سه شنبه 25 فروردین 1394

شمس الدین محمد اسیری لاهیجی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شمس الدین محمد اسیری لاهیجی ،

 

 

 

مناجات و استدعا به متابعت امر ادعونی استجب لكم و اشارت به بعضی از احوال و اطوار

 صوری و معنوی سالكان راه طریقت كثرهم اللّه تعالی بین الانام



یا الهی انت منان الكریم
تا بكی باشم ز دیدارت جدا
باده
ای ده كز خودم سازد خلاص
باز كن آخر در میخانه را
الصلا گو عاشقان را الصلا
مست گردن از می وحدت چنان
ساقیا مستم كن از جام شراب
باده
ای ده تا رهم از نیك و بد
از مكان و لامكانم بگذران
والهم كن در جمال خویشتن
جان و دل را آشنا كن با وصال
لوح سرم پاك كن از نقش غیر
یك دم از دیدار خود دورم مكن
محو گردان از نظر نقش دویی
دیدۀ بینا دل دانا ببخش
از اسیری جان ما آزاد كن
از همه خلق جهان كن بی
نیاز
جان ما را مطلع انوار كن
از شراب نیستی ده جام ما
عجز و مسكینی و دوریشیم بخش
از ریا و كبر و نخوت دور دار
در صراط عدل دارش استوار
در ره تحقیق ثابت كن قدم
قلب و قالب را ز عرفان نور بخش
از شراب انس او را مست كن
غرقه گردانش به دریای فنا
پاك گردانش ز
هر آلایشی
مست جام عشق گردان جان او
دیدۀ جانش به رویت باز كن
شمع انوار تجلی برفروز
استقامت بخش در اطوار فقر
در دلش تابان كن انوار صفا
استقامت بخش در راه یقین
صدق و اخلاص و وفا روزیش كن
عشق ده كز عقل بیزار آورد
جان او محرم كن اندر بزم خاص
واله رخسار جان افزاش كن
هر زمان نوعی نما او را جمال
عمر كان بی روی جانان بگذرد
آرزوی ما بجز دیدار نیست
بی
لقای دوست ما را شوق نیست
بی
جمالش مرگ بهتر از حیات
گر نماید دوست در دوزخ جمال
در بهشت ار وعدۀ دیدار نیست
گر مراد او جفای عاشقست
خود جفا و جور و ناز دلبران
عاشق رنجست، خان و مان فدا
هر جفا كان دلبر زیبا كند
صلح و جنگ اوست مطلوب دلم
عاشق ذاتم نه عاشق بر صفات
عاشقم بر وی نه بر نیك و بدش
گر نوازد ور گدازد حاكمست
گر دهد دشنام و گر گوید دعا
گر كشد گر زنده می
گرداندم
من نگردم بیش و كم در عشق یار
وصل و هجران پیش او یكسان شده
است
من نبینم در دو عالم غیر یار
نیك و بد آیینۀ رخسار اوست
ای كریم و منعم و آمرزگار
دولت دیدار و گنج معرفت
داشنم را با یقین مقرون بدار
استقامت ده به شرع مصطفی


                                    

صاحب الاكرام و المن العظیم
روی بنما تا كنم جان را فدا
تا در آیم بی
خبر در بزم خاص
در ببند این خانۀ افسانه را
وارهان از ننگ و هشیاری مرا
كه نماند هیچم از كثرت نشان
تا بكی باشم ز هشیاری خراب
مست گردان تا شوم فانی ز خود
بی
نشانم ساز از نام و نشان
تا بر آسایم دمی از ما و من
وارهان ما را از ین وهم و خیال
تا نماید كعبه بی
شك عین دیر
از وصال خویش مهجورم مكن
تا یكی گردد من و ما و تویی
تا به میدان یقین تازیم رخش
از غم عشقت دلم را شاد كن
كار سازا كار این بیچاره ساز
سر ما را محرم اسرار كن
محو كن از لوح هستی نام ما
گنج فقر و محو بیخویشیم بخش
در غم و شادی دلم مسرور دار
تا بود ز افراط و تفریطش كنار
تا برافرازد به كیوان او علم
عارفش گردان به حق نور بخش
نیست گردانش پس آنگه هست كن
تا برون آرد سر از جیب بقا
از غش و دردش بده پالایشی
خلق را با بهره كن از خوان او
سر او با وصل خود همراز كن
ظلمت هستی ما و من بسوز
تاكه یابد لذت اسرار فقر
آشناكن جان او را با وفا
همرهش كن فضل خود را یا معین
جامه چاك است و قبا دوزیش كن
از چنین مستیش هشیار آورد
از غم دنیای دون سازش خلاص
در مقام نیستی مأواش كن
تاكه باشد هر دمش تازه وصال
از حساب عمر جانم نشمرد
دایۀ جانم به غیر یار نیست
دایۀ عاشق بجز معشوق نیست
وصل او چون زندگی، هجرش ممات
هست آن دوزخ بهشت اهل حال
جان عاشق را به جنت كار نیست
جان عاشق در وفایش صادقست
بهتر از ناز و وفای دیگران
در جفا خود بیند آثار صفا
چون وفا در جان عاشق جا كند
قهر و لطفش هست محبوب دلم
كی شود جانم ز جورش بی ثبات
تا كه رنجم از جفای بی حدش
همچنان جانم به عشقش قایسمت
نیست ورد جان عاشق جز ثنا
گر براند گر به خود می
خواندم
نی یكی گل دانم و دیگر چو خار
بر دلم شادی و غم تاوان شده است
نیست غیر یار در دار و دیار
از همه ذرات دیدم روی دوست
از ره احسان و لطف بیشمار
روزیم گردان ز محض موهبت
و از حجاب جهل و شك بیرونم آر
آن امین مخزن سر خدا

ازکتاب اسرار الشهودفی معرفة الحق المعبود





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات