تبلیغات
مولا110 - مطالب سلمان ساوجی

 

این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است

وین چه دردی است که سرمایه درمان من است

زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان، با هم

آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است؟

می‌دهم جان و به صد جان، ندهم یک ذره

خاک پای تو که سر چشمه حیوان من است

رسم عشاق وفا خوی بتان، بد عهدی است

این حکایت نه به عهد تو و دوران من است

بر دل پاک تو حاشا نبود، خاشاکی

خارو خاشاک جفایت، گل و ریحان من است

دل محزونم از و، یوسف جان را می‌جست

زیر لب گفت، که در چاه ز نخدان من است

گره موی تو بندی است که بر پای دل است

برقع روی تو، باری است که بر جان من است

شیخ می‌گویدم از دست مده سلمان دل

دل من شیخ برانی که به فرمان من است

دل من پیرو عشق است و من اندر پی دل

عشق، سلطان دل و دل شده سلطان من است

 

 



برچسب ها: این ، چه ، داغی است ، که از عشق ، تو بر جان ، من است - سلمان ساوجی ،

یکشنبه 29 آذر 1394

دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران - سلمان ساوجی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سلمان ساوجی ،

دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران 

دماغم تازه می‌دارد نسیم وعده یاران 

الا ای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را 

که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران 

شبی احوال بیماران بپرس از شمع مومن دل 

که بیمارست و می‌سوزد همه شب بحر بیماران 

مرا ای لعبت ساقی ز جام لعل شیرینت 

بده کامی که در تلخی سر آمد عمر میخواران 

به هشیاران مده می را به مستان ده که در مجلس 

قدح خون در جگر دارد، مدام از دست هشیاران 

صبا از کوی او بویی، بجان گرمی دهد اینک 

نشسته بر سر کویند و جان بر کف خریداران

بهر یک موی چون سلمان گرفتاریست در بندت 

گرفتارت کند ترسم، شبی آه گرفتاران


برچسب ها: دل من زنده می‌گردد به بوی وصل ، دلداران - سلمان ساوجی ،

دوشنبه 2 شهریور 1394

صبح محشر که من از خواب گران برخیزم(سلمان ساوجی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سلمان ساوجی ،




صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم
در مقامی که شهیدان غمت را طلبند
من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم
گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت
من چو سوسن به ثنا رطب لسان برخیزم
چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا
تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم
عمر با سوز تو چون شمع به پایان آرم
نیستم دود که زود از سر آن برخیزم
تو مپندار که از خاک سر کوی تو من
به جفای فلک و جور زمان برخیزم
سرگرانم ز خمار شب دوشین ساقی
قدحی تا من ازین رنج گران برخیزم
دو سه روز از سر سجاده بر آنم سلمان
که به عزم سفر کوی مغان برخیزم


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

دوشنبه 2 شهریور 1394

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع(سلمان ساوجی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سلمان ساوجی ،

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع

من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع

رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند

چاره‌ای اکنون بجز مردن نمی‌دانم چو شمع

می‌دهم سررشته خود را به دست دوست باز

گر چه خواهد کشت می‌دانم به پایانم چو شمع

آبم از سر درگذشت و من به اشک آتشین

سرگذشت خود همه شب باز می‌دانم چو شمع

دامنت خواهم گرفت امشب چو مجمر ور به من

بر فشانی آستین من جان بر افشانم چو شمع

بند بر پای و رسن در گردن خود کرده‌ام

گر بخواهی کشتنم برخیز و بنشانم چو شمع

گر سرم برداری از تن سر نگردانم ز حکم

ور نهی بر پای بندم بند فرمانم چو شمع

احتراز از دود من می‌کن که هر شب تا به روز

در بن محراب‌ها سوزان و گریانم چو شمع

رحمتی آخر که من می‌میرم و بر سر مرا

نیست دلسوزی به غیر از دشمن جانم چو شمع

مدعی گوید که سلمان او تو را دم می‌دهد

گو دمم می‌ده که من خود مرده آنم چو شمع


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

دوشنبه 2 شهریور 1394

همچنان مهر توام مونس جان است که بود(سلمان ساوجی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سلمان ساوجی ،

 



همچنان مهر توام مونس جان است که بود
همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود
شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
در فراق تو، ولی عهد همان است که بود
کی بود کی که دگر بار بگویند اغیار
که فلان باز همان یار فلان است که بود؟
ما همانیم و همان مهر و محبت لیکن
یار با ما به عنایت نه چنان است که بود
بود بر جان رخم داغ توام روز ازل
وین زمان نیز بدان داغ و نشان است که بود
بود در ملک تنم، جان متصرف و اکنون
همچنان عشق تو را حکم روان است که بود
از من ای جان شده‌ای دور و درین دوری نیز
آن ملاقات میان تن و جان است که بود
طره‌ات یک سر مو سرکشی از سر نگذاشت
همچنان فتنه و آشوب جهان است که بود
تا نخوانند دگر گوشه نشین سلمان را
گو همان رند خرابات مغان است که بود
 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4