و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.
آن ز فضل آفت سرای فضول
آن علمدار و علم‌دار رسول
آن سرافیل سرفراز از علم
ملک‌الموت دیو آز از حلم
آن فدا کرده از ره تسلیم
هم پدر هم پسر چو ابراهیم
آنکه در شرع تاج دین او بود
وآنکه تاراج کفر و کین او بود
حکم تسلیم را خلیل به شرط
درگه شرع را وکیل به شرط
نشنیده ز مصطفی تأویل
گشته مکشوف بر دلش تنزیل
مصطفی چشم روشن از رویش
شاد زهرا چو گشت وی شویش
شرف چرخ تیز گرد او بود
در حدیث و حدید مرد او بود
باغ سنّت به امر نو کرده
هرچه خود رسته بود خو کرده
هرگز از خشم هیچ سر نبرید
جز به فرمان حسام بر نکشید
خیبر از تیغ او خراب شده
سرِ آبش همه سراب شده
هرگز از بهر بدره و بَرده
خلق را خصم خویش ناکرده
هر عدو را که درفگند از پای
در زمان مالکش ببرد از جای
وانکه را زد به ضرب دین آرای
نام بر دستش و زننده خدای
نامش از نام یا مشتق بود
هرکجا رفت همرهش حق بود
فخر از آل صخره بربوده
رستخیزی بنقد بنموده
خواب و آرام مرّه و عنتر
کرده در مغز عقل زیر و زبر
از در کفر گل برآرنده
درِ دین را نگاه دارنده
هرکه ناطق نبود قایل او
و آنکه قابل نبود قاتل او
کرده از دشمنان دین چو سحاب
خامهٔ ریگ را به خون سیراب
کنده زورش در جهود کده
درِ علم و عمل بدو ستده
حس او چون عظیم بود و کبیر
گشت مغلوب او سحاب اثیر
به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغ
کرده اسلام را همه یک تیغ
به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان
کرده یک تیغ همچو تیر جهان
بود تیغی زبان گوهر پاش
که بدو کرده علم عالم فاش
دیگری ذوالفقار برّان بود
کافت جان شیر غرّان بود
زان دو تیغ کشیده در عالم
شرع را کرده همچو تیر و قلم
نور علمش چشندهٔ کوثر
ناز تیغش کشندهٔ کافر
در صف رزم پای او محکم
وز پی رمز جان او محرم
زور او بت شکن به روز ازل
دست او تیغ‌زن بر اوج زحل
هم مبرّز به علم بیم و امید
هم مبارز چو شیر و چون خورشید
کر شده گوش فتنه از کوسش
کرده فتح و ظفر زمین بوسش
دل و بازوش ازو ندیده به چشم
دست بردی به پایمردی خشم
دست و تیغش چو پای کفر ببست
هیبتش گردن عدو بشکست
در مصافی که پای بفشردی
آنت دولت که دست او بردی
شب یلدا سراج ازو بودی
روز هیجا هیاج ازو بودی
آمد از سدره جبرئیل امین
لافتی کرده مر ورا تلقین
ذوالفقاری که از بهشت خدای
بفرستاده بود شرک زدای
آوریدش به نزد پیغمبر
گفت کاین هست بابتِ حیدر
تا بدو دینت آشکار کند
لشکر کفر تار و مار کند
مصطفی داد مرتضی را گفت
که بدین آر دین برون ز نهفت
نه جگر بود داعی مردیش
نه ظفر باعث جوانمردیش
آنچنان آختی ز باغی کین
کایچ تاوان نبد ورا در دین
چون نه از خشم بود از ایمان بود
آز و کافر کشیش یکسان بود
روز او بت شکن ز روز ازل
دست او تیغ زن بر اوج زحل
مر نبی را وصی و هم داماد
جانِ پیغمبر از جمالش شاد
ای خوارج اگر درونت شکیست
کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست
کس ندیده به رزم در پشتش
منهزم شرک از یک انگشتش
آل یاسین شرف بدو دیده
ایزد او را به علم بگزیده
نائب مصطفی به روز غدیر
کرده در شرع مر ورا به امیر
سرِّ قرآن بخوانده بود به دل
علم دو جهان ورا شده حاصل
به فصاحت چو او سخن گفتی
مستمع زان حدیث دُر سفتی
لطف او بود لطف پیغمبر
عنف او بود شیر شرزهٔ نر
هرکه دیدی حسام او مسلول
نفی گشتی برو طریق حلول
تو کشیدی ز کافری پندار
تیغ بر روی حیدر کرّار
کرده در عقل و دین به تیغ و قلم
با شجاعت سماحت اندر هم
خوانده در دین و ملک مختارش
هم دَرِ علم و هم علم‌دارش
جان آزاد مردی و تن دین
خسرو سنت و تهمتن دین
شرف شرع و قاضی دین او
صدف دُرِّ آلِ یاسین او
قابل راز حق رزانت او
مهبط وحی حق امانت او
نفس نفسش کشندهٔ تنزیل
جان جانش چشندهٔ تاویل
عرضه کرده بر آن جمال و سرشت
هفتهٔ هفت روز هشت بهشت
چشمها دیده‌ور ز دیدارش
سمعها شمعدان ز گفتارش
تیغ او تیرِ چرخ را بنیان
بوده در خانهٔ وبال کمان
هرکجا آن دل و زبان بودی
فطنت تیر چون کمان بودی
سرِ بدعت زده به تیغ زبان
روی سنت بشسته ز آب سنان
کرده از لعل و دُر کرامت را
پر گهر دامن قیامت را
کرده از بهر جان اهل هنر
دَرج در یک سخن دو دُرج گهر
مُحرم او بوده کعبهٔ جان را
مَحرم او بوده سرِّ یزدان را
بوده با آسمان ثناش خلیط
بر بسیط زمین چوبحر محیط
در دیار عرب براعت او
در زمین عجم شجاعت او
کرده خورشید و ماه را به دو نیم
نور اقلامش اندر آن اقلیم
صدف صدهزار بحر دلش
شرف صدهزار عرش گلش
این برهنه شده ز زحمت ظرف
وآن برون آمده ز پردهٔ حرف
تا بدان حد شده مکرّم بود
لو کشف مر ورا مسلم بود
مصطفی را مطیع و فرمان‌بر
همه بشنیده رمز دین یکسر
بهر او گفته مصطفی به آله
کای خداوند وال من والاه
فضلِ حق پیشوای سیرت او
خلق او عشرتِ عشیرت او
هرکه جستی مخالفت در دین
کردی او را به زیر خاک دفین
دیو گرینده در ملاعبتش
عقل خندیده در متابعتش
کد خدای زمانه چاکر او
خواجهٔ روزگار قنبر او
هرکه تن دشمنست و یزدان دوست
داند الرّاسخون فی‌العلم اوست
حرمت دین چو ظرف جانش داشت
زحمت حرف پیش او نگذاشت
کاتب نقش‌نامهٔ تنزیل
خازن گنج‌خانهٔ تأویل
علم او را که صخره کردی موم
بود چون محرم و عرب محروم
عالم علم بود و بحرِ هنر
بود چشم و چراغ پیغمبر
بحرِ علم اندرو بجوشیده
چاه را به ز مستمع دیده
رازدار خدای پیغمبر
رازدار پیمبرش حیدر
حیدری‌کش خدای خواند شیر
کی زدی بر معاویه شمشیر
شیر روباه را نیازارد
لیک صد گور زنده نگذارد
عقل در آب رویش آغشته
سهو در گِرد دینش ناگشته
کرده از رمزهای عقل‌انگیز
طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز
لفظ قرآن چو دید درویشش
خویشتن جلوه کرد در پیشش
عشق را بحر بود و دل را کان
شرع را دیده بود و دین را جان
مصطفی از برای جان و تنش
نه ز بهر کلاه و پیرهنش
نام او کرده در ولایت علم
علی از علم و بوتراب از حلم
ذاتِ باری از آن ستم دیده
تاش نادیده ناپرستیده
باز دانسته در جهان نوی
در دل نقش نفس را ز نُبی
فرشِ توحید جان هستش بود
سدِّ اسلام تیغ و دستش بود
کی شود آنکه ماه دین با او
تبع و تابعِ ثریّا او
نه که این عقد پیش از این بودست
در ازل تا ابد قرین بودست
با ثریّا ثَری برابر شد
چون علی با نبی برادر شد
مرد را عقل رایزن باشد
سغبهٔ فال گوی زن باشد
مرتضایی که کرد یزدانش
همره جان مصطفی جانش
در سفر پیش آن قوی ایمان
بود چون لاشهٔ دبر دبران
هردو یک قبله و خردشان دو
هر دو یک روح و کالبدشان دو
هر دو یک در ز یک صدف بودند
هر دو پیرایهٔ شرف بودند
دو رونده چو اختر و گردون
دو برادر چو موسی و هارون
از پی سائلی به یک دو رغیف
سورت هل اتی ورا تشریف
درِّ منظوم پادشا کانش
لوح محفوظ مصطفی جانش
سایهٔ چاکرانش از رهِ حلم
قدوهٔ عاشقانش از سر علم
سرّ توحید اندرین گلشن
پیش جانِ عزیز او روشن
بادی عدل جوی همچو بهار
حاکمی سخت مهر و سست مهار
در ره خدمت رسول خدای
اندرین کارگاه دیونمای
با کسی علم دین نگفت استاخ
زانکه دل تنگ بود و علم فراخ
سایلان را به آشکار و نهفت
جز به اندازه سرِّ شرع نگفت
درِ خیبر بکند شوب بتول
درِ دین را بدو سپرد رسول
چون توانست چاه کفر انباشت
چاه دین هم نگاه داند داشت
قوّت حسرتش ز فوت نماز
داشته چرخ را ز گلشن باز
تا دگرباره برنشاند به زین
خسروِ چرخ را تهمتن دین
ماند اندر دل علی هر سوی
عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی
زمزم لطف آب خامهٔ اوست
کعبهٔ اهل فضل نامهٔ اوست
خامهٔ او چو یار شد با دست
سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست
هریکی غین و صدهزار غُرر
هریکی دال و صدهزار درر
زانکه غینش ز غیب آگه بود
دال با دردِ دینش همره بود
شمتی یاد کن ز یک نامه
خام کی باشد آنچنان خامه
آن سخنها که در ضیافت و ضیف
بفرستاد سوی سهل حنیف
هریکی لفظ کو ادا کردست
سرِ انگشت مصطفی کردست
نه به هنگام کودکی پدرش
برد نزدیک صاحب خبرش
مهتر انگشت بر دهان آورد
قطرهٔ آب بر زبان آورد
سرِ انگشت خویش را تر کرد
آنگهی در دهان حیدر کرد
داد مردی و علم و حفظ سخن
سرِ انگشتش از بُن ناخن
گشت از بهر سود و سرمایه‌اش
سرِ انگشت مصطفی دایه‌اش
لاجرم زان غذا و زان انگشت
دین بپرورد و کافران را کشت
سرِ انگشت مه شکاف آمد
نطق حیدر چو کوه قاف آمد
همچو خورشید شرع تابنده
ثابت و استوار و پاینده
گفته او را رسول جبّارش
کای خدای از بدان نگه‌دارش
نطقِ شرع از برای سیرتِ او
مصطفی خواندش از بصیرت او
علم او از برای یک تعلیم
گفته در بیت مال با زر و سیم
چون دو توده بدید از این و از آن
گشت حیران ازین دل و زان جان
دیگری را فریب ای رعنا
نیستی تو سزا و درخورِ ما
ننگرم من سوی دوال شما
نشنوم نیز در جوال شما
همتش سغبهٔ وجود نبود
کار او جز سجود و جود نبود
چرخ را رهنمای حلم او بود
دهر را کدخدای علم او بود
حلم را کار بست روز جمل
عفو کرد از عدو خلاف و جدل
باز با خصم خویش در صفّین
با عدو کار بست رای رزین
تاج حلمش گذشته از پروین
تختِ علمش نهاده بر درِ دین
تا بنگشاد علم حیدر در
ندهد سنّت پیمبر بَر
در سرای فنا و کشور دین
حیدر ملک بود و کوثر دین
در قیام و قعود عود او کرد
در رکوع و سجود جود او کرد
خاتم اینجا بداد بر درِ راز
ملک آنجا عوض ستد با ناز
نفس او را چو دیو چاهی بود
چرخ او را رسن آلهی بود
تیغ خشمش منیر بود منیر
بحرِ علمش غدیر بود غدیر
چون نمود او به دشمنان دندان
تنگ شد بر عدو جهان چو دهان
او توانست خصم را مالید
لیک خصمش بدو همی نالید
خشم با رای خویش یار نکرد
جز به دستوری ایچ کار نکرد
گر سری بر زدی ازو به زمان
اول این سر بریدی آخر آن
گر تهوّر چو جنگیان کردی
روم چون موی زنگیان کردی
آمدی در هزاهز از پی بیم
دلِ مریخ همچو جان یتیم
زحل اندر محل خود حیران
چشم ناهید سوی مه نگران
به تعجب ز زخم تیرش تیر
پشت همچو کمان و رخ چو زریر
نایب کردگار حیدر بود
صاحب ذوالفقار حیدر بود
مهر و کینش دلیل منبر و دار
حلم و خشمش قسیم جنت و نار
آب رویش ببرده آبِ ملک
باد عزمش نشانده تابِ فلک
کرد چون گردِ ناوکش پرواز
دامنِ کوه را گریبان باز
شیر یزدان چو برگشادی چنگ
روی گردون شدی چو پشت پلنگ
صخره چون زخم تیغ دستش دید
جان به ساعت ز جسم او برمید
ذوالخمار از نهیب شمشیرش
دید بر جان خویشتن چیرش
پیش تیغش به ننگ و نام نبرد
همچو مردم گیا نمودی مرد
اندرین عالم و در آن عالم
اوست با کار علم و یار علَم
دیده چون دید خلق و جود علی
مشک خون شد دگر ره از خجلی
هر دو کوتاه داشت و ناشایست
از برون دست و از درون بایست
بر قلیلی ز قُوت قانع بود
ترس بر حرص و جهد مانع بود
او نبود آن اسد که رنگ خلوق
کردی او را در این کهن صندوق
چرخ پیری و خاک ره گذرش
عقل زالی و عاشق نظرش
او ز بهر کمال بی‌بندی
وز برای جمال خرسندی
خوانده بر گنده پیری و میری
سه طلاق و چهار تکبیری
کودک از زرد و سرخ بشکیبد
مرد را زرد و سرخ نفریبد
جان حیدر در آز ناویزد
شیر از آتش همیشه بگریزد
حکم و عزّ بابت علی باشد
شیر را تب ز بددلی باشد
عالمی بود همچو نوح استاخ
عالمی بود همچو روح فراخ
دل او را چو رای برهان کرد
چرخ را شرع تنگ میدان کرد
بود پیوسته در عقیله و قیل
تاکجا تا به درد چشم عقیل
دل او عالم معانی بود
لفظ او آبِ زندگانی بود
عقد او با بتول در سلوی
بود در زیر سایهٔ طوبی
تنگ از آن شد برو جهان سترگ
که جهان تنگ بود و مرد بزرگ










برچسب ها: آن ز ، فضل ، آفت ، سرای ، فضول ، ادبیات ، شعر ،

یکشنبه 8 شهریور 1394

سنایی غزنوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،سنایی غزنوی ،

زندگی
حکیم سنائی در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان ) دیده به‌جهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. نام او را عوفی مجدالدین آدم السنایی و حاجی خلیفه آدم نیز نوشته اند. محمد بن علی الرقا از معاصران او در دیباچه حدیقةالحقیقه نام او را "ابوالمجدودبن آدم السنائی" نوشته است. این حاکی از آن است که نام‌های دیگری که بر روی او نهاده اند غلط می‌باشد. دردیوان سنایی ابیاتی به چشم می‌خورد که در آن سنایی خود را "حسن " خوانده است. در این بیت سنایی می‌گوید:




حسن اندر حسن اندر حسنم
تو حسن خلق و حسن بنده حسن



آرامگاه سنایی غزنوی واقع در شهر غزنی در افغانستان

آرامگاه سنایی غزنوی واقع در شهر غزنی در افغانستان



بخاطر این بیت بعضی از محققان می‌گویند که نام او در اصل حسن بوده و وی بعدها نام "مجدود" را برای خود انتخاب کرده است. در ابتدا سنایی طبق عادت آن زمان به دربار سلاطین روی آورد و به دستگاه غزنویان راه پیدا نمود. او در ابتدا به مداحی پرداخت تا اینکه یکباره شیدا شد و دست از جهان و جهانیان شست. سنایی جند سالی از دوران جوانی را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذراند. می‌گویند در زمانی که در بلخ بود به کعبه رفت. بعد از اینکه از مکه بازگشت مدتی در بلخ ماند. در سال ۵۱۸ ه.ق به غزنین برگشت. یادگار پر ارزش سفرهایش مقداری از قصاید وی می‌باشد. بعد از بازگشت به غزنین می‌گویند که خانه‌ای نداشت و یکی از بزرگان غزنین بنام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانه‌ای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد. و در این ایام مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت. 
نصایح و اندرزهای حکیم سنایی دلاویز و پرتنوّع، شعرش روان و پرشور و خوش بیان، و خود او، در زمرهٔ پایه‌گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی به‌شمارآمده است 
او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است. 
سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت می‌کند.
مضامین عرفانی
بسیاری از مفاهیم و مضامین بلند اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار، با سحر و سادگی سخن دل‌نشین، زلال، و از جان برخاستهٔ حکیم سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.
همین بذرهای اولیهٔ سخنان روحانی و عرفانی‌ست که سنایی پراکنده کرد، و عطار و مولانا و سعدی و حافظ و جز آنان، در طول بیشتر از سه قرن، آن‌ها را به اوج پختگی، صلابت، روانی، و پر معنایی رسانیدند.
سنائی و مولانا
معانی و الفاظ نو ظهور عرفانی در شعر و سخن سنائی در اشعار و اندیشه‌های دیگر استادان سخن فارسی همچون مولانا تأثیر گذارده و در مواردی بازتاب مستقیم داشته‌اند.
مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلهٔ روح و چشم خود می‌دانست‌:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او
ما از پی سنایی و عطار آمدیم
آثار سنایی
قصاید، غزلیات، رباعیات، قطعات و مفردات سنایی در دیوان اشعار وی گرد آمده است. جز دیوان، آثار دیگر او عبارت‌اند از:
1. حدیقةالحقیقه: این منظومه که در قالب مثنوی سروده شده است، محتوای عرفانی دارد. این منظومه را الهی‌نامه سنایی نیز خوانده‌اند. کار سرودن حدیقةالحقیقه در سال ۵۲۵ هجری قمری پایان یافته است.
2. طریق‌التحقیق: منظومه دیگری در قالب مثنوی است که به وزن و شیوه حدیقةالحقیقه سروده شده است و کار سرودن آن در سال ۵۲۸ ه.ق سه سال بعد از اتمام حدیقةالحقیقه، تمام شده است.
3. سیرالعباد الی المعاد: شامل هفتصد بیت است و در آن از موضوعات اخلاقی سخن رفته است. سنایی در این اثر به طریق تمثیل، از خلقت انسان و نفوس و عقل‌ها صحبت به میان آورده است. سنایی آن را در سرخس سروده است.
4. کارنامهٔ بلخ: هنگام توقف شاعر در بلخ سروده شده و حدود پانصد بیت است و چون به طریق مزاح سروده شده، آن را مطایبه‌نامه نیز گفته‌اند.
5. عشق‌نامه: شامل حدود هزار بیت در قالب مثنوی است و در چهار بخش حقایق، معارف، مواعظ و حکم گرد آمده است.
6. عقل‌نامه: منظومه‌ای است که در سبک و وزن عشق‌نامه در قالب مثنوی سروده شده است.
7. مکاتیب: نوشته‌ها و نامه‌هایی از سنایی است که به نثر فارسی نوشته شده و از آن با نام مکاتیب یا رسائل سنایی یاد می‌شود.



منبع:http://www.wikidorj.com/


برچسب ها: شعر ، زندگینامه ، ادبیات ، عرفان ،

سه شنبه 13 مرداد 1394

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی-سنایی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سنایی غزنوی ،




ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد

لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی






برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

یکشنبه 28 تیر 1394

نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد (سنایی غزنوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سنایی غزنوی ،

غزل شمارهٔ ۸۶
 

نگارینا  دلم  بردی  خدایم  بر  تو  داور  باد

به دست  هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد

وفا هایی  که من کردم مکا فاتش جفا آمد

بتا بس  نا جوا نمردی  خدایم  بر تو  داور  باد

به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی

چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد

زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران

دمار ا ز  من بر آوردی  خدایم  بر  تو  داور باد

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

پنجشنبه 11 تیر 1394

ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی (سنایی غزنوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سنایی غزنوی ،


 

ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی 
نروم جز به همان ره كه توام راهنمائی

همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم 
همه توحید تو گویم كه به توحید سزائی

تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری 
احد بی‌زن و جفتی، ملك كامروایی

نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت 
تو جلیل الجبروتی،‌ تونصیر الامرایی

تو حكیمی، تو عظیمی، تو كریمی، تو رحیمی 
تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنائی

بری از رنج و گدازی، بری از درد ونیازی 
بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرائی

بری از خوردن و خفتن،‌بری از شرك و شبیهی 
بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطائی

نتوان وصف تو گفتن كه در فهم نگنجی 
نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نیایی

نبُد این خلق و تو بودی، ‌نبود خلق و تو باشی 
نه بجنبی نه بگردی، نه بكاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی، همه علم و یقینی 
همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی، ‌همه عیبی تو بپوشی 
همه بیشی تو بكاهی، همه كمّی تو فزایی

احدٌ لیس كمثله، صمدٌ لیس له ضدّ 
لِمَنْ المُلك تو گویی كه مرآن را تو سزایی

لب و دندان «سنائی» همه توحید تو گوید 
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 



تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic