 - مطالب کوثر همدانی
سه شنبه 25 فروردین 1394

کوثر همدانی از کتاب تذکرۀ ریاض العارفین

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،کوثر همدانی ،


و هُوَ قدوة المحققین و زبدة العارفین الحاج محمدرضا بن حاج محمد امین. از فحول علمای زمان و به فضایل صوری و معنوی نادرۀ دوران. سالها است که به نشر کمالات میپردازد و خلق را از صحبت خود مستفیض میسازد. از بدو طفولیت با حضرت زین العارفین و فخر الواصلین حاج محمد جعفر همدانی هم درس و هم روش بوده و به مرافقت آن جناب تحصیل نموده. هم به اتفاق به زیارت مکّۀ معظمه فایز شدند و در طریقت اهل درآمدند. غرض، مولانا سفر عراقین و خراسان کرده با جمعی از اکابر دین و اهل یقین معاشرت و مصاحبت به جا آورده. تکمیل باطن در خدمت جناب حاج محمد حسین اصفهانی نموده و مدتها در دارالسلطنۀ تبریز سکونت فرموده. در فن مناظره به غایت قادر و به انواع سخن ماهر. عالمی گرانمایه و عارفی بلندپایه است. در فن فقه و اصول مجتهد زمان ودر مراتب حکمت سرآمد اهل دوران است. عظما و کبرای دولت در تعظیم و توقیرش کوشند و عرفا و علمای ملت در تکریم و تحریمش سعی نمایند و طالبان و راغبان علوم عقلی و نقلی در دریافت حضورش قصب السبق از یکدیگر ربایند. آن جناب را تصانیف مفیده و منظومات پسندیده است. تفسیر موسوم به درّالنّظیم او آویزۀ گوش جان اهل هوش است. رسالهای هم در ردّ مسترمارفین مسیحی نوشته، قریب به ده هزار بیت است و مثنوی به قرب هشت هزار بیت در سلک نظم کشیده است و غیر اینها نیز تألیف و تصنیف فرموده. بالجمله از اعاظم عارفین و اماجد محققین معاصرین است. چون مثنوی آن جناب حاضر نیست بعضی از غزلیاتش نوشته میشود و آن این است. درخارج شهر کرمان مرقدش مزار خلایق است:

مِنْ غزلیّاته

نمیدانم که از دستت چه آمد بر سر دلها
بجز مجنون که می
یابد نشان از محمل لیلی
گهر پنهان درین دریا و جمعی بی سرو سامان

 

که بوی خون همی آید ازین ویرانه منزلها
چو آراید به یک رنگی هزاران گونه محملها
چنین بیهوده می
گردند بر اطراف ساحلها

 

٭٭٭

 

درین میخانه ای زاهد بت و بتخانه شد ساجد
بود گردون سرگردان به وفق رای ما گردان

 

هم او مقصد هم او قاصد فَما فی الدار دَیّارا
غلام همت مردان که دادند این همه ما را

 

٭٭٭

 

در جهان هیچکس از خویش خبردار نشد

 

غیر آن مست خرابی که به میخانه گذشت

 

٭٭٭

 

عشق چیزی نبود تازه که نشناسد کس

 

این متاعی است که برهر سربازاری هست

 

٭٭٭

 

عیب ظاهر پوشد از ما شیخ لیک

 

شرک پنهانیش بر ما ظاهر است

 

٭٭٭

 

در دکان عشقبازی چون متاع فرق نیست

 

کفر و ایمان هردو هم عهدند با پیمان دوست

 

٭٭٭

 

آدم از روز ازل جلوۀ جانانه نمود
مدعی منکر معشوق نظرباز نبود

 

می به خُم رفت و سبو روی به میخانه نمود
آشنا در نظرش صورت بیگانه نمود

 

٭٭٭

 

ره عقل ار به صورت عین حق است

 

ولی کفر است و ایمان مینماید

 

٭٭٭

 

قرعۀ هجر و وصل هر دو زدند

 

تا کدامین به نام ما افتد

 

٭٭٭

 

تا بر سر مراد نهادیم پای خویش

 

در بارگاه قدس بدیدیم جای خویش

 

٭٭٭

 

ما آنچه میکنیم بود از برای یار

 

خلق آنچه میکنند بود از برای خویش

 

٭٭٭

 

صد گونه بلا راضیم آید به سر دل
کوثر به بصیرت بنگر نور خدا را

 

یک مرتبه دلدار درآید ز در دل
دانی چه بود چشم بصیرت بصر دل

 

٭٭٭

 

به چشم حق نظر کردم جهان یکسر عدم دیدم

 

حوادث را سراسر غرقۀ نور قدم دیدم

 

٭٭٭

 

مقیمان حرم را باده در جام

 

من بیچاره در میخانه بدنام

 

٭٭٭

 

من نه به خود گرفتهام ملک مراد را کمر

 

از دم دل شکستهای وز سر جان گذشتهای

 

٭٭٭

 

از ضعف زدم تکیه به دیوار و نگفتی

 

کاین صورت بی جان که به دیوار کشیده

 

رباعی

 

ممکن نبود ز قید هستی رستن
الا به ارادت حقیقی با دوست



نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش



 

وز خلق بریدن و به حق پیوستن
دل بستن و از بند علایق جستن