تبلیغات
مولا110 - مطالب عمان سامانی
جمعه 24 مهر 1394

شعری از گنجینه الاسرار عمان سامانی(2)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عمان سامانی ،



باز گوید رسم عاشق این بود 
بلکه این معشوق را آئین بود 
چون دل عشاق را در قید کرد 
خودنمایی کرد و دلها صید کرد 
امتحانشان را زروی سر خوشی 
پیش گیرد شیوه عاشق کشی 
دوست میدارد دل پر دردشان 
اشکهای سرخ و روی زردشان 
چهره و موی غبار آلودشان 
مغز پر آتش دل پر دودشان 
دل پریشانشان کند چون زلف خویش 
زآنکه عاشق را دلی باید پریش 
خم کندشان قامت مانند تیر 
روی چون گلشان کند همچون زریر 
یعنی این قامت کمانی خوشتر است 
رنگ عاشق زعفرانی خوشتر است 
جمعیتشان در پریشانی خوش است 
قوت ، جوع و جامه ، عریانی خوش است 
خود کند ویران ، دهد خود تمشیت 
خود کشدشان باز خود گردد دیت 
تا گریزد هرکه او نالایق است 
درد را منکر ، طرب را شایق است 
تا گریزد هرکه او ناقابل است 
عشق را مکره هوس را مایل است 
وآنکه را ثابت قدم بیند به راه 
از شفقت می‌کند بر وی نگاه 
اندک اندک میکشاند سوی خویش 
میدهد راهش به سوی کوی خویش 
بدهدش ره در شبستان وصال 
بخشد او را هر صفات و هر خصال 
متحد گردند باهم این و آن 
هر دو را مویی نگنجد در میان 
می‌نیارد کس‌به‌وحدت‌شان‌شکی
 عاشق و معشوق می‌گردد یکی


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

جمعه 24 مهر 1394

شعری از گنجینه الاسرار عمان سامانی (1)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عمان سامانی ،


پرده ای کاندر برابر داشتند
وقت آمد پرده را برداشتند
ساقیی با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان بر ملا 
کَالصَّلاای باده خواران اَلصَّلا
همچو این می خوشگوار و صاف نیست
ترک این می گفتن از انصاف نیست
حَبَّذا زین می که هر کس مست اوست
خلقت اشیاء مقام پست اوست
هر که این می خورد جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جمله ذرات از جا خاستند
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن باده را بر زد ندا
ایکه از جان طالب این باده ای 
بهر آشامیدنش آماده ای
گر چه این می را دو صد مستی بود
نیست را سرمایه هستی بود
از خمار آن حذر کن کان خمار
 از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آماده این باده شو
این نه جام عشرت این جام بلاست 
دُرد او دردست و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هر کس کشید
یک قدم نا رفته پا را پس کشید
سر کشید اول به دعوی آسمان
کاین سعادت را به خود بردی گمان
ذره ای شد زآن سعادت کامیاب
‍زآن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعه ای هم ریخت زآن ساغر به خاک
زآن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب آن یک را گلو
وز گلوی کس نرفت آن می فرو
فرقه ای دیگر به بو قانع شدند
فرقه ای از خوردنش مانع شدند
بود آن می از تغیّر در خروش
در دل ساغر چو می در خُم بجوش
چون موافق با لب همدم نشد
آن همه خوردند و اصلاً کم نشد
باز ساقی بر کشید از دل خروش
گفت ای صافی دلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را زمی خالی کند
انبیاء و اولیا را با نیاز 
شد بساغر ،گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم به جوش
لیک آن سر خیل مخموران خموش
سر به بالا یکسر از برنا و پیر
لیک آن منظور ساقی سر به زیر
هر یک از جان همتی بگماشتند
جرعه ای از آن قدح بر داشتند
باز بود آن جام عشق  ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مال مال
جام بر کف ،منتظر ساقی هنوز
الله الله غیرت آمد غیر سوز


باز ساقی گفت تا چند انتظار؟
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هویی بزن
گوی چوگانت سرم، گویی بزن
چون بموقع ساقیش در خواست کرد
 پیر میخواران ز جا قد راست کرد
زینت افزای بساط نشاتین
 سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که می جویی منم
باده خواری را که می گویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوش گوار
دیگرت گر هست، یک ساغر بیار


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،