تبلیغات
مولا110 - مطالب سعدی
دوشنبه 10 اسفند 1394

وه که جدا ،نمی شود، نقش، تو از ،خیال ،من،-سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،





وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا
کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من


برچسب ها: وه که جدا ، نمی شود ، نقش ، تو از ، خیال ، منسعدی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

دلم تا ،عشقباز آمد ،در او جز، غم، نمی‌بینم،-سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،




دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم


برچسب ها: دلم تا ، عشقباز آمد ، در او جز ، غم ، نمی‌بینمسعدی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

وه که ،در عشق، چنان، می سوزم،- سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،




وه که در عشق چنان می سوزم
که به یک شعله جهان می‌سوزم
شمع وش پیش رخ شاهد یار
دم به دم شعله زنان می‌سوزم
سوختم گر چه نمی‌یارم گفت
که من از عشق فلان می‌سوزم
رحمتی کن که به سر می‌گردم
شفقتی بر که به جان می‌سوزم
با تو یاران همه در ناز و نعیم
من گنه کارم از آن می‌سوزم
سعدیا ناله مکن گر نکنم
کس نداند که نهان می‌سوزم


برچسب ها: وه که ، در عشق ، چنان ، می سوزم سعدی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

عشقبازی، نه من ،آخر به ،جهان، آوردم،-سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،




عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی
گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم
خاک نعلین تو ای دوست نمی‌یارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم


برچسب ها: عشقبازی ، نه من ، آخر به ، جهان ، آوردمسعدی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

هر که، مجموع، نباشد، به تماشا ،نرود،- سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،




هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
 


برچسب ها: هر که ، مجموع ، نباشد ، به تماشا ، نرود سعدی ،

تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...