یکشنبه 9 اسفند 1394

با ما، نه نم، اشکی ،ونی چشم، تری، بود - بیدل دهلوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،


با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود

هر غنچه‌ که بی‌پرده شد آهی به قفس داشت

این‌گلشن خون‌گشته طلسم جگری بود

کس منفعل تلخی ایام نگردید

در حنظل این دشت‌گمان شکری بود

دیدیم‌که بی‌وضع فنا جان نتوان برد

دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود

بی‌چشم تر اجزای فناییم چو شبنم

تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود

دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد

این اخگر واسوخته بالین پری بود

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود
 




برچسب ها: با ما ، نه نم ، اشکی ، ونی چشم ، تری ، بود - بیدل دهلوی ،

یکشنبه 2 اسفند 1394

شور ،استغنای ،عشق از، حسرت ،دل ،بوده است - بیدل دهلوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،




شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
کوس ارباب‌کرم فریاد سایل بوده است
چشم غفلت‌پیشه را افسردگی امروزنیست
مشت خاک ما به هرجا بود کامل بوده است
در گرفتاری رسا شد نشئهٔ پرواز من
بال آزادی چو سروم پای در گل بوده است
موج تا در جنبش آید می‌رود از خود حباب
گرد بال‌افشانی رنگم همین دل بوده است
شد تپیدن جاده سرمنزل آسایشم
آشیان عیش زیر بال بسمل بوده است
غافلم دارد، ز دریا لاف بینش چون حباب
پرده چشمی به چندین جلوه حایل بوده است
کرد آخر واصل بزم تو از خود رفتنم
سایه را در خانهٔ خورشید منرل بوده است
قالب افسرده ما را در غبار وهم سوخت
غرقهٔ بحری که ما بودیم ساحل بوده است
دفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحه‌ای
پردهٔ چشم غلط بین فرد باطل بوده است
گر فنا خواهم غم قطع امیدم می‌کشد
مرگ هم چون زندگانی بی‌تو مشکل بو‌ده است
چون نفس آیینهٔ دل هم ثبات ما نداد
حیف‌نقش ماکه در هر صفحه‌زایل‌بوده است
بیخودی‌کرد از حضور لیلی دل غافلم
ورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است
نیست نیرنگی‌که نقش اعتبار خاک نیست
نیست‌گردیدن به‌صد هستی مقابل بوده است
امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود
گردش سال آسیای دانهٔ دل بوده است


برچسب ها: شور ، استغنای ، عشق از ، حسرت ، دل ، بوده است - بیدل دهلوی ،

پنجشنبه 26 آذر 1394

جز پیش ما مخوانید افسانه فنا را - بیدل دهلوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،

جز پیش ما مخوانید افسانه فنا را
هر کس نمی شناسد آواز آشنا را
از طاق و قصر دنیا کز خاک و خشت چینید
حیفست پست گیرید معراج پشت پا را
چشم طمع مدوزید بر کیسه خسیسان
باور نمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
روزی دوزین بضاعت مردن کفیل هستیست
برگ معاش ما کرد تقدیر خون بها را
در چشم کس نمانده است گنجایش مروت
زین خانه ها چه مقدار تنگی گرفت جا را
از دست برد حاجت نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب شست از عرق حیا را
جز نشه تجرد شایسته جنون نیست
صرف بهار ما کن رنگی زگل جدا را
تا زنده ایم باید در فکر خویش مردن
گردون بی مروت بر ما گماشت ما را
آهم زنارسائی شد اشک و با عرق ساخت
پستیست گر خجالت شبنم کند هوا را
بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست
رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را
دست در آستینم بی دامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
از هر که خواهی امداد اول تلافیش کن
دستی اگر نداری زحمت مده عصا را
خاک زمین آداب گر پی سپر توان کرد
ای تخم آدمیت بر سر گذار پا را
هنگام شیب (بیدل) کفر است شعله خوئی
محراب   کبر نتوان  کردن  قد   دو   تا  را


برچسب ها: جز پیش ما ، مخوانید ، افسانه فنا ، را ،

چهارشنبه 25 آذر 1394

مروت

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،حافظ ،سخنان بزرگان ،سعدی ،






دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی نشستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز!باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبلهاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامتروزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:«با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را
آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خوانداشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ترکان پارسی‌گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود مپوشید این خرقه می‌آلودای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را




چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری
گرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری
به ره بهشت فردا، نتوان شدن ز محشر
مگر از دیار دنیا، که سر دو راه داری
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی
نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
ره طالبان مردان، کرمست و لطف و احسان
تو خود از نشان مردی، مگر این کلاه داری
به چه خرمی و نازان، گرو از تو برد هامان
اگرت شرف همینست، که مال و جاه داری
چه درختهای طوبیست، نشانده آدمی را
تو بهمیه وار الفت، به همین گیاه داری
به کدام روسپیدی، طمع بهشت بندی
تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
به در خدای قربی، طلب ای ضعیف همت
که نماند این تقرب، که به پادشاه داری
تو مسافری و دنیا، سر آب کاروانی
نه معولست پشتی، که برین پناه داری
که زبان خاک داند، که به گوش مرده گوید
چه خوشست عیش وارث، که به جایگاه داری
تو حساب خویشتن کن، نه عتاب خلق سعدی
که بضاعت قیامت، عمل تباه داری

Image result for ‫مروت‬‎




جز پیش ما مخوانید افسانه فنا را
هر کس نمی شناسد آواز آشنا را
از طاق و قصر دنیا کز خاک و خشت چینید
حیفست پست گیرید معراج پشت پا را
چشم طمع مدوزید بر کیسه خسیسان
باور نمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
روزی دوزین بضاعت مردن کفیل هستیست
برگ معاش ما کرد تقدیر خون بها را
در چشم کس نمانده است گنجایش مروت
زین خانه ها چه مقدار تنگی گرفت جا را
از دست برد حاجت نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب شست از عرق حیا را
جز نشه تجرد شایسته جنون نیست
صرف بهار ما کن رنگی زگل جدا را
تا زنده ایم باید در فکر خویش مردن
گردون بی مروت بر ما گماشت ما را
آهم زنارسائی شد اشک و با عرق ساخت
پستیست گر خجالت شبنم کند هوا را
بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست
رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را
دست در آستینم بی دامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
از هر که خواهی امداد اول تلافیش کن
دستی اگر نداری زحمت مده عصا را
خاک زمین آداب گر پی سپر توان کرد
ای تخم آدمیت بر سر گذار پا را
هنگام شیب (بیدل) کفر است شعله خوئی
محراب کبر نتوان کردن قد دو تا را






دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

                                 ساقی تویی و باده ی ما  از سبوی توست 

ای ماه هاشمی  لقب و پور  و تراب 

                                    داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و زاده ی مشکل گشا علی(ع)

                    هر دل شکسته در طلب و جست و جوی توست    

باب الحوائج همه ی خلق عالمی 

                              در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست   

از من مپوش چهره که من دل شکسته ام

                         خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

                                     ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست     

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

                           در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره اش

                       وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو ای یار و یاورم

                        بنگر خمیده پشت من از هجر ، روی توست







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic