تبلیغات
مولا110 - مطالب ملا احمد نراقی متخلص به صفایی


دید موسی کافری اندر رهی 

پیره گبری کافری و گمرهی

 گفت ای موسی از این ره تا کجا 

 می‌روی و با که داری مدعا

 گفت موسی می‌روم تا کوه طور

 می‌روم تا لُجه‌ی ی دریای نور

 می‌روم تا راز گویم با خدا

 عذر خواهم از گناهان شما

 گفت ای موسی توانی یک پیام 

 با خدای خود ز من گویی تمام

 گفت موسی هان پیامت چیست او 

 گفت از من با خدای خود بگو

 که فلان گوید که چندین گیر و دار 

 هست من را از خدایی تو عار

 گر تو روزی می‌دهی هرگز مده 

 من نخواهم روزی‌ات منت منه

 زین سخن آمد دل موسی بجوش 

 گفت با خود تا چه گوید حق خموش

 شد روان تا طور با حق راز گفت

 راز با یزدان بی انباز گفت

 اندر آن خلوت به جز او کس ندید

با خدا بس رازها گفت و شنید

 چون که فارغ شد در آن خلوت ز راز 

 خواست تا گردد به سوی شهر باز

 شرمش آمد از پیام آن عنود 

 دم زند از آنچه از او بشنیده بود

 گفت حق گو آن پیام بنده‌ام

 گفت موسی من از آن شرمنده‌ام

 شرم دارم تا بگویم این پیام 

 چون تو دانایی همه دانی تمام

 گو از من رو بر آن تندخو 

 پس ز من او را سلامی باز گو

 پس بگو گفتت خدای دل‌خراش

 گر ترا عار است ز ما عار باش

 ما نداریم از تو عار و ننگ نیز 

 نیست ما را با تو خشم و جنگ نیز

 گر نمی‌خواهی تو ما را گو مخواه

 ما ترا خواهیم با صد عز و جاه

 روزی‌ات را گر نخواهی من دهم 

 روزی‌ات از سفره فضل و کرم

 گر نداری منت روزی ز من

 من ترا روزی رسانم بی منن

 فیض من عام است فضل من عمیم

 لطف من بی انتها جودم قدیم

 خلق طفلانند و باشد فیض او 

 دایه‌ای بس مهربان و نیک‌خو

 چون که موسی بازگشت از کوه طور

 طور نی بل قلزم ذخار نور

 گفت کافر با کلیم اندر ایاب

 گو پیامم را اگر داری جواب

 گفت موسی آنچه حق فرموده بود

 زنگ کفر از خاطر کافر زدود

 جان او آیینه پر زنگ بود

 آن جوابش صیقل خوش رنگ بود

 بود گمراهی ز راه افتاده بس

 آن جوابش بود آواز جرس

 سر به زیر افکند و لختی شرمگین

 آستین بر چشم و چشمش بر زمین

 سر بر آورد آنگهی با چشم تر 

 با لب خشک و درون پر شرر

 گفت با موسی که جانم سوختی

 آتش اندر جان من افروختی

 من چه گفتم ای که روی من سیاه

 وا حیاه ای خدا واخجلتاه

 موسیا ایمان بر من عرضه کن

 کودکم من بر دهانم نه سُخُن

 موسیا ایمان مرا بر یاد ده

 ای خدا پس جان من بر باد ده

 موسی او را یک سخن تعلیم کرد

 آن بگفت و جان به حق تسلیم کرد

 ای صفایی هان و هان تا چند صبر

 یاد گیر ایمان خود زان پیر گبر

 



 




برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،