تبلیغات
مولا110 - مطالب جامی
چهارشنبه 14 مرداد 1394

حکایت ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده(جامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :جامی ،داستان وحکایت ،عرفانی ،



شـد جـوانی ز سـالکـان طـریق بـا یـکـی پـیـرکـار دیـده رفـیـق
پــیــر چــون آفــتــاب پــرمــایــه وان جوان از قفاش چون سایه
مـی بــریـدنـد ره کـه نـاگـاهـی گشت پـیدا پـر آب و گل راهی
پـیر مـسـتـانـه مـی نـهـاد قـدم آن جـوان از پـی ایسـتـاده دژم
کـش مبـادا شـود در آن ما بـین از گـل آلـوده جـامـه یا نـعـلـین
پـیر چـون آن بـدیـد گـفـتـا هـی خـر نیی بـیم آب و گل تـا کـی
چـنـد داری نـگـاه جــامـه ز گـل دل نـگــه دار ای مــغــفــل دل
از گل و آب جامه بتوان شست که شود پـاکتـر ز بـار نخـسـت
لیک چـون دل بـه غـفـلت آلـاید خـونـت از دیـدگـانـت بــپـالـایـد


برچسب ها: داستان ، ادبیات ، شعر ، عرفان ،

سه شنبه 15 اردیبهشت 1394

خدمت به خلق - عبدالرحمن جامی- هفت اورنگ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :جامی ،

چند روزی ز قوی‌دینان باش

در پی حاجت مسکینان باش

شمع شو! شمع، که خود را سوزی

تا به آن بزم کسان افروزی

با بد و نیک  نکوکاری ورز

شیوهٔ یاری و غمخواری ورز

ابر شو! تا که چو باران ریزی،

بر گل و خس همه یک‌سان ریزی

چشم بر لغزش یاران مفکن

به ملامت دل یاران مشکن

درگذر از گنه و از دگران

چو ببینی گنهی، درگذران

باش چون بحر ز آلایش پاک

ببر آلایش از آلایشناک

همچو دیده به سوی خویش مبین

خویش را از دگران بیش مبین

بس عمارت که بود خانهٔ رنج

بس خرابی که بود پردهٔ گنج

بت خود را بشکن خوار و ذلیل

نامور شو به فتوت چو خلیل

بت تو نفس هواپرور توست

که به صد گونه خطا رهبر توست

بسط کن بر همه کس خوان کرم

بذل کن بر همه همیان درم




جمعه 11 اردیبهشت 1394

حکایت پیر خارکش - جامی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :جامی ،

خارکش پیری با دلق درشت
پشته‌ای خار همی برد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت
هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت
کای فرازندهٔ این چرخ بلند!
وی نوازندهٔ دل‌های نژند!
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی‌راند ز دور
آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته، خموش!
خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟
عمر در خارکشی باخته‌ای
عزت از خواری نشناخته‌ای
پیر گفتا که: «چه عزت زین به
که نی‌ام بر در تو بالین نه؟
کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام
نان و آبی (که) خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با اینهمه افتادگی‌ام
عز آزادی و آزادگی‌ام


پنجشنبه 27 فروردین 1394

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :جامی ،

حکایت حاتم و بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن

 

حاتم آن بحر جود و کان عطا

روزی از قوم خویش ماند جدا

اوفتادش گذر به قافله‌ای

دید اسیریی به پای سلسله‌ای

پیشش آمد اسیر، بهر گشاد

خواست زو فدیه تا شود آزاد

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست

بر وی از بر آن رسید شکست

حالی از لطف پای پیش نهاد

بند او را به پای خویش نهاد

ساخت ز آن بند سخت، آزادش

اذن رفتن بجای خود دادش

قوم حاتم ز پی رسیدندش

چون اسیران به بند دیدندش

فدیهٔ او ز مال او دادند

پای او هم ز بند بگشادند