تبلیغات
مولا110 - مطالب خلیل‌الله خلیلی (افغانی)


خلیل‌الله خلیلی


ای مشت گل این غرور بیجایتو چیست؟

یک بار به خود نگر که معنای تو چیست؟

یک جعبه ی استخوان، دو پیمانه ی خون

پنهان تو چیست؟ آشکارای تو چیست؟

------------------ 

اگر دانی زبان اختران را

شبانه بشنوی راز جهان را

سکوت شب به صد آهنگ خواند

به گوشت قصه های آسمان را

 

----------------

سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

دشواری مرگ، دوری ایشان است

چون در دل خاک نیز یاران جمعند

پس زندگی و مرگ به ما یکسان است

 

---------------

از مرگ نترسم که مددکار من است

در روز پسین مونس و غمخوار من است

اجداد مرا برده به سر منزل خاک

این مرکب خوشخرام رهوار من است

 

------------

 

ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست

ترسم که ترا چاکر خویش پندارند

آن مورچگان که رزقشان پیکر توست

-----------

 

تا بر لب من آه شرر باری هست

بر ساز شکسته ی دلم تاری هست

درهای امید را اگر بربستند

تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست

 

-----------------

صبح است ز خرمی جهان می خندد

هر قطره به بحر بیکران می خندد

بو در گل و نشه در می و می در جام

از شوق، زمین و آسمان می خندد 

-------------

یارب به کسانی که جگر سوخته اند

یک عمر متاع درد اندوخته اند

خاکم به هوای آن جوانمردان کن

کز هر چه بجز تو دیده بردوخته اند

 

------------

گر علت مرگ را دوا می کردند

گر چاره ی این نوع دو پا می کردند

می دیدی کاین جماعت تیره نهاد

بر روی زمین چه فتنه ها می کردند

 

-----------

 

این سنگ ملون که گهر می نامند

وان آهن زردگون که زر می خوانند

بی گوهر ارزنده ی معنی همه را

مردان گهرسنج هدر می دانند

 

---------------

یارب دردی که ناله آغاز کنم

شوری که سرود شوق را ساز کنم

چشمی که به سوی خویش چون باز کنم

آن گمشده را از دور آواز کنم