تبلیغات
مولا110 - مطالب محمد غزالی
دوشنبه 26 مرداد 1394

شرح دل در کیمیای سعادت محمد غزالی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عرفانی ،عشق ،محمد غزالی ،


بدان که کلید معرفت خدای تعالی، معرفت نفس خویش است و برای این گفته اند: (من عرف نفسه فقد عرف ربه) وبرای این گفت باری سبحانه وتعالی (سنریهم آیاتنا فی الافاق وفی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق) گفت : نشانه های خود در عالم ودر نفوس با ایشان نماییم تا حقیقت حق ایشان را پیدا شود. و در جمله، هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست: چون خود را نشناسی، دیگری را چون شناسی؟ و همانا گویی:( من خویشتن را شناسم) و غلط می کنی، که چنین شناختن، کلید معرفت حق را نشاید، که ستوران از خویش، همین شناسند که تو از خویشتن: این سرو و روی و دست و پای و گوشت و پوست ظاهر بیش نشناسی، و از باطن خود، اینقدر شناسی که چون گرسنه باشی، نان خوری، و چون خشمت آید در کسی افتی و چون شهوت، غلبه کند، قصد نکاح کنی، و همه ستوران، اندر این با تو برابرند.

پس تو را حقیقت خود طلب باید کرد تا خود تو چه چیزی و از کجا آمد ی و کجا خواهی رفت و اندر این منزلگاه، به چه کار آمده ای و تو را از بهر چه آورده اند و سعادت تو چیست؟ و در چیست؟ و شقاوت تو چیست و در چیست؟(ص13و14)

اگر خواهی که خود را بشناسی، بدان که تو را که آفریده اند، از دو چیز آفریده اند: یکی این کالبد ظاهر است که آن را تن گویند و وی را به چشم ظاهر بتوان دید، و دیگر معنی باطن که آن را نفس گویند و جان گویند و دل گویند و آن را به بصیرت باطن بتوان شناخت و به چشم ظاهر نتوان دید.
و حقیقت تو ، آن معنی باطن است و هر چه جز از این است همه تبع اوست و لشکر و خدمتگار اوست.و ما آن را نام دل خواهیم نهادن.(15)


بدان که معرفت حقیقت دل ، حاصل نیاید تا آنگاه که هستی وی بشناسی، پس، حقیقت وی بشناسی که چه چیز است ، پس لشکر وی بشناسی که چند است، پس غلاقت وی بشناسی با این لشکر، پس صفت وی را بشناسی که معرفت حق تعالی وی را چون حاصل آید و بدان سعادت خویش چون رسد.
اما حقیقت دل که وی چه چیز است و صفت خاص وی چیست؟ شریعت رخصت نداده است. و برای آن بود که رسول(ص) شرح نکرد، چنانکه حق تعالی گفت« یسالونک عن الدوح قل الروح من امر ربی ...» بیش از این دستوری نیافت . (ص16)

 و حقیقت وی بشناختن، دشخوار است و در شرح کردن ، رخصت نیست، و در ابتدای رفتن راه دین، بدین معرفت، حاجت نیست که اول راه دین، مجاهدت است و چون کسی به شرط بکند، خود این معرفت، وی را حاصل شود بی آنکه از کسی بشنود.(ص17)

بدان که تن ، مملکت دل است و اندر این مملکت، دل را لشکرهای مختلف: و ما یعلم جنود ربک الا هو ... و دل را که آفریده اند برای آخرت آفریده اند و کار وی طلب سعادت است و سعادت وی ، در معرفت خدای تعالی است. و معرفت خدای تعالی وی را به معرفت صنع خدای تعالی حاصل آید،و قرآن ، وآن جمله عالم است و معرفت عجایب عالم ، وی را از راه حواس حاصل آید و این حواس را قوام به کالبد است پس ، معرفت، صید وی است و حواس، دام وی است و کالبد، وی را مرکب است و حمال دام وی است. پس وی را به کالبد بدین سبب حاجت افتاد.(ص18)


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،