تبلیغات
مولا110 - مطالب علامه سید محمد حسین طباطبا یی

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد



برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

Image result for ‫عکس علامه طباطبایی‬‎


 مهرخوبان دل و دین از همه بی پَـــروا برد/رُخ شَــطرنج نبُرد آنــچه رخ زیبـــا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت/از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد

 

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه/ذرٌه یی بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد

 

من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم/او که می رفت مرا هـــم به دل دریا برد

 

جام صَهبا ز کجا بود مگر دست که بود/که درین بزم بگردید و دل شیـــدا برد؟

 

خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود/که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد

 

خودت آموختِیَم مِهر و خودتِ سوختِیَم/با برافروختــه رویی که قــرار از ما بــرد

 

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی/خـــم ابروت مــرا دید و زمن یغمـا برد

 

همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت/همه را پشت سـر انداخت مرا تنـها برد



شنبه 29 فروردین 1394

کیش مهر (علامه محمد حسین طباطبائی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :علامه سید محمد حسین طباطبا یی ،

 

همی گویم و گفته ام بارها

 بود کیش من مهر دلدار ها

 

پرستش به مستی است در کیش مهر

برون اند زین جرگه هشیار ها

 

به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل افگار ها

 

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام ،دیوار ها

 

چه فرهاد ها مرده در کوهها

چه حلاج ها رفته بر دارها

 

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگر توده هایی زپندارها

 

ولی راد مردان و وارستگان

نبازند هرگز به مردارها

 

مهین مهرورزان که آزاده اند

بریزند از دام جان تارها

 

به خون خود آغشته و رفته اند

چه گل های رنگین به جوبارها

 

بهاران که شاباش ریزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

 

کشد رخت،سبزه به هامون و دشت

زند بارگه،گل به گلزار ها

 

نگارش دهد گلبن جویبار

در آیینه ی آب،رخسارها

 

رود شاخ گل در بر نیلفر

برقصد به صد ناز گلناز ها

 

درد پرده غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتار ها

 

به یاد خم ابوری گل رخان

بکش در بزم می خوار ها

 

گره را ز راز جهان باز کن

که آسان کند باده،دشوارها

 

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بستند چشم خشایارها

 

فریب جهان را مخور زینهار

که در پای این گل بود خارها

 

پیاپی بکش جام و سرگرم باش

بهل گر بگیرند بیکارها