تبلیغات
مولا110 - مطالب کلیم کاشانی
جمعه 23 مرداد 1394

پیری رسید و قوت طبع جوان گذشت (کلیم کاشانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :کلیم کاشانی ،




پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت

باریک بینی ات چو ز پهلوی عینک است

باید زفکر دلبر لاغر میان گذشت

وضع زمانه قابل دیدن دوبار نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

در راه عشق گریه متاع اثرنداشت

صد باراز کنار من این کاروان گذشت

از دستبرد حسن تو بر لشگر بهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

حب الوطن نگر که زگل چشم بسته ایم

نتوان ولی زمشت خس آشیان گذشت

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

با همتی که از سر عالم توان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود

آن سر که خاک راه شد از آسمان گذشت

در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

بی دیده راه گر نتوان رفت پس چرا

چشم از جهان چو بستی  از او می توان گذشت

بد نامی حیات دروزی نبود بیش

آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

یکشنبه 18 مرداد 1394

دو تک بیتی زیبا از کلیم کاشانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :کلیم کاشانی ،





 ما زآغاز و ز انجام‌ جهان‌ بی‌خبریم‌/ اول‌ و آخر این‌ کهنه‌ کتاب‌ افتادست‌


 یک‌ روز صرفِ بستنِ دل‌ شد به‌ آن‌ و این‌/ روز دگر به‌ کندنِ دل‌ زاین‌ و آن‌ گذشت‌


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

یکشنبه 18 مرداد 1394

زآتش پنهان عشق ، هر که شد افروخته(کلیم کاشانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :کلیم کاشانی ،





زآتش پنهان عشق ، هر که شد افروخته

دود نخیزد ازو ، چون نفس سوخته

دلبر بی خشم و کین ، گلبن بی رنگ و بو ست

دلکش پروانه نیست ،شمع نیفروخته

در وطن خود گهر ، آبله ای بیش نیست

کی به عزیزی رسد ، یوسف نفروخته

مایه ی ارام دل ،چشم هوس بستن است

از تپش آسوده است ،باز نظر دوخته

شاید کاید به دام ،مرغ پریده ز چنگ

گرم نگردد دگر ، عاشق وا سوخته

داروی بیماری اش ، مستی پیوسته است

چشم تو این حکمت از پیش که آموخته ؟

آمد و آورد باز ، از سر کویش کلیم

بال و پر ریخته ، جان و دل سوخته .


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،




ابر را دیدیم چون ما چشـــــــــم گریانی نداشت 
برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
با مسیحـــــــا   درد خود  گفتیم  پر سودی نکرد
 زانکه  چون  بیماری  چشم تو  درمانی نداشت
سینه ما هیچـــــــــــــــگه  بی ناوک جوری نبود
این مصیبت خانه  کم دیدم  که مهمانی نداشت
از  در و دیوار  می بارد  بلا  در  راه عشـــــــــــق
 یک سرابم پیش  ره  نامد که  طوفانی  نداشت
نامه ام  را می بری قاصــــــــــــد زبانی  هم بگو
خامه  شد فرسوده  و این شکوه پایانی نداشت
مـــــــــایه حزن است  هر بیتم  ز سوز دل، کلیم
 هیچ محنت دیده چون من  بیت احزانی نداشت


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،