تبلیغات
مولا110 - مطالب نوشته های شخصی

2) -   مولوی » مثنوی معنوی »   دیباچه دفتر دوم 
         مدتى این مثنوى  تاخیر شد            مهلتى بایست تا خون شیر شد



شرح موسی نثری

[( 1) نظم مثنوى مدتى بتأخیر افتاد آ رى مهلتى و زمانى لازم است تا (جنین بصورت طفلى در آمده) و خون (مادر) تبدیل به شیر گردد]


توضیح نویسنده

بعضی برآنند که علت و سبب تاخیر ی که بین دفتر اول مثنوی ودفتر دوم اتفاق افتاده را به واقعه ی مرگ همسر حسام الدین چلپی و ناراحتی وی نسبت دهند و این زمان تاخیر را دو سال می دانند . جای شک و تردیدی نیست که حسام الدین نیز از مرگ همسر خویش متاثر شده است . اما حضرت مولانا یک قانونی را و یا رابطه ای را می خواهد بیان کند که طبیعت سیر و سلوک می باشد.
مولانا در این بیت به گونه ای دیگر به مثنوی توجه میکند .حرف از یک فاصله و زمان است ،یک تاخیرضروری ،یک مهلت طبیعی .شاید هم نه ، بلکه حتما این قانون لازم می باشد برای حرکت بعدی که باید انجام گیرد . این نکته را می توان از مثال تبدیل خون به شیر و تغییر ماهیت از خون به شیر دانست .البته بیت بعد حقیقت را روشن تر می کند.

تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

[( 2) تا شتر تو بچه شتر نزاید خون او بدل بشیر شیرین و خوش مزه نخواهد شد] 


ومقصود مولانا از بیان «خوش شنو» باور داشتن به همین حقیقت (مدتی، مهلتی ) می باشد . یعنی همان زمان و مهلتی که  مورد نظر مولانا ست. این وابستگی قانونی مهلت و زمان ، در خود دفتر اول  مثنو ی است . یعنی خونی که باید شیر شود یا شتر بچه ای که باید زائیده شود، یاچون حرف از سیرو سلوک دل است تحولی می باید در حسام الدین با داستانها ی معنوی دفتر اول رخ می داد تا درس بعد و مرحله ی دیگر شروع شود .شرطی که برای همه ی سالکان در ادراک معانی روحانی وجود دارد.این زمان برای هر سالکی متفاوت می تواند باشد.


برچسب ها: شعر ، مثنوی ،





1)  - مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول  - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن


مثنوی درحجم گربودی چو چرخ
در  نگنجیدی در و  زین نیم برخ

    
چرخ
لغت نامه دهخدا

چرخ . [ چ َ ] (اِ) فلک سیارگان بود. (فرهنگ اسدی ). آسمان و فلک . (برهان ). فلک . (جهانگیری ). کره . سپهر و آسمان و کره ٔ فلکی . (ناظم الاطباء). آسمان به اعتقاد قدیم که کره ای است گردنده . (فرهنگ نظام ). گردون . فلک الافلاک


    
برخ
لغت نامه دهخدا

برخ . [ ب َ ] (اِ) بعض . (برهان ). لخت . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان ). بخش . قسمت . پاره و حصه و بهره . (برهان ) . (آنندراج ) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ). جزء. بهر. بعضی از کامل ؛ای بهره ای از چیزی . (شرفنامه ٔ منیری ). قسم . بعض : بیکی نیمه و بیکی دو برخ . (التفهیم ص 215) : 
مثنوی در حجم اگر بودی چو چرخ 
در نگنجیدی در آن جز نیم برخ .

شرح موسی نثری

[مثنوى اگر باندازه آسمانها حجم پیدا مى ‏كرد از توصیف آن عالم جز اندكى در آن نمى‏ گنجید.] بیت [( 2099)

توضیح نویسنده:

مولانا دراین بیت  هم برای معرفی مثنوی وهم برای بیان وسعت عالم روح با عالم ماده تصویری می سازد تا سالک به عظمت مقصد و بزرگی سیر وسلوکی که انجام می دهد واقف و آگاه گردد وصریح می گوید تمام معارف در سیر وسلوک توست و رفتن به سوی حق و حقیقت .یعنی کتابیست روحانی که باید با چشم وزبانی دیگر دید و آن را خواند و راهی که از درون ودل انسان می گذرد .



2) - مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز
 
         مدتى این مثنوى  تاخیر شد            مهلتى بایست تا خون شیر شد


ادامه دارد


برچسب ها: شعر ، مثنوی ،

چهارشنبه 28 مرداد 1394

راههای باریک ما

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نوشته های شخصی ،

شاید دوستان با من هم عقیده باشند که واژه و کلمه ی راه اصلا یک جورایی خود به خود قشنگه ، شاید هم  برای این است که نقش رابطه ای رادارد بین دو نقطه ، دو شخص ،دو دل و یا ........ .  از طرفی نیز همیشه همه ی ما از راه هایی که فکر می کردیم درسته رفتیم  . هر چند بعضی از راهها  سخته گاهی هم راحت و آسونه و زمانی هم میتو نه بسیار نفرت آور باشه، بله قبول دارم گاهی هم مجبور بودیم از راهی بریم که شرایط برامون درست کرده ، و باید گفت آن راه سخت ترین و باریک ترین راهی بوده که انتخاب کردیم .
حتما تا حالا فکر کردید که آیا همۀ این راهها را خودمان دوست داشته ایم و ساخته ایم ،یا کس دیگه ای برای ما ساخته اند یا شرایط وزمان بوده که آ ن راه ایجاد بشود ، یاآنکه دو یا هر سه عامل سبب شده. به هر حال صحبت سر راههای باریک زندگیمونه . راههایی که دو نفر را به هم نزدیک می کنه یا از هم دور ،دو طرف رود خانه ای را مرتبط میکند ، روستایی را به روستای دیگه ارتباط میدهد .راههایی که شهرهای بزرگ وکوچک را به هم وصل می کنند. یا دو دل عاشق را در گوشه ای از خودش پناه می دهد تا حرف های ناگفته را بزنند و بعد هر دو از یک طرف یا هر کدام از طرف مخالف راهشون را ادامه دهند . تصاویر زیر می تواند خاطراتی را در ذهن شما زنده کند و یا لحظاتی را در راهی که هستید به اندیشه فرو برد تا به راهی دیگر و بهتر فکر کنید .


کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
تا بو که توان راه به جانان دانست
ره می‌نبریم وهم طمع می‌نبریم
نتوان دانست بو که نتوان دانست
 
ابوسعید ابوالخیر 




چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

خیام


نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
که پیر صومعه راه در مغان گیرد

حافظ


راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
حافظ



زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
حافظ



از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا بما گوید باز
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

خیام


قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

خیام


عارف که ز سر معرفت آگاهست
بیخود ز خودست و با خدا همراهست
نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الا اللهست
ابوسعید ابوالخیر 



یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
ابوسعید ابوالخیر 




میرفتم و خون دل براهم میریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت
می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون
دامن دامن گل از گناهم میریخت
ابوسعید ابوالخیر 


از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
وز جانب میخانه رهی دیگر هست
اما ره میخانه ز آبادانی
راهیست که کاسه می‌رود دست بدست
ابوسعید ابوالخیر 



گر طالب راه حق شوی ره پیداست
او راست بود با تو، تو گر باشی راست
وانگه که به اخلاص و درون صافی
او را باشی بدان که او نیز تراست

ابوسعید ابوالخیر 




راه تو بهر روش که پویند خوشست
وصل تو بهر جهت که جویند خوشست
روی تو بهر دیده که بینند نکوست
نام تو بهر زبان که گویند خوشست
ابوسعید ابوالخیر 





Related image

دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
همراه درین راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسیست
اما چه کنم محرم رازم کس نیست
 ابوسعید ابوالخیر 



ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

حافظ


دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت
 ابوسعید ابوالخیر 



یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

حافظ


گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد
حافظ





در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
حافظ





مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

حافظ




دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

حافظ



از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
حافظ



در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
حافظ


بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

حافظ






 «وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏ فَبَشِّرْ عِبادِ*الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ 

«و  آنان كه خود را از طاغوت به دور مى‏ دارند تا مبادا او را بپرستند و به سوى خدا بازگشته‏ اند آنان را مژده باد، پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترین آن را پیروى مى‏ كنند اینانند كه خدایشان راه نموده و اینانند همان خردمندان».





سه شنبه 27 مرداد 1394

پایان

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نوشته های شخصی ،



 
وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَیْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴿سوره ۲۸: القصص - آیه ۸۸﴾

و با خدا معبودى دیگر مخوان خدایى جز او نیست جز ذات او همه چیز نابودشونده است فرمان از آن اوست و به سوى او بازگردانیده مى ‏شوید (۸۸)


 كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (الانبیاء آیه : 35)

هر نفسى چشنده مرگ است، و شما را از راه آزمایش به بد و نیك خواهیم آزمود، و به سوى ما بازگردانیده مى‏شوید.

 Image result for ‫پایان‬‎
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث/ حافظ
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور /حافظ

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این ره که نیست پایانش /حافظ


ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام /حافظ


من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم/ حافظ


یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم /خیام






































Image result for ‫پایان‬‎




























سه شنبه 27 مرداد 1394

واژۀ در (درب) وشعر حافظ و شعرا ی دیگر

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نوشته های شخصی ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

یکی از مطالب تصویری گذشته درهای سنتی و قدیمی بود که خیلی از دوستان شاید به آن توجه هم نکرده باشند . ولی این نماد و واژه ساده (در) که بسیار زیاد در عبارتها وکلام خویش از آن استفاده می کنیم و بکار می بریم از جنبه های مختلف می تواند آغاز و تداعی کننده ی خاطرات و موضوعات خاص برای شخص یا عده ای باشد . نمادی که توجه زیادی به آن نشده است . این واژه ساده یاد آور اتفاقهای پر نشاط و شاد و یا حوادث درد ناک و غم انگیزی است .  مثل  یکی از رباعیات حضرت حافظ که به « در خیبر » اشاره دارد و می فرماید:



مردی   ز کنندهٔ  ( در   خیبر ) پرس
اسرار  کرم  ز  خو ا جهٔ  قنبر  پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سر چشمهٔ آن ز ساقی کوثر  پرس
 

یا( در رحمت) الهی در شعر زیر که می گوید:


کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست


یا (در میخانه) در بیت زیر:


در میخانه بسته‌ اند دگر
افتتح  یا  مفتح  الابواب


و باز در این بیت :


گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خا کرو ب  در میخانه  کنم  مژگان را


(درمیکده) که می فرماید:


المنة لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

 
و یا این غزل که می شود گفت تمام ابیات به نوعی خاص این واژه را با کلمه بگشایند(ردیف شعر) دنبال می کند :


بود آیا که (در میکده‌ها )بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس( در بسته )به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
(در میخانه ) ببستند خدایا مپسند
که (در خانه)  تزویر  و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
 

(درآرزو) که بسیار زیبا در بیت زیر توصیف شده است:

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود  نا فه‌ ای و  ( در آرزو )  ببست

و همچنین در شعر زیر:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری  دگر   زدن   ا ندیشه   تبه  دانست

گذشته از مطالب بالا می توان به شکستن و آتش زدن  در خانه ی حضر ت علی (ع) که آن مصیبت وشهادت حضرت صدیقۀ کبری (س) رادنبال داشت اشاره کرد
شعر زیر از مرحوم کمپانی ( آیت الله غروی اصفهانی) می باشد که همین واقع درد ناک را با قلم دل به تصویر کشیده است. روحش شاد وآرام باد:


سینه ای  كز معرفت گنجینه ی اسرار بود

كی سزاوار فشار آن در و دیوار بود

طور سینای تجلّی مشعلی از نور بود

سینه ی سینای عصمت مشتعل از نار بود

آنكه كردی ماه تابان پیش او پهلو تهی

از كجا پهلوی او را تاب آن آزار بود

گردش گردون دون  بین كز جفای سامری

نقطه ی پرگار وحدت ، مركز مسمار بود

ناله ی بانو زد اندر خرمن هستی شرر

گویی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود

صورتی نیلی شد از سیلی كه چون سیل سیاه

روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود

شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان

آنكه جبریل امینش بنده ی در بار بود

از قفای شاه ، بانو ؛ با نوایی جان گداز

تا توانایی به تن ، تا قوّت رفتار بود

گرچه بازو ، خسته شد وز كار دستش بسته شد

لیك پای همتش بر گنبد دوّار بود...


این واژه را در رباعیات ابوسعید ابوالخیر دنبال می کنیم

( درگه)

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

(در دیر)

گر بر در دیر می‌نشانی ما را
گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمهٔ هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

(دری)

یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

(در وصل )

برما در وصل بسته میدارد دوست
دل را به فراق خسته میدارد دوست
من‌بعد من و شکستگی بر در دوست
چون دوست دل شکسته میدارد دوست


بررسی واژه (در ) با اشعار سعدی


از در بخشندگی و بنده نوازی
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا


از در صلح آمده‌ای یا خلاف
با قدم خوف روم یا رجا



به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را



دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت



بی تو حرامست به خلوت نشست
حیف بود در به چنین روی بست


از روی تو سر نمی‌توان تافت
وز روی تو در نمی‌توان بست


خیالش در نظر چون آیدم خواب
نشاید در به روی دوستان بست


زین در کجا رویم که ما را به خاک او
و او را به خون ما که بریزد حوالتست



سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست


گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست




بررسی واژه (در ) با اشعار مولانا


بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما


ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا


نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا


با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ


دیوار و در خانه شوریده و دیوانه
من بر سر دیوارم از بهر علامت را

برآر آواز ردوها علی
منور کن سرای شش دری را


ادامه دارد ....





برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، واژه ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2