تبلیغات
مولا110 - مطالب مهستی گنجوی
پنجشنبه 27 فروردین 1394

رباعیات مهستی گنجوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مهستی گنجوی ،


  مهستی گنجوی

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی

در دست ستمگری گرفتار شوی

انگه دانی که دل چه کردست به تو

کز غفلت خواب عشق بیدار شوی

 

---------

 

در وقت بهار جز لب جوی مجوی

جز وصف رخ یار سمن‌روی مگوی

جز بادهٔ گلرنگ به شبگیر مگیر

جز زلف بتان عنبرین بوی مبوی

 

--

بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنی

بس دل که بدان دو زلف آواره کنی

ایزد به دل تو رحمتی در فکناد

تا چارهٔ عاشقان بیچاره کنی

 

--------

دل در ازل آمد آشیان غم تو

جان تا به ابد بود مکان غم تو

من جان و دل خویش از آن دارم دوست

کین داغ تو دارد آن نشان غم تو

 

----------

ای یاد تو تسبیح زبان و لب من

اندیشهٔ تو مونس روز و شب من

ای دوست مکن ستم که کاری بکند

دودِ دل و آهِ سحر و یا ربِ من

 

-------

در کوی خرابات یکی درویشم

ز آن خم زکات بیاور پیشم

صوفی بچه‌ام ولی نه کافرکیشم

مولای کسی نیم غلام خویشم

 

-----

دل کو که به نامه شرح غم آغازم

یا جان ز درد با سخن پردازم

از بی‌دلی و بی‌خبری کاغذ و کلک

می‌گیرم و می‌گریم و می‌اندازم

 

--------

ای پور خطیبب گنجه پندی بپذیر

بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر

از طاعت و معصیت خدا مستغنیست

باری تو مراد خو ز عالم برگیر

 

---------

 

گر بت رخ توست بت‌پرستی خوش‌تر

ور باده ز جام توست مستی خوش‌تر

در هستی عشق تو از آن نیست شوم

کین نیستی از هزار هستی خوشتر

 

--------

جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار

دلتنگی من بس است دل تنگ مدار

تو معشوقی گریستن کار تو نیست

کار من بیچاره به من باز گذار

 

------

ر عالم عشق تا دلم سلطان گشت

آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت

اندر ره خود مشگل خود خود دیدم

از خود چو برون شدم رهم آسان گشت

 

--------

ما را به دم پیری نگه نتوان داشت

در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

 

----------

سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست

و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست

آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست

وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست

 

---------

دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست

وان بار که کوه برنتابد غم ماست

در حسرت همدمی بشد عمر عزیز

ما در غم همدمیم و غم همدم ماست