جمعه 16 بهمن 1394

سخنی، نیست که، خاموشی، ازآن بهتر، نیست - عرفی شیرتزی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،عرفی شیرازی ،




سخنی نیست که خاموشی ازآن بهتر نیست
نیست علمی که فراموشی ازآن بهتر نیست
اینک اصحاب کرم حاضروارباب صلاح
کوصلاحی که قدح نوشی ازآن بهتر نیست
گرچه ازهمنفسان جمله وفا می بینم
آن وفا کوکه جفا کوشی ازآن بهتر نیست
نیست هشیاری آسوده دلان قابل راز
اینقدر هست که بیهوشی ازآن بهتر نیست
گفتیم عیب تو عرفی بچه پوشیم بگوی
هرلباسی که تو می پوشی ازآن بهتر نیست


برچسب ها: سخنی ، نیست که ، خاموشی ، ازآن بهتر ، نیست - عرفی شیرتزی ،

جمعه 16 بهمن 1394

صنم ،می گوی، و در بتخانه،می رقص(عرفی شیرازی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عرفی شیرازی ،شعر ،




صنم می گوی و در بتخانه می رقص
نوایی می زن و مستانه می رقص
عجب ذوقی بود در رقص مستی
تو نیز ای باده در پیمانه می رقص
بر افشان دست بر ناموس و آن گه
میان محرم و بیگانه می رقص
به جان با غیر جانان در میامیز
به تن با عاقل و فرزانه می رقص
دل از تمکین شود بی ذوق، زنهار
گهی کودک شو و طفلانه می رقص
چو خون در زخم صیدی گشته می جوش
چو دل در سینهٔ پروانه می رقص
مشو عرفی رهین باغ و بلبل
به بانگ جغد در ویرانه میرقص


برچسب ها: صنم ، می گوی ، و در بتخانه ، می رقص(عرفی شیرازی) ،

چهارشنبه 4 شهریور 1394

آن که در، راه طلب، ماند و، پایی نکشد(عرفی شیرازی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عرفی شیرازی ،




آن که در راه طلب ماند و پایی نکشد
گو سر رشته رها کن که به جایی نکشد
من خود از تربیت دل نکشم دست، ولی
ترسم این آئینه کارش به صفایی نکشد
آخر انصاف بده تا به کی از دست تهی
نگشاید کمری، بند قبایی نکشد
نکتهٔ عشق کجا، حوصلهٔ عقل کجا
تحفهٔ شاه کسی پیش گدایی نکشد
هر که گردی نفشاند ز رخ همسفران
سعی او در ره مقصود به جایی نکشد
سرکشی عادت ما نیست بگویید که عشق
لشکر برق به تسخیر گیایی نکشد
عرفی از نغمهٔ ناهید لب ناله مبند
ناله تا هست مرا دل به نوایی نکشد


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، آن که در ، راه طلب ، ماند و ، پایی نکشد(عرفی شیرازی) ،

چهارشنبه 4 شهریور 1394

یا که نغمه ،گشایان نفس، به نی بستند(عرفی شرازی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،عرفی شیرازی ،






یا که نغمه گشایان نفس به نی بستند
پیاله را به لب شیشه های می بستند
دلی که مایهٔ آزادگیست، بی دردان
به ذوق سلطنت روم و ری بستند
فسانه ها که به بازیچه روزگار سرود
کسان به مسند جمشید و تاج کی بستند
بیا به ملک قناعت که دردسر نکشی
ز قصه ها که به همت فروش طی بستند
دلم به فصل خزان زاد و در بهاران مرد
ببین که کی در هستی گشاد و کی بستند
چو یاسمین خود ای باغ وصل خندان باش
که بلبلان تو دست خزان و دی بستند
کلید توبه خریدم برای قفل بهشت
ولی چه سود که دستم به جام می بستند
بگو ز عرفی مجنون به لیلی ای محرم
که بر اسیر تو راه طواف حی بستند


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، یا که نغمه ، گشایان نفس ، به نی بستند(عرفی شرازی) ،

چهارشنبه 4 شهریور 1394

تا کی، از گریه،توان منع دو، چشم، تر خویش(عرفی شیرازی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عرفی شیرازی ،شعر ،





تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
که فسرده است لب طفل ملامت گر خویش
عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوخت
زان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش
بس که پروانه بود شعله طلب نزدیک است
که شود آتش و خود شعله زند در پر خویش
بعد مردن ببر ای باد به جایی خاکم
که فشانند مصیبت زدگان بر سر خویش
عرفی از ناصح اگر منفعلم باری شکر
که خجل نیستم از روی غم دلبر خویش


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، تا کی ، از گریه ، توان منع دو ، چشم ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات