تبلیغات
مولا110 - مطالب صفای اصفهانی

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم پیکر من

می‌سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراقت

کانون من، سینه من، سودای من، آذر من

دل در تف عشق افروخت، گردون لباس سیه دوخت

از آتش آه من سوخت، در آسمان اختر من  

گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنه آب و گل شد

صد رخنه در ملک دل شد، ز اندیشه کافر من  

شکرانه کز عشق مستم، میخواره و می‌پرستم

آموخت درس الستم، استاد دانشور من  

در عشق، سلطان بختم، در باغ دولت، درختم

خاکستر فقر تختم، خاک فنا افسر من  

اول دلم را صفا داد، آیینه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من

بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل

چون می‌تواند کشیدن این پیکر لاغر من


برچسب ها: دل بردی ، از من ، به یغما ، ای ترک ، غارتگر من - صفای اصفهانی ،

یکشنبه 21 تیر 1394

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را(صفای اصفهانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :صفای اصفهانی ،

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
صفارا نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را 
 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،



گــوینـد روی یــار به كس آشكــار نیست
در چشم من كه هیچ بجـز روی یـار نیست

گــوینـد در بهـــار دمــد گــــل ولــی مــرا
گلهـاست در نظـر كه یكی در بهـار نیست

خارست و گل ، بهر چمن و سیـنه مراست
گلهـای دسته دسته كه در دسـت خار نیست

ویرانه پیكــری كــه نبــاشد خـــراب درد
بیچاره سیـنه ای كه به عشقش دچار نیست

بی بـوس و بی كنــار بود یــار ، یــارِ من
در سینه است ، حاجت بوس و كنار نیست

از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سیــر ما
ما را ز دست عشـق تـو ، پـای فرار نیست


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،


به صفات حمیده متصف بوده. مدتی سرداری نموده شجاعت داشته. آخر ترک منصب گفته، تصوف پذیرفته. سالها سر و پا برهنه سیاحت میکرد تا فوت شد. تیمّناً یک رباعی از او نوشته شد:

غمگین دلِ خود به دهر شاد از که کنیم
مردم ز فلک داد ز بیداد کنند



 

چون دلبر خود خودیم یاد از که کنیم
ما خود فلک خودیم داد از که کنیم

نظر ها وپیشنهاد های شما عزیزان سبب ارتقاء سطح کیفی وبلاگ خواهد بود

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش