تبلیغات
مولا110 - مطالب خواجه عبدالله انصاری
جمعه 4 اردیبهشت 1394

حرفهای دل خواجه عبدالله انصاری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :خواجه عبدالله انصاری ،


Image result for ‫عکس خواجه عبدالله انصاری‬‎Image result for ‫عکس خواجه عبدالله انصاری‬‎



الهی!  اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.

الهی!  تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.

الهی!  از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی!  دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی!  خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر

 دستم.

الهی!  یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.

الهییکتای بی‌همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، ازعیب مصفایی، از 

شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل‌هایی،بتو رسد ملکخدایی.

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو

 خواهی.

الهی! بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.

الهی! همه آتش ها بی محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است.

الهی! مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند. کار ایشان تو بساز که دیگران

 نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.

الهی! محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن.

الهی! از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم.

یارب ز شراب عشق سرمستم کن                    وز عشق خودت نیست کن و هستم کن 


از هرچه بجز عشق خودت تهی دستم کن           یکباره به بند عشق پا بستم کن

الهی! چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم

 و خاک بر سر.

الهی! مرا دل بهر تو در کار است وگرنه با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است؟

الهی! تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم.

نی از تو حیات جاودان می خواهم                 نی عیش و تنعم جهان می خواهم 

نی کام دل و راحت جان می خواهم                هر چیز رضای توست آن می خواهم

الهی! بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست توست. من چهخواهم؟

گر درد دهد بما و گر راحت دوست               از دوست هر آن چیز که آید نیکوست 

ما را نبود نظر به خوبی و بدی                    مقصود رضای او خشنودی اوست

الهی! اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن.

الهی! دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که به بهشت رهنون کند.

الهی! نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند.

الهی! دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی! دیده ای ده که جز تماشای ربوبیت نه بیند و دلی ده که غیر از مهر عبودیت تونپوید.

الهی! پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم.

الهی! ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و 

صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی، به ذات لایزال 

خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را 

صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به.

یا رب تو مرا انابتی روزی کن                   شایسته خویش طاعتی روزی کن 

زان پیش که فارغ شوم از کار جان              اندر دو جهان فراغتی روزی کن

الهی! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست.

الهی! در دل ما جز محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز

 باران رحمت مبار.

الهی! تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش.

یارب زکرم به حال من رحمت کن             بر این دل ناتوان من رحمت کن 

در سینه دردمند من راحت نه                    بر دیده اشکبار من رحمت کن

الهی! گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟

الهی! اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.

الهی! اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم.

 مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست             کار عاشق جز تماشای وصال یارنیست 

از سرکویش اگر سوی بهشتم می برند                   پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

الهی! تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز

 خطا چه آید؟

الهی! تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار. اکنون که برگرفتی وا مگذار و درسایه لطف و

 عنایت خود میدار.

الهی! از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را

 بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از 

سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟

الهی! یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بارخدایا در ماندم

 از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاهآیم در را نگشایی.

الهی! هرکس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس راسروسامانی 

است و این درویش را نه سر و نه سامان.

الهی! موجود نفس های جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و

 دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.