تبلیغات
مولا110 - مطالب پرویز ناتل خانلری




بگشای در!بگشای در!گریان و نالان آمدم

زان سر کشیها در گذر!اینک پشیمان آمدم

بگشای در ورنه چنان کوبم جبین بر آستان

کاگه شود یکسر جهان کازرده از جان آمدم

من مرد دعوی نیستم دانی تو خود تا کیستم

گر بی تو یکدم زیستم با رنج حرمان آمدم

چون زارزویت سوختم کینت بدل اندوختم

بس شعله ها افروختم جان سوخته زان آمدم

بگشای در!با تو مرا دیگر نماند ماجرا

چون یک نفس در این سرا پیش تو مهمان آمدم

بگذار بر دوشت کشم چون گل در اغوشت کشم

سرمست و مدهوشت کشم مست و غزلخوان آمدم

آوخ که جان افسرده شد شوقم چو گل پژمرده شد

بگشای در!دل مرده شد زار و پریشان آمدم


برچسب ها: بگشای در!بگشای در!گریان و ، نالان ، آمدم - پرویز ناتل خانلری ،